خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

[ نمی‌نویسم ترانه بی‌تو ]

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ

دیشب خیلی بی‌مقدمه یهو اس‌ام‌اس زد:

«وقتی شروع میکنی به دوست داشتنِ یه نفر خیلی سخته متوقف کردنش.»

راست می‌گه. که ای کاش راست نمی‌گفت!

_______________________________


همین الان که داشتم متن اس‌ام‌اسه رو کپی می‌کردم یه قسمتی کشف کردم که می‌شه اس‌ام‌اس‌های دلخواهم رو توش سیو کنم! و رفتم توش یه اس‌ام‌اس بلند از نیلوفر پیدا کردم! دستم خورده‌بوده احتمالا. نمی‌دونم. ولی واقعا جذاب بود!

_______________________________


تو این چند روز، یه جوری آدما دارن بهم می‌گن دوستم دارن و نگرانن از «نبودنم در آینده تو زندگیشون» که خودم هم دارم می‌ترسم یه روزی بذارم برم! مسخره‌ست. نه؟



«... چگونه پر کشد خیال واژه بی‌تو؟»

  • ع. ا.

[ _ ]

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۲۳ ب.ظ

سرمایه‌ی اصلی همینان بابا! :-چشمان گرد شده

باشه تا یادم نره صبح ۲۲ دی که پرنیا برداشت منو از پیلوت برد بیرون چه اتفاقی افتاده دقیقا. :))

#مثلا_رمزی

  • ع. ا.

[ آدما. آدما. ]

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۶ ب.ظ

ساعت 17:46 دیگه انگار خسته شی از فکرایی که میاد تو مغزت. طبق عادت این چند هفته ت، بری تو قسمت چت با خودت:
«ببین. حقیقتا لعنت به امید واهی. لعنت به انتظار الکی.»

با همین پی ام سعی کنی فراموش کنی چیزیو که منتظرش بودی.

ساعت 17:47 بشه و اتفاق بیفته.

میدونی چیه؟ آدما عجیبن. آدما خیلی عجیبن.

خوشحالم.

  • ع. ا.

[ _ ]

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۵۸ ب.ظ

جدیدا متوجه شدم قابلیت این رو دارم که ساعت ها منتظر یه اتفاق خیلی ساده بمونم. بعد که اتفاق افتاد به روی خودم نیارم و رد بشم برم. 

خیلی هم زندگی زیباست! :دی

  • ع. ا.

[ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش ]

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ب.ظ

مسئله از اون‌جایی شروع می‌شه که نمی‌شنویم حرفای همو. داره از ناراحتیاش می‌گه و تو نمی‌فهمیشون. بی‌ربط حرف می‌زنی و نمی‌فهمی چقدر ممکنه اذیتش کنه حرفات. حرفایی که واقعا بد نیستن. خنده‌دارن شاید حتی. ولی تو اون موقعیتش نباید گفته شن. تو نمی‌فهمیش. نمی‌فهمیش و حرف بی‌ربط می‌زنی. سکوت می‌کنه. از دسترس خارج می‌شه و تو می‌مونی و کلی پشیمونی و «لعنت به دهانی که بی‌موقع باز شود.»

می‌دونی جالبیش چیه؟ کمک لازم داری که ببینی باید چی کار کنی. با یکی دیگه درموردش حرف می‌زنی که قطعا اون هم دغدغه‌های خودش رو داره. اوضاع بدتر می‌شه!!

پ.ن.: ۱۷ سالش تموم شد‌. می‌فهمم چه شوک بزرگیه. چون خودم از دو سه ماه پیش دارم سعی می‌کنم کنار بیام با این که قراره ۱۷ سالم تموم بشه. و می‌دونم نه روز دیگه که این اتفاق بیفته باز هم از تمام وجودم قراره شوکه بشم. 

پ.ن.تر: کاش خوب باشه. 

  • ع. ا.

[ جوب ]

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ

حتی دیالوگ یه آدمی که کلا تو زندگیت سه چهار بار باهاش حرف زدی و نسبتا غریبه محسوب می‌شه هم می‌تونه انقدر خوب باشه که تا چند روز با یادآوریش لب‌خند بزنی.


+ بهش گفتم ما جلو اینا آبرو داریم! گفت نه بابا اینا از خودمونن! :))

  • ع. ا.

[ ]

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

یه جوریه که وقتی وبلاگ کیمیا یا نگار یا مثلا صبا رو می‌خونم حس می‌کنم گلستان سعدی‌ن و من رمان زرد! :)))

چه وضعشه خب؟

  • ع. ا.

[ توقع؟! ]

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ

خب راستش اصلا درست نیست که آدم از یه ماه قبل از تولدش منتظر اون روز باشه فقط به خاطر این که ببینه یه شخص خاصی بهش تبریک می‌گه یا نه.

و همه‌ش امیدوار باشه که اون روز اون آدم رو ببینه و تبریک رو در رو بشنوه ازش!

نیلوفر راست می‌گه. اینا توقع‌ه. نباید باشه. برای من که از اول راهنمایی می‌دونم نباید از کسی توقع داشته باشم و ندارم واقعا، اصلا نباید باشه.

و وای از اون روزی که توقع داشته باشی از کسی و برآورده نشه.

می‌ترسم که این‌جوری بشه. واقعا نمی‌خوام بهش فکر کنم! :))

این تولد هم عجب پروسه‌ی پیچیده‌ایه! اصلا چه دلیلی داره تبریک گفته شه خب که بعد بخواد انتظاری هم به وجود بیاد؟ :)) 

کاش از بین بره این انتظاره. مرسی. خدافظ. :)))


  • ع. ا.