خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

غول چراغ جادو

شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۰، ۰۹:۲۱ ب.ظ

       سلام!

از کژدم به خاطر دعوتش ممنونم.

       کتاب غول چراغ جادورو بستم یه فکری به ذهنم رسیددلم گرفته بود و دوست داشتم خیال بافی کنم اما نمی دونستم درباره ی چی ، که حالا فهمیدم رفتم پیش مامانم:«مامان میشه قوری روبردارم؟»

- میخوای چیکار؟

- میخوام بازی کنم

- وا!! مگه اسباب بازیشونداری؟

- چرا ولی به دردم نمی خوره

- نه بر ندارمن از این قوریه خیلی خوشم میاد.یه وقت از دستت میفته میشکنه

با ناراحتی برمیگردم تو اتاق به نظرم بهتره تو انبارو بگردم زود چادرمو سرم میکنم و کلید انبارو برمیدارم.

- داری کجا میری؟

- انباری.

      تو انبار 10 دیقه ی کامل دنبال یه قوری گشتم وقتی کاملا مطمئن شدم چیزی که به درد من بخوره پیدا نمیشه درو باز کردم که از انباری بیام بیرون یهو یه خرده اونور تر یه چیز طلائی برق زد. اول خواستم درو ببندم و برم بیرون اما بعدش  فضولیم گل کردو  برداشتمش. وای! این دقیقا همون چیزیه که من می خوام عین خود چراغ جادوئه! یه کم با دستمالی که داشتم پاکش کردم که یه صدایی گفت:« باید با آستینت پاک کنی تا من بیام بیرون.» با تعجب چراغو پاک کردم. یه دود نارنجی ازش بیرون زد. بعدم یه غول ظاهرشد. پرسیدم:«تو کی هستی؟»

- خب معلومه غول چراغ جادوام دیگه.

- پس چرا از چراغ دود نارنجی زد بیرون؟

- هوم!!! احتمالاچون یه 2000 سالیه که کسی چراغ رو پاک نکرده اینجوری شده.

- 2000 سال؟

- آره. من تو سرزمین خودم 30 سال از عمرم گذشته بود که یه جادوگر اومد و کاری کرد که من برم تو چراغ. خب منم الآن 3568 ساله که مجبورم تو این چراغ زندگی کنم. حالا آرزو هاتو بکن که حداقل یه تنوعی بشه

- اوه آرزو!! هوم.........الآن نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم .

     همون طورکه به بدنش کش و قوس می داد و خمیازه می کشید گفت:« مشکلی نیست. من می رم یه چرتی بزنم تا تو فکراتو بکنی .

- نه وایستا! فهمیدم چه آرزویی بکنم : " اول این که تا وقت مردم بدنم سالم باشه."

- باشه بعدی

- " دوم اینکه هوای تهران یه خرده خنک بشه "      

- سخته ولی شدنیه . بعدی  

      خواستم بزرگ ترین آرزومو بکنم که یه فکری زد به کلّم :

- آرزوی سوم اینه که تو بتونی به سرزمین خودت برگردی.

- من..... من.... نمی دونم ازت تشکر کنم .

و خیلی زود غیبش زد. منم از انبار اومدم بیرون و توراه پلّه به این نتیجه رسیدم که هر کی جای من بود همین کارو می کرد و این که اون به سرزمینش نیاز داشت اما من فقط دوست داشتم که به آرزوم برسم پس برای چی باید ناراحت باشم؟

مثل اینکه کسی نمونده که من دعوتش کنم.

پ.ن. :وبلاگ جونم تولد 1 سالگیت مبارک!!!!!!!!

  • ع. ا.