خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

انقدر درگیر یه سری چیزا شدیم که وقت نداریم واسه درست و حسابی شناختن هم‌دیگه. کلی اتفاقای خوب با هم رقم زدیم و کلی تجربه‌های جالب با هم کسب کردیم. ولی می‌تونم بگم وقتی دو ساعت باهات حرف زدم بیشتر از این دو سال دوستی شناختمت.

فکر کنم تو خوب بدونی من چیا تو فکرمه و فکر کنم من خوب بدونم که تو چیا تو فکرته. 

می‌تونی یه نویسنده‌ی خبره باشی، یه اتاق داشته باشی با یه میز چوبی کنار پنجره‌ی بزرگی که شب‌ها نور ماه مستقیما از اون‌جا روی کاغذات بتابه. 

می‌تونی یه مهندس باشی، یه آزمایشگاه داشته باشی با یه عالمه محاسبات پیچیده و آزمایشای عجیب برای کمک به تحقیقات کشور.

می‌تونی یه بازیگر تئاتر باشی که بتونه خیلی راحت نقش عروسک خیمه‌شب‌بازی داشته باشه و کسی شک نکنه که یه آدمه.

می‌تونی یه عالم فقه باشی، از اونایی که واقعا بدونن چی کار باید بکنن. از اونایی که آدم با نگاه کردن بهشون آرامش بگیره. نه مثلِ...!

می‌تونی یه نوازنده‌ی عاشق باشی. شبا بری نزدیک پنجره‌ی دلبرت آهنگ بزنی و اون بهشون گوش بده و لب‌خند بزنه ولی هیچ وقت نفهمه تک‌تک نت‌های نواخته شده به خاطر خودشه.

تو پتانسیل همه‌شون رو داری. ولی فعلا فقط «خودت»ی. و این از باارزش‌ترین بودن‌هاست.



پ.ن.: زیاد نمی‌پسندم خطاب به آدم خاصی پست بذارم. ولی جدیدا خیلی پیش میاد. و در مورد این پست، به نظرم برای کسی که خوب می‌نویسه باید نوشت، هر چند که خوب ننویسم.

  • ع. ا.

[ تاریخ تکرار می‌شه ]

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

پرسیدم: « ینی واقعا برات مهم نیست که اگه همین‌طوری پیش بره چی می‌شه؟ »

آدامسشو باد کرد و شونه بالا انداخت و گفت: «نچ.»

خوب یادمه. نگاهش کردم و دیدم داره با اون نگاه مخصوص خودش به یه گوشه نگاه می‌کنه. از اون نگاه‌هایی که معلومه فکرش یه جای دیگه‌ست. سنگینی نگاهم رو حس کرد و روشو برگردوند سمتم. معلوم نبود که چی تو عمق چشماشه.  خوش‌حالی، ناراحتی، جدیت و یا حتا یکم شوخ‌طبعی. 

با خودم فکر کردم ممکن نیست انقدر بی‌اهمیت باشه براش. ته تهش یه حسی باید باشه. رفتاراش واسه‌م عجیب بود.

آدم فراموش می‌کنه. روزها می‌گذره و یادمون می‌ره فکرهامون رو. 

داشتم زندگیمو می‌کردم. مثل همیشه. 

این اواخر با تو آشنا شدم. حرف زدنت، طرز تفکرت، درگیری خودت با خودت، علایقت، نوع بیان کردن مسائلت و چیزهایی که درگیرت می‌کنه، همه‌شون باعث می‌شدن که یاد خودم بیفتم. 

فکر کردم که واقعا ممکنه انقدر شباهت؟ یا دارم اشتباه می‌فهمم؟ 

به نتیجه نرسیدم راستش. یادته بهم گفتی: «دارم فکرهام رو بلند بلند پیشت می‌گم درواقع.»؟ و من یاد اون جمله‌هه افتادم که می‌گه باید یه آدم داشته باشیم که جلوش بتونیم بلند بلند فکر کنیم. انگار که داریم با خودمون حرف می‌زنیم! :))

نمی‌دونم کی بود، آخرین باری که باهات حرف زدم؟ شایدم دفعه‌ی قبلیش. ولی یادمه که پرسیدی: « ینی واقعا برات مهم نیست که اگه همین‌طوری پیش بره چی می‌شه؟ »

آدامسمو باد کردم و شونه بالا انداختم و گفتم: «نچ.»



پ.ن.: واقع‌بینانه بخوام بگم، فکر نکنم اونقدر خوشبخت/بدبخت باشم که یکیو پیدا کنم با این همه شباهت به خودم. حتا اگه یه سریا کمی شبیهم باشن، مشخصه که این نوشته یه میزان خوبی تخیل توشه.

  • ع. ا.

[ نبود؟ ]

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۲۲ ب.ظ

یه پیش‌آمد خوب لازم دارم. یه اتفاق غافلگیرکننده. 

تو ذهنم دارمش ولی اگه پیش بیاد، دیگه غافلگیرکننده نخواهد بود. چون حدسش زدم.

و اگه اتفاق نیفته ..

کاش اتفاق بیفته!


+ هر سری می‌چرخم و چشمم می‌افته به کیفم، نمایشنامه‌ی «کرگدن» از اون تو هوار می‌کشه: بیا منو بخون دیگه اه!

دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده خب :| 

{ به یاد کتاب نیمه‌خوانده‌شده‌ی گوشه‌ی اپلیکیشن طاقچه‌اش می‌افتد و نفسش را بیرون می‌دهد. }

  • ع. ا.