خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

[ پارامغناطیس ]

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ

میز رو گذاشتم جلوم و لپ‌تاپ رو روشن کردم.

تلگرامم از وقتی فیلتر و بعد رفع فیلتر شده بود مشکل پیدا کرده بود.

پاکش کردم و دوباره دانلود کردم نصب کردم رو ویندوز.

رفتم تو کانال مظلومی و فیلم‌های کلاس فیزیک سه‌شنبه رو دانلود کردم.

دو تا و نصفی بود.

یکیش رو دیدم. خوش‌حال شدم که دارم سعی می‌کنم فیزیک بخونم.

اولیه آسون بود و راحت می‌فهمیدم.

اومدم تو هال یکم استراحت کنم برم دومی رو ببینم.

تا همین الان نشستم رو مبل وسط هال و به چیزهایی فکر می‌کنم که دقیقا نمی‌دونم چی‌ن.

از کارگاه هنری پارسالمون گرفته تا جشن فارغ‌التحصیلی آینده‌مون.

از کامنتای اون پست قدیمی‌م که آمار وبلاگمو یه تنه می‌کشه بالا تا اول دبیرستان کلاس رویای نوشتن.

از این که دلم می‌خواد فلان آدم مجازی رو ببینم در آینده تا فلان آدم واقعی.

بعد فکر می‌کنم که چرا باید اینا رو بنویسم این‌جا؟ و بعد پستشون کنم؟ در حالی که ارتباطم با قسمت پیش‌نویسا هم بد نیست.


+ واقعا؟!!

+ بهش می‌گم مستجاب‌الدعوه‌ای چیزی هستی؟ می‌خنده. می‌گه دعا هم می‌نویسم اگه خواستی! 


+ وسط درس دادن یه عبارت طلایی گفت. «دوقطبی‌های پارامغناطیس پاره پاره‌ان.» خدا خیرت بده برادر من پارسال هیچ جوره نتونستم واسه اینا رمز بذارم! :))



  • ع. ا.

[ قانونی شدن ]

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ

جمعه، 22 دی 1396:

صبح طبق روال روزهای گذشته مامان اومد بیدارم کرد و باید می‌رفتم مدرسه چون آزمون جمع‌بندی داشتم. کارامو کردم و لباسایی که آماده کرده بودم رو گذاشتم تو نایلون و بابا رسوندم مدرسه. کله صبحی تا رفتم تو پیلوت و نزدیک مریم شدم شروع کرد دست زدن و تبریک و اینا.
فک کنم دومین نفر نیکا بود. شایدم حسنا. و من به این فکر کردم که چقدر خوبه با یه سری آدما تو اردو بودم و باهاشون بیشتر آشنا شدم.
ستاره و نازنین بهم کادو دادن.جذاب بود به میزان زیاد.‌ 
می‌دونی، خیلی بد دارم می‌نویسمش. یادم نمیاد حسی که داشتم رو. نه. راستشو بگم؟ هیچ حس خاصی نداشتم.
آزمون رو دادم و دویدم پایین. از اسما پرسیدم نازنین رو ندیده؟ و رفتم دیدم تو پیلوت نشسته رو میز. قرار بود بریم بیرون با هم. لباسامون رو که عوض کردیم باید می‌رفتیم سایت یه سری از وسایلم رو می‌ذاشتم. رو پل معلق جلوی اون آینه‌ی معروف عکس گرفتیم و می‌دونم که اون عکس رو خیلی دوست دارم.
رفتیم ولیعصر. می‌خواستیم بریم «سارا» ولی بسته بود. نازنین گفت پایین‌تر یه جا هست که خوبه و اینا. رفتیم تا اون‌جا. جلوی در وایستادیم و چون در شیشه‌ای بود بلافاصله دیدم دو تا از بچه‌های مدرسه اون تو ان. داشتم می‌گفتم بریم تو یا چی؟ و از تو این طور به نظر اومده بود که ما نمی‌تونیم در رو باز کنیم. :)) آقاهه داشت میومد در باز کنه!

« حتا اگه بودم هم نمی‌رفتم که!! »
و من بابت گفتن این دیالوگ خیلی زیاد ازش ممنونم.

