خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۱۰ مطلب با موضوع «دبیرستان فرزانگان یک تهران» ثبت شده است

[ راجع به جشنمون شاید ]

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۵۷ ب.ظ

نشستم دارم سعی می‌کنم یه مطلب برای یربوکمون بنویسم. این چهارمیشه و فکر می‌کردم اصلا خوب نشدن چیزایی که تحویل دادم ولی خوشبختانه بچه‌ها خوششون اومد. فکر می‌کنم کاش زودتر قصد می‌کردم برای همکاری با این گروه. 

باید مصاحبه‌ای رو که با ک. انجام دادم مکتوب کنم. بعد به ن. پی‍ام بدم و بپرسم می‌شه باهاش مصاحبه کنم یا نه. و اگه گفت آره باید تلفنی باهاش صحبت کنم و این سخته برام! ولی همین که سوال‌ها مشخصه و مکالمه دست من نیست خیلی خوبه. :))

گریم تئاتریا به عهده‌ی منه. این خیلی جذابه که حس کنی برای یه اتفاقی مفیدی ولی واقعا نگرانم. چون هنوز گریم‌ها تایید نشدن و طرح یکی از مهمترین‌هاش داده شده ولی نتونستم امتحانش کنم. از طرفی هم به نظرم گریم‌هاشون زمان‌بره و می‌ترسم روز اجرا نتونم به موقع حاضرشون کنم. قرار شد نیکی بهم کمک کنه و گفت بهش یاد بدم چی کار کنه ولی راستش خودم هم چیز خاصی بلد نیستم و بیشتر حالت «حالا اینو امتحان کنم ببینم چی میشه» دارم! دلم می‌خواست برم دوره ببینم و طبق اصول یه چیزایی بلد باشم ولی نشد.

مریض شدم و نمی‌دونم چرا. گلوم درد می‌کنه و پشت سر هم عطسه می‌کنم. سها بهم گفت برای اخبار گفتن توی تئاتر مناسبم و متن می‌ده بهم که بخونم و وویس بدم تا صدا و لحنم رو بررسی کنه. حالا دارم فکر می‌کنم با این صدای عجیب و گلودرد می‌تونم وویس طولانی با لحن مناسب بدم بهش یا نه.

فردا باید برم عکس بگیرم برای کارت ملی. خب از همین الان می‌گم که فردا صبح دماغم اندازه‌ی گوجه و چشمام قدر نخود خواهد بود. و لطفا آدم‌ها رو از روی عکس کارت ملیشون قضاوت نکنید. :))


+ هی! امروز تولد 8 سالگی وبلاگمه. تولدت مبارک بچه.

  • ع. ا.

[ روزهایی که هست ]

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۳۴ ب.ظ
1- دیروز ماه‌سمین داشت دنبال کلید نازک می‌گشت. گفتم: "کجا رو می‌خوای باز کنی؟ قفل پشت بوم؟" درست بود. :)) 
خب. اتفاقی که افتاد این بود: « امروز، سه‌شنبه مورخ 22 اسفند 96، من و ماه‌سمین و سارا زنگ سوم بالا پشت بوم بودیم. ریسکش اون‌جایی بود که می‌خواستیم بیایم تو ساختمون دوباره. یه سری نرده بود که روش قفل داشت و ما قفل رو بسته بودیم که اگه کسی رد شد نبینه بازه و شک کنه. باید بازش می‌کردیم. رفتم جلو و دستمو از نرده‌ها رد کردم و رسوندم به قفل. در اون لحظه اگه کسی رد می‌شد، هیچ جایی برای استتار وجود نداشت. سارا هم پشت سرم بود. یادگاری هم نوشتیم.» :)) صرفا باید ثبتش می‌کردم چون به نظرم جزو کارایی نبود که بخوایم هر روز انجام بدیم یا آدمای دیگه‌ای انجامش داده باشن.

2- پارسال امروز یکشنبه‌ی بعد از کارگاه بود و اولین حلقه‌ی رسمی پژواک‌دار. همون روزی که من و سارا رفتیم وسط وسط حلقه و اسما بهم گفت داری می‌لرزی! سردته؟ و من سردم نبود. هیجان بود. آخ.

3- صبح داشتم با فاطمه حرف می‌زدم یهو نمی‌دونم چی شد بحث رسید به حرفای جدی‌ای که واقعا عجیب بودن برام!

4- امروز اولین روز اجرای کارگاه هنری سال پایینیامون بود. سال پایینیامون! هی پسر کی انقد پیر شدیم؟

5- خب من باورم نمی‌شه ولی دارم اون حال عجیب و غیرخوب رو دریافت می‌کنم. نمی‌خوام زمان بگذره. نمی‌خوام بعد از عید شه.

