خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

[ نفرت ]

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ

همین‌طوری میاد. آروم آروم. می‌خزه و شروع می‌کنه به خراشیدن دیواره‌ی قلب با یه چیز نوک تیز. 

سوزش زخم سطحی بیش‌تر از زخم عمیقه. چون عمیق که باشه می‌زنه عصبا رو داغون می‌کنه.

نفرت هم همین‌طوریه. اولش خراش می‌ده. قلبت می‌سوزه. حسش می‌کنی‌. کم کم که عمیق می‌شن خراشا، دردش گم می‌شه. کم می‌شه. فکر می‌کنی ترمیم شدن غافل از این که دیگه قلبی برات نمونده. شده یه توده‌ی متراکم و گره خورده از نفرت.

همین‌طوری میاد. آروم آروم.

  • ع. ا.

[ _ ]

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ

[ صدای حرکت مترو روی ریل ]

اگه کلا نبود که وضعیت این نبود. مسئله اینه که بوده و نیست دیگه.

گریه. گریه.

« رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها...!»

- کی رفته؟

- باورت می شه اگه بگم نمی دونم؟

« تو رو از دور دلم دید اما نمی دونست چه سرابی دیده.»

سراب. بودنت مثل سراب بود تو یه بیابون خشک و بی آب و علف. "بودنت"؟ یا "نبودنت"؟

- فهمیدم کی رفته!

- اون؟ کجا رفته؟ چرا چرت می گی؟

« اوهام، می سپارد ما را، به دنیایی میرا. »

[ صدای کشیده شدن چرخ دستی کف واگن قطار هاگوارتز ]

- شکلات بخور حالت خوب می شه.

اگه تو راه مردیم چی؟ مرگ دو نفر به طور همزمان در دو قطار خلاف جهت هم. همینطوری که داریم زیر لب یه چیز رازآلود می خونیم می میریم.

سرما. پس چرا پاییز نمی شه اون سوییشرت سرمه ایه رو بپوشم؟ دلتنگ برای دستکش های نصفه نیمه!

[ صدای فرود آمدن برف روی زمین ]

شب یلدا؟ « باید تنها بمونه قلب گلدون »

- چرا انار نداره پس؟

پسته دوست داره. یادم باشه همیشه یکم پسته پیشم باشه اگه دیدم ناراحته بگم غصه نخور پسته بخور.

- ببینم! دلبرانه هم که می نگری!!

- قبول نیست آقا من ندیدم. { بلافاصله پشیمان می شود. }

« من ساعتا رو بیدار نکردم خوابت رو ببینن. »

- آره اون سری این طوری نشسته بودم کنار دیوار کیمیا گفت یه زنجیر هم بگیر دستت بچرخون!

[ سر و صدای آدم ها در راهروی طبقه ی دوم ساختمان مدرسه ]


  • ع. ا.

[ مریض ]

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۳ ب.ظ

« آرامش غلیظ

خوبِ بدِ مریض

جو رو بهم بریز 

خیره بشو به من

عشق بدون رحم

دوسِت دارم بفهم

بی نیش و اخم و تخم

حرفاتو رک بزن! »

حقیقتا سینا حجازی یه جور خوبی باحاله!

  • ع. ا.

[ یک سال ]

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

یک سری آدم‌ها، بودنشان قشنگ است. بودنشان رنگ می‌زند بر زندگی خاکستری اطرافیانش. بودنشان لبخند می‌نشاند روی لب‌ها. انسان‌های فرهیخته و با فهم و شعوری که وقتی بهشان فکر می‌کنی عظمت را در وجودشان حس می‌کنی. ولی در عین بزرگی و عظمت، می‌توانی کنارشان راحت باشی. معذب نشوی. لذت ببری از حضورشان. یاد بگیری.

این آدم‌ها قابل احترام‌اند. خیلی قابل احترام.

یک سری آدم‌ها، انقدر قشنگ‌اند که حتا با رفتنشان از این دنیا هم به دیگران درس می‌دهند. مثل تو. 

این که از کودکی «بودی» تا دوستت بدارم؛ این که بودی تا چیزهای کوچک و بزرگی یادم بدهی؛ این که با هم برویم گردش و من بنشینم روی شانه‌ات و مرا تا بالای کوه ببری؛ این که در سرما برویم با هم شیر داغ بخوریم؛ این که برایم کتاب می‌خریدی و تشویقم می‌کردی به کتاب خواندن، این که می‌گفتی: «آلبالوهامون رسیده‌ها! کی میاید بچینیدشون پس؟»؛ این که وقتی خبردار شدی رفته‌ام کلاس نستعلیق، زنگ زدی راجع بهش برایم صحبت کردی و ...

جزو خوشبختی‌های من‌اند.

هزار «این که»ی دیگر در مورد تو وجود دارد که تک‌تکشان در یادم می‌مانند.

و می‌دانی، دلم برای آن‌هایی می‌سوزد که زیاد نشناختنت و رفتی. و غبطه می‌خورم به کسانی که بیش‌تر از من پیشت بودند.

دلم برایت تنگ است و امروز یک سال شد که نیستی. 

و من هنوز درکی از این «نبودن» ندارم. و من هنوز باورم نشده که دیگر قرار نیست دستانت را برایم باز کنی و مرا در آغوش بکشی.

  • ع. ا.

[ زمستان بدون سرما ]

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

صدای خنده‌هایمان خیلی بلند نبود. اما همیشه بود.

این‌که آن راه‌پله چه خاطراتی از ما در یادش مانده‌بود و آن برگ‌هایی که هر روز صبح جارو می‌شدند یک گوشه شاهد چه مکالماتی از زبان ما بودند را نمی‌دانم. انقدر زیاد بودند که نه حافظه‌ی راه‌پله گنجایش نگهداریشان را داشت و نه ذهن برگ‌های خشک و پیر توانایی به خاطر سپردنشان را.

این که یک سری روزها می‌شد با چشم زل بزنیم به هم و حدس بزنم حالت را یادم هست. این که خیلی احساساتت را قبل از خودت می‌فهمیدم. این که با وجود واضح بودنت برایم، بعضی وقت‌ها معما می‌شدی. 

شاید اگر این روزها آن راه‌پله خراب نشده‌بود، یا شاید اگر کلاسمان همان کلاس عجیب بدون طاقچه بود، یا حتا اگر چهارشنبه‌ها مثل همان موقع‌ها می‌نشستیم دور هم و افکارمان را بیان می‌کردیم، الان این‌گونه نبودیم. 

بین من و تو، یک فصل جدید از سال به وجود آمده. فصل زمستانی بدون سرما. من که باورم نمی‌شود حتا دلتنگت هم نیستم. تو چطور؟


  • ع. ا.