بعد از ناهار راه افتادیم سمت فرهنگ. یه دفترچه با کاغذهای مشکی، 8 تا خودکار رنگی و یه روان‌نویس استدلر از رنگی که نداشتم. چرخ زدن بین لوازم تحریر و کتابای فرهنگ لذتیه که امید است هیچ وقت خدا ازمون نگیره. رفتیم پایین هم چرخ زدیم و کلی زمانمونو لابه‌لای کتابا گذروندیم. 
بالاخره که باید برمی‌گشتیم. زیرگذر چهارراه ولیعصر. و قطعا اگه کسی وجود داشت که از ما دو تا در حال انتخاب کردن طعم‌های پاستیل عکس بگیره من خیلی زیاد ممنونش می‌شدم.
اتفاقی که افتاد این بود. با یه نفر از دوستام که دوستش دارم رفتم ناهاری که دوست داشتم خوردم و مغازه‌ای که دوست داشتم رو گشتم و چیزایی که دوست داشتم رو خریدم و بعد هم با هم رفتیم تا مترو. اتفاقی که در ظاهر افتاد.

***
برگشتنی تو اتوبوس ترک 20 چهرازی رو پلی می‌کنه. غمگینه و خودش نمی‌دونه چرا. 
{ تو همین فکراست که می‌رسه به ایستگاه مقصد. حواسش نیست و یهو متوجه میشه که باید پیاده شه. با عجله چنگ می‌زنه به نایلون دستی‌هاش و کیفش و می‌پره از جاش. }
شایدم می‌دونه. شاید برا اینه که تصورش از روز تولد 18 سالگی همیشه یه چیز دیگه بوده. یه چیز خیلی خاص‌تر. و فکر می‌کنه: به جز همون سه چهار ساعتی که با نازنین گذروند، هیچی خاص نبود. هیچی هیچی. سرخورده شده بود شاید. و خدا رو شکر می‌کنه بابت حضور نازنین. 

تو ذهنش پلی می‌شه - همون‌طوری که تو گوشش پلی می‌شه- :
« منتظر ماندی. چون من بدحال بودم. چرا؟ هر چی! ولی منتظر ماندی! » 
« فکرش را که می‌کنم می‌بینم واقعا آن نفر دیگر چه گناهی کرده که باید بیاید میان نمایش لوتی و عنتری تو. ولی آن نفر دیگر منتظر ماند. چون دوستان منتظر دوستان می‌مانند و طاقتشان به این راحتی طاق نمیشود. دوستان از بلند شدن دوستان بلند می‌شوند. چشمشان میخندد. آن‌طور که تو بودی. »

این‌طوریه که می‌مونن آدما. این‌طوریه که حس خوب می‌دن. 

***
خدا این مجازی رو واسه ما نگه داره :)) از آدمایی تبریک دریافت کردم که اصلا وای! از استوریا و پستایی که تو اینستا گذاشتن واسه‌م اسکرین‌شات گرفتم و یه حجمی از گالریم رو گرفتن که سکوت می‌کنم. ^____^ :-خوشحال و شاد و خندان

 ساناز، نویسا، پرستو، رها، روژین، هدیه، فاطمه، ملیکا ح.، صدیقه، ستایش، شایا، نیگین، ملیکا ش.، زینب ی.، فرناز، کیانا، نیکی، اسما 
(اسم‌ها هیچ ترتیبی براساس اولویت ندارن :دی)

خب دیگه مرسی خدافظ. 🚶
  • ع. ا.

[ موهای سه سانتی ]

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ

موهاش رو با ماشین زده و شاید هر کدوم به سختی سه سانتی‌متر بشن.

هر سری که از جلوی آینه رد می‌شه تعجب می‌کنه و به خودش می‌گه: «هی پسر چطوری انقدر زشت شدی؟ یعنی قبلا انقدر می‌گفتی من زشتم همه‌ش چرت بودا. ببین قبلا چه خوب بود قیافه‌ت!»

یکم بیشتر زل می‌زنه به خودش. هر جور حساب می‌کنه به این نتیجه می‌رسه که قیافه‌ش نسبت به دوران راهنمایی بهتر شده. اون موقع‌ست که با خودش فکر می‌کنه چقدر اون دوران اعتماد به نفسش بالا بوده که هی موهاش رو با ماشین می‌زده. و هر سری خوش‌حال می‌شد از اون حجم کوتاهی موهاش.