6- این حجم از «اتفاق نیفتادن» چطور ممکنه؟ حدودا هشت ماهه تقریبا هر چیزی که تصور می‌کنم و مطمئنم اتفاق می‌افته، حتا ذره‌ای به وقوع نزدیک نمی‌شه. مچل شدم. مخصوصا با این قوه‌ی تخیل لعنتی!
  • ع. ا.

[ آقای فاطمی ]

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ب.ظ

یه آقای فاطمی داشته‌باشیم که وقتی هنوز ۲۰ دقیقه مونده زنگ مدرسه بخوره بریم بهش بگیم: «ما بیرون کار داریم و بعد مدرسه کلاس داریم برمی‌گردیم. می‌شه بریم بیرون؟»

اونم بگه: «صددرصد آقای رستمی نیس می‌تونید برید.»

تازه بعدشم داشتیم بالایی می‌رفتیم گفت: «نه از اون‌جا نه آقای رستمی می‌بینه. از پایین برید.»


+ فقط قیافه‌ی مینا وقتی هندزفری تو گوشش بود و سرش پایین داشت کارشو انجام می‌داد و یهو سرشو آورد بالا دید ما سه تا زل زدیم بهش :)) :-قلب 

  • ع. ا.

[ پیش‌دانشگاهی ]

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۴ ب.ظ

خودم باورم نمی‌شه ولی قشنگ‌ه برام!


(توضیح: بجز ″ج.″ و ″ح.″ و ″ب.″ که مونث‌ن، بقیه‌ی اسامی مربوط به دبیران مذکره.)


شنبه ریاضی داشتیم. شروع خنده‌ها از همون‌جا بود. از اون‌جا که ″ر.م.″ شروع کرد حرف زدن و وسطش گفت: «مثل اون شعره هست که می‌گه...» و من و نیکی صاف نشستیم سر جامون و با دقت زل زدیم بهش و ادامه داد: «...نه خوبیم، نه بدیم، هم‌دیگه رو بلدیم.»

دقیقا از همون لحظه فهمیدم زنگای ریاضی قراره فان باشه برامون.

″ر.م.″ جوونه. قدش بلند نیست و به نظرم یکم شبیه سیدرضایی کوچیکه‌ست. به نظرم بلده کلاس رو چجوری پیش ببره. البته که تا الان سه زنگ بیشتر نرفتم سر کلاسش، ولی خب! درس می‌ده. تمرین حل می‌کنیم. خاطره می‌گه. می‌خندیم. مثل امینی رو اعصابم نیست. و خوش‌حالم که این‌طوریه.

شنبه‌ها دو زنگ ریاضی داریم و دو زنگ شیمی. دبیر شیمی‌مون ″ر.ب.″ـه. این هفته که افتخار نداد بیاد سر کلاسمون!


یکشنبه روزمون با دینی شروع شد. ″ج.″. اومد تند تند دو درس از دینی دوم رو گفت و رفت. 

زنگ دوم زیست پیش داشتیم. ″م.ه.″. دبیری که قبل از شروع کلاسا بیشتر از همه راجع بهش حرف می‌زدیم.  یه عکس ازش پخش شده بود بینمون که نمی‌دونم مال چند سال پیش بود ولی واقعا داغون بود! =)) موهاش سیخ‌سیخی و اینا!! وقتی اومد سر کلاس بشخصه شاد شدم که اون شکلی نیست دیگه. ظاهرش معقول بود. فقط این که همه‌ی لباساش رو یه رنگ انتخاب کرده‌بود. پیرهنش قهوه‌ای. شلوارش قهوه‌ای. کفشش قهوه‌ای. و حتا جورابش هم قهوه‌ای! =)) قدبلنده و صداش بمه و وقتی درس می‌ده انگار رادیو داره درس می‌ده! خوب درس می‌داد انصافا. فقط وسط حرفاش خیلی می‌گفت: «عزیزم فلان. عزیزای دل بیسار.» حتا مشاهده شده صداش کردن گفته «جان دلم؟». خلاصه که خیلی خانومه. =)) به بچه‌ها می‌گم یه مدت با هم بچرخیم چار تا چاکرم مخلصم یادش بدیم! زشته همچین!

