خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۵ مطلب با موضوع «نامه هایی برای هیچ کس» ثبت شده است

[ اونقدر خوابت دیدنی بود ]

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۸ ب.ظ

یادته می‌گفتی شبایی که خوابت نمی‌بره یعنی یکی داره بهت فکر می‌کنه؟ نگفتم بهت اونی که داره فکر می‌کنه خودمم. نگفتم اونی که داره بهش فکر می‌شه تویی.

یادته می‌گفتی خواب هر کیو ببینی یعنی روحش اومده پیشت؟ نگفتم خیلی شبا می‌خوابم که تو بیای تو خوابم.

یادته می‌گفتی عاشق گندمزاری؟ یادته می‌گفتم همه‌ش خواب گندمزار می‌بینم؟ نگفتم تو گندمزار همه‌ش دنبال تو می‌گردم و نیستی که نیستی.

یه مدته شبا بیدار می‌مونم تا صبح ستاره می‌شمرم تا سحر چه زاید باز. منتظر می‌شینم بلکه شبی، نیمه‌شبی، عمق سیاهی آسمون بگیردت، چشمت بیفته به ماه، یه ستاره بهت چشمک بزنه و یاد من بیفتی که برات می‌خوندم: «تو ماه و ما استاره‌ای استاره با مه یار شد». 

دم‌دمای صبح خوابم می‌بره. راستشو بگم چند باری انقدر به چشمات فکر کردم که دیدمشون. شده بودن یه دشت  پر از رز سیاه. رز سیاه دیدی چقدر عجیبه؟ چشمات همون‌قدر عجیبن. همون‌قدر باشکوه.



« ... که ساعت خوابم عوض شد »



+ می‌گم دارم چرت می‌نویسم. یکی‌شون می‌گه خب ننویس.

می‌گم نمی‌دونم چجوری تمومش کنم. اون یکی می‌گه تموم نکن؛ پایان باز بذارش. 

بسیار هم منطقی :| 


* آهنگ حال و روز از رستاک

  • ع. ا.

[ تو همانی ]

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ
مثل برف اول بهار.
مثل هوای بارانی تیر ماه.
مثل بوی چوب سوخته و نور آتش در پاییز.
مثل آفتاب میان سرمای زمستان.
توصیف کردنت خیلی سخت تر از این حرف هاست. 
غیرمنتظره ترین اتفاق قشنگ این روزهایی.


« ... که دلم لک زده لبخندش را »


+ یک عدد از اینا خریداریم. :| مرسی. اه.

پ.ن.: از این حالتا که احساس نیاز می کنی یه چیزی بنویسی ولی هیچی تو مغزت نیست. معمولا هم نزدیک امتحانای ترم یا آزمونا بهش دچار می شم.


  • ع. ا.

[ دوست دارم همدمت باشم ]

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۷ ب.ظ

این که روزهایی بود که می‌دانستم هستی، که می‌دانستم درصدی احتمال دیدنت وجود دارد، که می‌دانستم شاید کلمه‌ای خطاب به من بگویی، چیزی نیست که ساده محسوب شود. 

نه، برای من ساده نیست. تو مرا می‌دیدی. از سر عادت لبخندی می‌زدی یا سری تکان می‌دادی. اگر نزدیک بودم شاید حالم را می‌پرسیدی. شاید خبر می‌گرفتی از اتفاقاتی که اطرافم می‌افتادند. خیلی ساده. خیلی عادی. و بعد نمی‌دانی که همین ساده بودن چقدر پیچیده می‌شود برای من. که نخ‌های ساده‌ی رفتارت می‌روند توی مغزم و هم می‌خورند و هم می‌خورند و به هم گره می‌خورند. که می‌پیچند در هم و انقدر گره‌هایشان کور می‌شود که یادم می‌رود تو چگونه بودی. یادم می‌رود چه گفتی و انگار خاطراتم میان گره‌های کور تحریف می‌شوند. انگار حس‌های آن لحظه تغییر می‌کنند. 

اصلا برای همین است که دارم برایت می‌نویسم. می‌نویسم تا بدانی هر رفتار کوچکت چقدر می‌تواند ذهن کسی را دگرگون کند. چقدر می‌تواند تاثیر بگذارد. 

دقیقا مثل یک برکه‌ی بی‌تلاطم نشسته‌بودم که آمدی و تکه سنگی انداختی و ایستادی به تماشا کردنِ موج‌هایی که ایجاد شدند. موج‌ها کم شدند و کم شدند. گذاشتی رفتی و انگار من بعد از رفتنت با هر باد کوچکی موج برمی‌دارم شاید که برگردی و بهشان چشم بدوزی.