+ داشتیم از مدرسه با هم برمی‌گشتیم و تا ایستگاه مترو یه ربع راه بود. بهم گفت: «آخرین باری که دیدمت دوم راهنمایی بودیم! خیلی تغییر کردی.» 

گفتم: «چه تغییری؟»

- دقیقا نمی‌دونم. خیلی تغییرا.

- حالا اینی که می‌گی تغییر خوبه یا بد؟

- خوب!!!

خدا رو شکر!


+ وایستاده بودم طبق روال دو شب گذشته زل زده بودم به ماه. می‌خواستم باز کل یه ربع رو زل بزنم بهش. یهو دیدم از پشت دستمو گرفت کشید اون‌وری و گفت: «بسه دیگه. دیوونه نباید انقدر به ماه نگاه کنه.»

  • ع. ا.

[ شخصیت خود را چگونه می‌سازید؟ ]

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ب.ظ

همیشه دوست داشتم از آن شخصیت‌هایی باشم که پر از اطلاعات جذاب و فعالیت‌های جورواجور اند ولی در ظاهر اصلا معلوم نیست.

از آن‌هایی که وسط یک صحبت جدی جمله‌ای تاثیرگذار می‌گویند و همه بهت‌زده می‌شوند از این حجم تفاوت ظاهر با باطن شخص. از این حجم سواد و فهم.

یا از آن‌هایی که یکهو می‌بینی وسط حرف زدن‌هایشان از دیالوگ‌های یک کتاب استفاده می‌کنند که تو فقط اسمش را شنیده‌ای. یا در رابطه با هر بحثی یک بیت شعر بلدند. اگر چیزی می‌نویسند وسط نوشته‌هایشان تضمین‌هایی باورنکردنی پیدا می‌شود.

همیشه دوست داشتم کارهای زیادی بلد باشم. تجربه‌‎های جالب داشته باشم اما طی این 17 سال و 11 ماه و اندی روز که عمر کرده‌ام، میزان کارهای مفیدم خیلی کمتر از تصوراتم بوده. و امان از این که دیگران تصور کنند تو چیزی بلدی و بلد نباشی. تحسین می‌شوی اما اصلا حس خوبی نداری از این وضعیت. نه که از تحسین شدن بدم بیاید ها! نه! حقیقتا همان میزان اندک تحسین‌ها انرژی مثبت عظیمی را به سمتم روانه می‌کنند. اما خب، بحث عجیبی‌ست بحث "تو" با "خودت" وقتی هر طرف ببرد تو باخته‌ای. می‌گویی فلان کار را بلد نیستم و اطرافیان فحش بارانت می‌کنند که: «اگه تو بلد نیستی پس کی بلده؟ من لابد!» و "تو"ی درونت هی نهیب می‌زند که: «برو پی‌ش. شروعش کن! وقت نداری!». "خودت" پاسخ می‌دهد فعلا کارهای مهم‌تری برای انجام هست و بعد همان کارها هم انجام نمی‌شوند.

+ اصلا از کجا رسیدم به این‌جا؟ یادم نیست. ولی فکر کنم لپ‌تاپم رو روشن کردم که از توش جزوه‌ی زبان بخونم واسه امتحان ترم. :|

  • ع. ا.

[ آقای فاطمی ]

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ب.ظ

یه آقای فاطمی داشته‌باشیم که وقتی هنوز ۲۰ دقیقه مونده زنگ مدرسه بخوره بریم بهش بگیم: «ما بیرون کار داریم و بعد مدرسه کلاس داریم برمی‌گردیم. می‌شه بریم بیرون؟»

اونم بگه: «صددرصد آقای رستمی نیس می‌تونید برید.»

تازه بعدشم داشتیم بالایی می‌رفتیم گفت: «نه از اون‌جا نه آقای رستمی می‌بینه. از پایین برید.»


+ فقط قیافه‌ی مینا وقتی هندزفری تو گوشش بود و سرش پایین داشت کارشو انجام می‌داد و یهو سرشو آورد بالا دید ما سه تا زل زدیم بهش :)) :-قلب 

  • ع. ا.