زنگ سوم فیزیک. ″م.م.″. یه مدلی‌ه که به آدم آرامش می‌ده. یعنی هر چقدر من از فیزیک می‌ترسم امسال، همون‌قدر وقتی دبیرش رو می‌بینم آرامش می‌گیرم. حتا وقتی برمی‌گرده می‌گه: «یاد گرفتن ینی چی؟» و ما نمی‌تونیم جوابش رو بدیم و می‌گه: «خودمونیم، تو این یازده سال چی کار کردین پس؟!» زنگای فیزیکمون خیلی تکنولوژی داره توش! ″م.م.″ می‌شینه پشت میزش و لپ‌تاپ تاچش وصله به پروژکتور و با اون خط خفنش رو لپ‌تاپ می‌نویسه و نوشته‌هاش رو تخته ظاهر می‌شن. یا مثلا وسط کلاس وایمیسته و گوشیش زنگ می‌خوره و به جای این که بره سمت میز گوشی رو خاموش کنه، با ساعتش قطع می‌کنه تماس رو.


دوشنبه‌ها تعطیلیم! من و این همه خوشبختی؟ محاله!!


سه‌شنبه زنگ اول عربی داریم. دکتر ″ع.م.″. از خفن بودنش همین بس که بگم پزشکی خونده و دبیر عربی‌ه! پارسال یه زنگ رفتم سر کلاسش و وقتی فهمیدم امسال دبیرمونه خیلی خیلی خوش‌حال شدم. هیچ وقت از عربی بدم نمیومده ولی هیچ وقت از زنگ عربی لذت نبرده‌بودم. تا همین سه‌شنبه که واقعا لذت بردم.


چهارشنبه دو زنگ زیست پایه. دبیرمون ″ح.″ـه. باورم نمی‌شه ولی سر کلاسش داشتم اذیت می‌شدم. با این که درسش زیست بود و دوستش دارم و این‌ها. سکوت می‌کنم!

زنگ سوم زبان. ″ب.″. خندیدیم سر کلاسش! با این که زبان بود! باورم نمیشه!! :)))

زنگ اخر ادبیات. ″ح.الف.″. وای! وای! فقط می‌تونم بگم وای! =)) پارسال سر کلاسش رفته‌بودم. از این دبیرایی که سر کلاسش نمی‌شه نخندی! خودش برگشته می‌گه: «من از زمان کلاس اصلا مفید استفاده نمی‌کنم. شوخی می‌کنم. جک می‌گم. یکی رو سوژه می‌کنم تو کلاس با هم بخندیم. چرت و پرت می‌گم. حق اعتراض ندارید! حتا یهو دیدید یه روز این [اشاره به مهشاد] خیلی سوژه بود خواستم کل زنگ درس ندم و فقط بهش بخندیم. وقتی دارم درس می‌دم به خودتون مربوطه گوش بدید یا نه! ولی وقتی دارم شوخی می‌کنم باید گوش کنید! و...» واقعا حتا اگه کلاسای دیگه‌مون خوب نبودن، می‌تونستم هفته رو به امید چهارشنبه زنگ آخر بگذرونم! =)) 



+ سر و ته نداره حرفام. ولی خب باید گفته شن! 🚶

  • ع. ا.

[ ردیف سوم از جلو ]

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ب.ظ

زیاد شده فکر کنم به اون یه دونه تست ریاضی که حل‌ش نکردم و یه جورایی سوالو دور زدم و جواب دادمش. هنوزم فکر می‌کنم اون ثانیه‌های آخر که من تازه متوجه شدم یه حجم زیادی از سوالای ریاضی‌م مونده و هول هولکی تونستم یه دونه تست بزنم سرنوشت‌سازترین بودن. حس می‌کنم همون یه دونه بود که باعث شد الان تو این مدرسه درس بخونم. همون یه دونه بود که باعث شد این همه تجربه‌ی متفاوت داشته‌باشم. به‌نظرم اون چند ثانیه‌ای که طول کشید برگه‌های ردیف اول و دوم رو جمع کنن و برسن به من که ردیف سوم بودم، مهم‌ترین ثانیه‌های عمرم بود! :))

دارم فکر می‌کنم اگه اون سوالو پیدا نمی‌کردمش و جوابشو نمی‌زدم، نه درستکاری رو می‌شناختم که بخواد دبیرم بشه، نه به‌خاطر همچون دبیری به زیست علاقه‌مند می‌شدم، نه به‌واسطه‌ی علاقه‌م به زیست قید انسانی رو می‌زدم و رشته‌ی تجربی رو انتخاب می‌کردم، نه فردا امتحان زیست داشتم، و نه تویی تو زندگی من بود که بخواد حواسم رو حتا از زیست خوندن پرت کنه!!

  • ع. ا.

