خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

چند کلمه حرف دل...

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۲۹ ق.ظ

 

یه وقتایی، یه جاهایی، یه کسایی، یه کارایی میکنن و یه حرفایی بهت میزنن که تا ته دلت میسوزه...تا جایی که دیگه نمیکشی.... که دیگه کــمــ میاری...دیگه از اون به بعده که میشی یه عروسک...یه عروسکی که مجبوره بخنده، که مجبوره واسه اینکه کسی نفهمه کم آورده، از همه شادتر باشه....

 

گاهی خودتو واسه یه کسی کوچک میکنی که حتی ارزش یه نگاهتم نداره...نه فقط نگاه تو،کلا ارزش نداره کسی بهش توجه کنه...اون وخ تو، همون تویی که  یه عالمه ارزش داری واس خودت، غرورتو میذاری زیر پاهاتو لهش میکنی، میذاری زیر پاهاشو لهش میکنه....که چی؟ بلکه یه نگاه هم به تو بندازه...

 

یه روزا خودت یه کارایی میکنی که دیگه نمیشه عوضشون کرد...حالا هر چقدرم پشیمون باشی، باز هم اون اشتباهت تو ذهن دیگران حک شده....چه برسه به اینکه اون اشتباه، کوچیک کردن خودت باشه....

 

یه جاهایی میرسی بعضی وقتا، که دیگه نمیتونی تشخیص بدی چی درسته چی غلط؟!! از بس که دورویی دیدی، ازبس که تا رسیدی به یه راه خوب و فکر کردی یه نفر فابل اعتماد پیدا کردی،یهو فهمیدی اون آدم تمام این مدت داشته جلوی دیگران تحقیرت میکرده....

 

وقتی همیشه کم سروصدا، کسی نمیبیندت... کسی بهت اهمیت نمیده....به اینکه تو هم ممکنه وجود داشته باشی....وقتی هم که سعی داری شاد باشی و دیگران رو هم شاد کنی، همه میگن: " خوش به حالش، هیچ غمی نداره که همیشه میخنده! "

 

دیگه میمونی که چیکار کنی....اون کسایی که ادعای دوستی میکنن انتظار دارن وقتی ناراحتن تو دلداریشون بدی...اونوخ خودشون، تا وقتی که زار نزنی نمیفهمن درد داری.... که تو هم یه جا کم میاری....

 

کــــــمـــــــ آوردم....

 

اعتراف میکنم که کــــــــــــــمـــــــــــــــ آوردم....

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: خب چطور بود؟؟؟نظرت؟؟؟

 

  • ع. ا.

تنهایی

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۲۳ ب.ظ

درود!

من اون موقعی که این وبو ساختم قرار  بود انشاهامم توش بنویسم...

این انشاهه رو یه سریا خعلی تعریف کردن ازش،گفتم بذارم دیگه!

 

 

موضوع:"تنهایی"

 

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفته بود... اتاقی که زمانی پر از صدای خنده و شادی بود...فضای اتاق به قدری سنگین بود که در لحظه ی اول حس میکردی وارد قبرستان شده ای؛و واقعا فکر خوبی بود تشبیه این اتاق به قبرستان...اتاقک تبدیل شده بود به قبرستانی از خاطرات...خاطرات کودکی غمگین که گوشه ی اتاق به تنهایی مشغول بازی با انگشتانش بود...

کودکی که مدت ها بود لبخند به لبش نیامده بود...کودکی که چشمانش،لبریز از اشک بود...این کودک،زمانی دخترکی شاد بود،همان زمانی را میگویم که زلزله باعث مرگ پدر و مادر و خواهر بزرگش نشده بود...مگر این دخترک پنج ساله چقدر ظرفیت داشت؟دید که جسد خانواده اش را بردند،ولی از مخفیگاهش بیرون نیامد...آخر پدر قبل از مرگش به او گفته بود:"دخترم...از اینجا بیرون نیای ها...اینجا امنه،مطمئن باش که زخمی نمیشی" و دختر با لبخند شیرینی به پدرش گفته بود:"چشم بابایی...مطمئن باش نمیام بیرون"

دخترک،به خاطراتش می اندیشید؛ناگهان یاد حرف مادرش افتاد: "عزیز دل مامان، یادت باشه هر وقت که از چیز ترسیدی یا شب ها که همه خوابن از خواب بیدار شدی و حس کردی تنهایی، با خدا حرف بزن...خدا خیلی مهربونه..."

دختر کوچولو شروع کرد به درددل کردن با خدا:

« خدایا...مامانم میگفت تو خیلی مهربونی...من اون روز دیدم که بابا و مامان و آبجی خوابیده بودن رو زمین و از سرشون خون میومد، چند نفر که سفید پوشیده بودن اومدن و بردنشون؛ نمیدونم کجا بردنشون؛ ولی خداجون، اینو میدونم که الان خیلی تنهام...مامانی میگفت تو همه جا هستی و همیشه پیش منی...خدا جونم،الان دیگه آبجی نیست که برام کتاب بخونه....مامان هم نیست که موهامو ببافه...بابایی هم نیست که باهام توپ بازی کنه...خداجون، میشه تو بیای پیشم؟ من چند روزه که تنهام،مجبور شدم از اون میوه ها و خوراکی هایی بخورم که ازشون بدم میومد، مجبور شدم تنهایی بازی کنم، مجبور شدم موهامو خودم شونه کنم،تازه چند روزه که موهامو نشستم و نرفتم آب بازی....خدایا،میشه بیای پیشم موهامو ببافی؟اصلا اگه سخته برات، تو نیا؛ بگو کجایی، خودم میام پیدات میکنم....»

دخترک در افکار خودش غرق بود که از پشت پنجره صدای پرنده ای را شنید،بعد از مدت ها لبخند زد،با خودش فکر کرد که این پرنده خداست و آمده که پیشش بماند...

دوید سمت پنجره اما لبخندش تبدیل به گره ای شد میان ابروان زیبایش؛قدش به پنجره نمیرسید! با ناراحتی برگشت تا سرجایش بنشیند که چشمش به چهارپایه نارنجی رنگش افتاد،همان چهار پایه ای که همیشه زیر پایش میگذاشت تا شکلات های بالای قفسه را بردارد و بخورد...

دوباره وجودش سرشار از شادی شد و چشمانش برق زد؛چهار پایه را برداشت و پنجره را باز کرد؛خم شد تا پرنده ای که مقابل پنجره روی شاخه ی درخت نشسته بود را بگیرد...پرنده پر زد و بر شاخه ای دورتر نشست،دخترک خندید، به گمانش خدا میخواست با او بازی کند...

بیشتر خم شد...دستش فقط ذره ای با پرنده فاصله داشت؛با خود گفت:"فقط یکم دیگه مونده."

دخترک جلوتر رفت...در همین حین به آسمان پر کشید...شخصی دید که دخترک بر زمین افتاد، اما فقط خدا بود که دید دختر به سوی آسمان پرواز کرد و رفت....رفت که دیگر تنها نباشد؛ رفت که با خدای مهربانش بازی کند...

و این خدا بود که از آن پس موهای این دخترک پنج ساله را بافت...

 

 

 

 

پ. ن:خب....من نمیدونم به جز ملیکا کس دیگه ای هم میاد اینجا یانه....به هر حال....هرکی اومد(مخصوصا ملیکا!!!:دیــــ)لطف کنه نقد کنه!!!

پ.ن2:یه نفر وقتی اینو میخوندم سرکلاس گریه کرد!!!!یا من خیلی با حس خوندم یا اون خیلی جو گیر شده!

پ.ن3:عیدتون مبارک.....

  • ع. ا.