«... ولی سربار نه »




پ.ن.: جدیدا نه رمان عاشقانه خوندم نه فیلم دیدم. یکی بیاد بهم بگه دقیقا چی روم تاثیر گذاشته که باز دارم این مدلی می‌نویسم؟ =))

پ.ن.۲: اصلا می‌خوام یه پوشه و کلیدواژه بذارم تو وبلاگم با عنوان «نامه‌هایی برای نمی‌دونم کی» 🚶

پ.ن.۳: نه! من واقعا خسته‌تر از اونم که بخوام موج بردارم. ترجیح می‌دم همون‌طوری بگیرم بشینم سر جام.

پ.ن.۴: محسن چاوشی یه طوری می‌خونه که سکوت می‌کنم راجع بهش. 

+ پی‌نوشتام دارن از خود مطلب طولانی‌تر می‌شن. 🚶


* آهنگ افسار از محسن چاوشی 

  • ع. ا.

[ تو می‌آیی و من از دم، از غم قلبم می‌گیره ]

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ

[ واژه‌ای در ذهنش حک شده و هر چند دقیقه یک بار سعی می‌کند آن را برای خودش معنی کند. ]

دلتنگی.

دلتنگی؟ دقیقا کدام حس را دلتنگی می‌نامم؟ این که وضع‌م طوری باشد که هر دقیقه به تو فکر کنم؟ هر دیالوگی که می‌شنوم یاد حرف‌های تو بیفتم؟ که حتا ثانیه‌ای چهره‌ات از پس پرده‌ی شبکیه‌ی چشمم پاک نشود با این که مدت‌هاست ندیدمت؟

مگر می‌شود به یاد تو نبود؟ اما اگر دلتنگی را این‌طور تعریف کنم، چرا روزی نبوده که دلتنگت نباشم؟ چرا همان موقع که در فاصله‌ی یک متری‌ام نشسته‌بودی و خیره شده بودم به دستانت هم انگار یکی قلبم را گرفته بود و فشار می‌داد؟ چرا همان لحظه هم دلم می‌خواست نزدیک‌تر باشم و بروم میان دست‌هایت و باد شوم لای موهایت و حل شوم داخل صدایت؟ که به پیشواز غصه می‌رفتم برای دور شدنت در آینده. 

چه گفته‌بودم؟ ″دلتنگی یعنی اشیا و اماکن مرا به یاد تو بیندازند″؟ مگر لحظه‌ای از خاطرم رفته‌ای که چیزی بخواهد یادآوری‌ات کند؟ تو که همیشه در یادمی!

گیج می‌شوم وقتی واژه‌ها برایم تعریف ندارند. گیج می‌شوم و درمیان گیجی‌ام هم به تو فکر می‌کنم. که شاید باید واژه‌ای ساخت برای توصیف تو. فقط و فقط برای خودت باشد و هیچ کس بجز من نداندش.


{ دلتنگی . [ دِ ت َ ] (حامص مرکب ) حالت و کیفیت دلتنگ . تنگدلی . ملالت . پریشانی . اضطراب . (ناظم الاطباء). ضجرت . (از دهار). ضیق . غلق . ضیق صدر. وحشت . (تاریخ بیهقی ). غمگینی . گرفتگی دل از اندوه 

لغتنامه‌ی دهخدا. }


«... که هر آمدنی رفتنی داره ای سیه‌مو »



پ.ن.: بیاید تمرین کنیم واسه آدمای خیالی نامه بنویسیم. هاهاها گول خوردین #نمکدون :|

جالبه واقعا!

  • ع. ا.

[ دوش سیلاب غمم تا به سر زانو بود ]

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ق.ظ

این جمله روزی چندین بار در ذهنم تکرار می‌شود. روزی چندین بار از خودم می‌پرسم: «پس کی جامون عوض می‌شه؟»

نزدیک به یک سال است که اولویت‌های ذهنم جا به جا شده. که دغدغه‌هایم تغییر کرده‌اند. که در انتها، هر چقدر هم نخواهم، باز هم انگار طنابی نامرئی دور مغزم بسته می‌شود و قلاده می‌شود و می‌کشد مغزم را به همان جای همیشگی.

جا‌به‌جاییِ من از این‌جایی که هستم؟ تصور محالی نیست اما فقط لحظه‌ای تصور کن که تو برسی به این‌جا! محال است.

من هنوز همانم که برمی‌گردد روی نقطه‌ی شروع حرکتش. نمی‌دانم این از ناتوانی‌ام است یا از جاذبه‌ی آن نقطه. مثال سیاه‌چاله‌ایست دور از گرانش زمین. انگار که در هوا معلقی؛ هیچ کششی را حس نمی‌کنی که یکهو متوجه می‌شوی با سرعت سرسام‌آوری کشیده می‌شوی به یک سو. تنها نکته‌ی مثبتش این است که می‌دانی در انتها با جمجمه روی آسفالت سقوط نمی‌کنی. اما سیاهچاله‌ها ناشناخته‌اند. این به آن در.



«... امشب ای دوست چه تدبیر که بگذشت از دوش »


+ این که ساعت نه و نیم صبح منتشر شده دلیل نمی‌شه همون موقع نوشته شده باشه. :-"

  • ع. ا.