[ صرفا برای ثبت شدن ]

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

چهارشنبه. زنگ اول عربی. مجبور بودیم بریم بشینیم سرش. اجراها ساعت 15:30 شروع میشدن تازه.

من و نیلوفر که همیشه اون عقبیم. ولی این بار انگار عقب تر بودیم :)) ینی انگار کلا از کلاس جدا بودیم. کل زنگ داشتیم حرف می زدیم. :))

زنگ دوم. زیست. خب. منطقیه که بازم سر کلاس بودیم.

زنگ تفریح شد. رفتم اتاق فرمان که یاد بگیرم نور ها رو چجوری تنظیم می کنن. کتایون گفت به میترا یاد دادم. دم در آمفی پریناز و کیمیا و فاطمه و فاطمه نشسته بودن. گفتم من نمیخوام برم سر کلاس. شما چی دارین؟ بیام سر کلاستون؟ فاطمه گفت عربی. کیمیا گفت دیفرانسیل. و من در کمال پررویی گفتم میام سر عربیتون. رفتم بالا. روم نمیشد برم به دبیرشون بگم :)) نگین و فاطمه رو دیدم. گفتم نگین بیا نریم سر شریفی. بریم سر 405. گفتن باشه. سه تایی رفتیم نشستیم تو 405  :))

گویا دبیرشون خیلی خفنه. یه سری از بچه های پیش تجربی اومده بودن نشسته بودن اون جا. کنار صدیقه دو تا صندلی خالی بود. نشستم اون جا. نگین هم کنارم. فاطمه یکم جلوتر نشست. تمام زنگ داشتیم چرت و پرت میگفتیم. می گفتن دعا کنید مهدی زاده بحث روانشناسی شروع کنه. آخرای زنگ بود گفت بذارید یه میان برنامه برم. 

- شما با یه نفر آشنا شدین و می خواید برای ازدواج انتخابش کنید. آیا زیبایی مهمه؟
یه سریا گفتن آره. یه سریا گفتن نه.

- من بهتون میگم مهم نیست! زیبایی بعد از یه مدت عادی میشه کاملا. ولی در عوض زشتی اصلا عادی نمیشه. یعنی اگه به نظرتون قدبلند خوبه ولی شخص مقابل قدش کوتاهه، بدونید که همیشه قد کوتاهش به چشمتون میاد. پس فکر نکنید عادی میشه. یا مثلا طرف مقابل اگه کچل باشه و شما خوشتون نمیاد بدونید که عادی نمیشه.

سکوت غریبی بود :)) همه بادقت داشتن گوش میکردن.

- بابا آخه مو خیلی جذابه.

- نه ببین کچل جذاب هم داریم.

- ولی مو جذابیت رو می بره بالا! :|

- چشم! چشم از همه چی جذاب تره. من تو چشمم همه ش.

- آره!! مو و چشم و صدا! من نه مو دارم نه صدا دارم. چشم هم... 

نگین: چشم دااااری!

- خب. چشم دارم گویا. :)) 

صدیقه یه چیزی کشیده بود. چند دیقه طول کشید بخونیمش. خیلی ساده بودا. ما خنگ بودیم به نظرم. مثلا به جای «ف» خوندم «و». بعد داشتم فکر میکردم چرا «و»ش دُم داره! :|

یه برگه تو جامیزش بود. روش با خط تحریری طور انگلیسی نوشته بود. یه سری اسم بودن. همین جوری که داشتیم نگاشون می کردیم و ذوق می کردیم دیدم گوشه ی جزوه ش اسم منم نوشت. نگین نرگسو که دید گفت عههه این چیه؟ نرگسه که! :| گفتم آره. نگین نیست. :)) یکم گذشت برداشت نگین هم نوشت. گفتم بیا ذوق کن :))

زنگ خورد. نمی دونم چرا خورد ولی. :| :))

نیکی ناهار داشت. داشتم بهشون میگفتم این زنگ رفتم 405. نمیدونم مریم بود گفت یا خودم بودم گفتم پاشید بریم بشینیم پیششون. رفتیم نشستیم. یکم بعد نازلی اومد.

- وا کنید منم بشینم.

- تو این جمع کیا رو می شناسی دقیقا؟
- شما سه تا رو!
- اینا رو نمی شناسی؟
- یه بار با هم ناهار خوردیم دیگه. چند بار مگه آدم آشنا می شه با بقیه؟

نازلی هم از اون شخصیت جلباست. :))

زنگ آخر شد. گفتم می رید سر کلاس؟ مریم گفت نه. نیکی گفت آره. پاشدیم جمع کردیم. 

ستاره اینا پایین بودن. رفتم دیدم ستاره داره می گه: دایناسورا منقرض نشدن. گذاشتنشون تو یه آدامسایی که باید بگیری بخوریش بعد تمرکز کنی و تخم بذاری. بعد از تو تخمه دایناسور درمیاد. الان من نمیتونم پاشم چون دارم تمرکز می کنم.

- می شه منم تمرکز کنم؟ 

- آره برو بهش بگو آدامس سوسماری می خوام. بهت آدامس دایناسوری می ده. =))) حواسم نبود به سارا گفتم برو برام آدامس سوسماری بگیر. رفته بود دم بوفه می گفت خانم یه آدامس سوسماری بدین. برگش سمت من گفت سوسماری بود دیگه؟ منم داشتم از خنده می ترکیدم هی تایید می کردم.

رفتم ناهار خریدم. نشستم بخورم. حنانه و نگار پیشم بودن. نیلوفر و سارا و نگین هم اومدن. یکم بعد هم فاطمه. ناهارم تموم شد. بلند شدم با نیلوفر حرف زدم. از خنده نابود شدم با اون حرفایی که می زد و راه حلایی که ارائه می داد. :)) رفتم دستشویی و وضو گرفتم و نمازمو خوندم. دیدم شیدا و فاطمه و صدیقه و نرگس اومدن پایین. بدو بدو رفتم به شیدا گفتم تو نمی مونی؟ گفتن می مونیم همه مون. می ریم یه چرخ بزنیم. گفتم زود بیاین چون خیلی شلوغ می شه.

یکم گذشت. ستاره اومد. اون فلیکس فلیسیسه رو ندادم بهش چون بچه ها می گفتن خوشگل نیس. -.-

من و نیکتا و آلا و نیلوفر و کیانا و شقایق رفتیم جلوی در طبقه ی بالای آمفی. رامون ندادن تو. خیلی شلوغ شد. فارغ التحصیلا. مادرا. پیشا. خواهر نگین اومده بود. تا دیدمش فهمیدم خواهر نگینه. گفتم اسم خواهرت نگینه؟ گفت نه! بعد فهمیدم الکی گفته :)) نخود بود. نمک بود. کوچولو بود و دوست داشتنی و آروم.

تمام مدت زمانی که اجرا می رفتن ما داشتیم پشت در می چرخیدیم. تا رسید به تئاتر آلا. رفتم که از تو مانیتور اتاق فرمان ببینمش. گفتن پروژکتور سوخته! خیلی استرس بدی بود. از یه ور اجرای آلا رو ندیده بودم و نگرانشون بودم که الان کلی ناراحت می شن و اجراشون خراب شد. از یه ور وقتی پروژکتور خراب بود طبیعتا پخش کلیپ هم وجود نداشت و درنتیجه برنامه ی بعدی می شد اختتامیه و و من وقت کمی داشتم برای چسبوندن ماسک بچه ها. بدو بدو رفتم ماسکا رو چسبوندم. اجرای میو تموم شد و گفتن پروژکتور درست شده. رفتم از اتاق فرمان دیدم تئاترشونو. 

و بعد جمع شدیم پشت در. در انتظار اتمام اختتامیه. و با آهنگش بالا و پایین پریدیم و خندیدیم. اختتامیه تموم شد. امینه رفت متن بخونه. و بعد خوندن سرود. رفتیم رو سن و پرده ها رفتن کنار. ما بودیم و یه جمعیت عظیییییم از فارغ التحصیلا و مادرا و پیشا. و شروع کردیم به خوندنش. به فریاد زدنش با تمام وجودمون. و پر از حس خوب شدیم وقتی دیدم چقدر سعی دارن همزمان با ما بخوننش. و اشتری یه سری جاهاش رو حفظ کرده بود. همه داشتن گریه می کردن! نیکتا که ترکیده بود عملا!! من بازم موفق نشدم ولی :))

تموم شد. دوباره خوندیمش. رفتیم تو حیاط. نرگسو دیدم. کلی خوشش اومده بود از کارگاه. کلی انرژی مثبت داد بهم. کلی حال خوبمو خوب تر کرد. رفتم تو حلقه. پژواک خوندم. سرودای دیگه رو خوندم. شب بود و من تو حلقه بودم. و دست مریم رو گرفته بودم و هر بار که نیکتا از کنارم رد می شد لبخند می زدم. دوباره پژواک گذاشتن و فارغ التحصیلا وسط بودن و بلدش نبودن. رفتم وسط. وسط وسط و سرود خودمونو فریاد زدم. همون اولاش آهنگ رو قطع کردن. و ما بدون آهنگ ادامه دادیم. حس خوب داشت. خیلی زیاد. شروع کردیم ف ر ز خوندن. ستاره اومد وسط. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز با سمیرا و ستاره وسط حلقه باشم! یکی از فارغ التحصیلا سطل زباله آورد وسط و شروع کرد به ریتم زدن. گفت گومبا بخونین دوباره با این ریتم. :)) خوندیم. و بعد تموم شد. اولین حلقه ی پژواک دار تموم شد.

داشتم تو حیاط می چرخیدم و آدما رو نگاه می کردم. آدمایی که داشتن با هم حرف می زدن. رفتم یه گوشه اس ام اس زدم به مامانم که زنگ بزنه بهم. امیدوار بودم ته شارژم باشه و اس ام اسم برسه. رسید. قرار شد با مترو برگردم و بابا تو ارم سبز بیاد دنبالم. فاطمه رو دیدم که داشت با ساینا حرف می زد و می خندید. خوشحال شدم. نمی خواستم حرفشونو قطع کنم. ولی خب مجبور شدم. :)) گفتم بیا با مترو بریم گفت باشه. داشتم می رفتم سمت در نمازخونه که از مریم تشکر کنم که تو اتاق فرمان به بچه ها کمک کرده. تو راه دیدم یه سری از فارغ التحصیلا دارن با هم می چرخن و سرودشونو می خونن. کجا می شه چنین حالی رو پیدا کرد جز این جا؟ از مریم تشکر کردم و نسیم از کارگاهمون تعریف کرد و بغلش کردم. گفتم سه روزه دارم سعی می کنم گریه کنم ولی نمی شه. مریم گفت یه جایی می زنه بیرون که انتظارش رو نداری!

پرنیا اومد گفت شما مترو نمی رین؟ گفتم چرا من می رم. یکم بعد که داشتیم راه میفتادیم به فاطمه گفتم کارت چقدر طول می کشه؟ گفت مامانم گفت با مترو نیام. دو تایی رفتیم. من و پرنیا. و داشتیم تو راه به این فکر می کردیم که اگه بکشنمون می تونیم در حال خوندن پژواک بمیریم. و داشتیم فکر میکردیم سه تا دونات هزار بگیریم که تو قطار از گرسنگی نمیریم. و اگر مردیم فردا تو روزنامه ها می زنن دو اتفاق همزمان در دو قطار در جهت مخالف هم. ولی اون آقاهه که دونات می فروخت دیگه اون جا واینستاده بود. کلی هم گشتیم دنبال تست خوراکی ولی همه شون جمع کرده بودن رفته بودن.

تو مترو داشتم آهنگ گوش می دادم. بین دو تا آهنگ که سکوت شد، یهو یکی صدام کرد. برگشتم دیدم یاسمنه. تو مدرسه کلی گشتم دنبالش ولی پیداش نکردم. گفت نیکی و نیکتا رو دیده ولی من و مریم رو پپیدا نکرده. با ثنا (سنا؟) بود. همونی که شبیه آیلینه! یکم حرف زدیم و بعد پیاده شد. ثنا هم ایستگاه بعدش.

رسیدم خونه. قبلا ها، وقتی نگار می گفت اس ام اس با پی ام فرق داره نمی فهمیدم. رسیدم خونه. دیدم اون شخصی که انتظار داشتم بهم پی ام بده، پی ام نداده. ناراحت شدم. نباید می شدم ولی. همون لحظه بهم اس ام اس داد. و نمی دونم چطور انقدر سریع تونست حالم رو عوض کنه. فکر نکنم خودش متوجه باشه چقدر راحت می تونه خوشحالم کنه.

و تموم شد. حتا چهارشنبه هم تموم شد. 18 اسفند 95.

  • ع. ا.

[ صرفا برای ثبت شدن ]

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۰ ب.ظ

سه شنبه. زنگ اول ریاضی داشتیم. نیلوفر نیومد سرش. تمرین داشت. نشستیم سر کلاس. 

زنگ دوم. 

- نیکی من نمیخوام برم سر کلاس!
- منم. رفتم به اشتری گفتم.

- ببین نیلوفر رفته. دو جلسه ست دارم نمیرما!!

- مهم نیست بابا.

میرم به اشتری بگم.

- خانوم من برا کارگاه کار داشتم و به دبیرمون نگفتم.
- برو بهشون اطلاع بده ولی.

- آخه خانوم، آمار داریم! آمار که درس نیست!
- باشه. اسمتو بهم بگو برو.

حتا اشتری هم میدونه نباید رفت سر آمار.

فاطمه خوب نبود. ولی کاری نمیتونستم بکنم براش. سیب زمینی خوردیم. رفتیم نشستیم تو پیلوت. اسما بود. مریم بود. نیکی بود. فاطمه بود. کیمیا هم بود. با نیکی تو حیاط راه میرفتم. آلا مسخره بازی درمیاورد. داشتیم هیچ کاری نمیکردیم و خوشحال بودیم. 

زنگ سوم. واقعا برم بشینم سر زمین شناسی؟ 

- نگین بیا بریم بگیم ما نمیتونیم بیایم سر کلاس. 

کلاه آلا رو میذارم سرم. کیف رو دوشم. یه دستم چتر هست و ژل مو. یه دستم ماسکا. با اون قیافه ی مضحک میریم دم دفتر دبیران.

- خانوم ببینید این بچه رو آخه چقدر بدبخته!
فرهی: به به! امروز میبینیمتون اون بالا!
- نه آخه من جزو پشت صحنه م!

علیپور: درس بدم بعد برید.

نیلوفر نیومد سر کلاس. نیکی هم. نگین نشست کنارم. 

- خانوم یه ربع شد.

- خب برید.

میریم بیرون میچرخیم. امروز باید بریم طبقه ی بالا بشینیم. سمت در شلوغه. بعد افتتاحیه با نگین میرم اون ته کنار اسپیلت. رو دسته ی صندلیا وایمیستیم. اسپیلت دست خودمونه و هی روشنش میکنیم وایمیستیم جلوش. 

بچه های اختتامیه برنامه ی « میو » رو ندیدن. میگن بیا سر تئاتر آلا زود ماسکامونو بچسبون بریم بعدش میو ببینیم. بازم تئاتر آلا رو نمیبینم. میگن امروز خوب اجرا شد. میگم ندیدم :( اختتامیه اجرا میره. امینه میره رو سن و شروع میکنه متن رو خوندن. کم کم میریم اون بالا. مامان اومده. نگاهمون میکنه. موقع خوندن پژواک بهم لبخند میزنه. 

سه شنبه پژواک رو خوندیم برای سال پایینیامون. برای کسایی که باید یاد بگیرنش و بعد از ما تو حلقه فریاد بزننش. 

یه روز مونده بود. و مهم ترین روز. اجرایی که مثل درس پس دادن بود. جلوی سال بالاییا و فارغ التحصیلا. 

سه شنبه هم تموم شد. 17 اسفند 95

  • ع. ا.

[ صرفا برای ثبت شدن ]

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

دوشنبه شد. زنگ اول زیست داشتیم. 

- زیست؟ نه نه نمیشه نرفت سرش. زنگ بعدش عربی دارم میام ماسکاتونو امتحان می کنم.

زنگ دوم. یه ربع بشین سر کلاس بعد پاشو برو بیرون.

- کجان بچه های رقص مجسمه؟ آها باشه. بیخیال پس. لازم نیست بچسبونم.

زنگ سوم. از 405 میای بیرون بری سر کلاست.

- کجا میرین پس؟
- شریفی گفت درس نمیدم. کلاس تعطیل شد.

- عه؟ فاطمه ما کلاسمون تعطیل شد. بیام سر کلاس شما؟
- بیا!

ادبیات داشتن. کلاس 402 بودن. شیدا خواب بود. افخمی به فاطمه می گفت موبایل. به شیدا می گفت موبایل2. الهام باهاش کل کل می کرد. دو نفر بودن که خیلی ساکت بودن. افخمی صداشون می‌کرد سکوت یک. سکوت دو. تو تستای ادبیات پرسیده بود کدوم تیکه ی شعر نشون میده شاعر شیعه ست؟ «مهرم نور». بحث میکردن سر این که ما از کجا باید بفهمیم سنیا مهر ندارن؟ 

- چی میخوری؟ 

- مویز! 

- مویز که هنوز چیزی نشده! چرا مستی انقدر؟

می خندیدن. خیلی می خندیدن.

- خوبه تو پسر نشدی!
- جدیدا خیلیا میگن اینو بهم! چرا؟

- نمیدونم! ولی اگه پسر می شدی الان نمی نشستی اینجا مویز بخوری!
- پس چی می خوردم؟
- حالا بماند.

کنار فاطمه یکیشون نشسته بود که نمی دونم اسمش چی بود. یه چیزی نوشت رو کتابش داد دست الهام. الهام زد زیر خنده. داد به آیسا.

یه بیت پیدا کردم تو کتاب تستشون. 
«عشق تو به دل نشست و جان شد / از جان که جدا نمی توان شد»

خواستن زبان فارسی بخونن. اومدم بیرون.

رفتم آمفی. جارو کشیدم زمین رو. رفتم نشستم ردیف دوم صندلیای عقب. جا گرفتم برا نیکی و مریم و نگار. یادم افتاد نیکی و مریم بعد از اجراشون باید برن طبقه ی بالا. یه دونه صندلی نگه داشتم برا نگار.

درا رو باز کردن. بچه ها اومدن. ریحانه و ملیکا هی باهام بحث میکردن که چرا نمیری اون ور ما بشینیم؟ بهشون اهمیت ندادم. نگار اومد. حنانه هم اومد. دیدم نمیتونم بشینم سر جام و میخوام برم اون بالا سرود ملیا رو بخونم. پا شدم رفتم جلو.

اجرا ها. تئاترا. موسیقیا. رقص ها. خوندن نازنین. سرود ملیای وسطش.

سر تئاتر آلا صدام کردن که برم ماسک بچه های اختتامیه رو بچسبونم. استرس داشتم که چسبه کار نکنه. کار کرد. به موهاشون اسپری زدیم. واقعا جذاب شده بود قیافه هاشون.

رفتم نشستم. نیکی گفت از کل مصاحبه ت دو تا دیالوگ گذاشته بودن فقط. ناراحت شدم. اختتامیه اجرا شد. ذوق کردم برای ماسکام. اختتامیه تموم شد. رفتیم بالا برای خوندن سرودمون. برای اولین بار داشتیم سرودمون رو جلوی کسی بجز بچه های پایه ی خودمون میخوندیم.

گریه کردن. گریه نکردم. مریم کنارم بود. با هم می خندیدیم و می گفتیم توانایی گریه کردن نداریم.

روز اول تموم شد.

رفتم خونه. داشتم با سارا حرف میزدم. گریه م گرفت. نفهمیدم برا چی.

یه روزش گذشته بود. دو روز مونده بود. دو روز که مهم تر بودن. 

16 اسفند 95 تموم شد.

  • ع. ا.

[ _ ]

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۲۳ ب.ظ

سرمایه‌ی اصلی همینان بابا! :-چشمان گرد شده

باشه تا یادم نره صبح ۲۲ دی که پرنیا برداشت منو از پیلوت برد بیرون چه اتفاقی افتاده دقیقا. :))

#مثلا_رمزی

  • ع. ا.

[ انتخاب آهنگاش ]

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۰ ب.ظ

این روزا داریم آماده می شیم برای کارگاه هنری. چقدر عجیبه. چقدر دست نیافتنیه. امروز شقایق (مسئول گروه سرود ملی) گفت 4-5 تا از آهنگ ها انتخاب شدن و قراره بینشون تو کل پایه رای گیری شه. کیمیا (مسئول گروه تئاتر) گفت بازیگرای تئاتر فرممون انتخاب شدن. و داشت ایده ی صحنه رو توضیح می داد برام. وای که از تصور اجرایی شدنش دلم می خواد جیغ بزنم. کیمیا می گفت مهشید قراره به عنوان راهنما برای تئاتر بیاد باهامون کار کنه. چقدر فکر حضور داشتنش می تونه آدم رو امیدوار کنه.

الان که دارم اون 4 - 5 تا آهنگ رو گوش می دم ملموس شده برام این که «ما» قراره بسازیم امسال اون کارگاه رو. «ما» قراره شگفت زده کنیم مدرسه رو. و امسال و سال های بعد سرود «ما» هم قراره توی حلقه خونده بشه.

قلبم همزمان هم می تونه به خاطرش وایسته هم تند بزنه! 

کاش به یه نتیجه ی خوب برسیم. ان شاالله.


+ یکی از اون پنج تا آهنگ 2 دقیقه و 14 ثانیه بود. مهم نیست که کوتاهه. لبریز هم 2 دقیقه و 22 ثانیه ست ولی از بهتریناست. منتها این آهنگه از دقیقه ی 1:40 ش خواننده داره :( و خب نمیشه ببریمش چون خیلی کوتاه میشه دیگه. دو تا آلبوم کامل موسیقی متن سریال گیم آو ترونز دانلود کردم به امید اینکه تو یکیشون باشه. ولی نبود بی کلامش. کاش بشه بی کلامش رو تا سه شنبه پیدا کنم.


#فرزانگان

#کارگاه_هنری_95

  • ع. ا.