خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

دقیقا باید بگم خاطرات کارسوق که دفن نشن

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۵۷ ب.ظ

 

اول صبح خیلی زود اومده بودم مدرسه البته به خیال خودم اومدم

دیدم که همه اومدن وقتی رسیدم با کمک کیمیا سنتورمو از دفتر

خانوم اخلاصی آوردم بعدش وسط اون شلوغی با مریم شروع کردیم

به زدن. همه یه دقه ساکت شدن بعد دوباره شلوغ شد. مبینا سر

لوگوی کلاس عصبانی بود حانیه کلا عصبانی بود پارمیدا هم

پیش من نشسته بود چون داشتم گریه می کردم ریتم آهنگ رو

از بس هول شده بودم از دست داده بودم فکر می کردم کارم تمومه.

بعد خانم حاجیلی اومد سعی کرد صلح برقرار کنه چون حانیه داد

وحشتناکی زد یادمه که یه شال سفید هم دور گردنش انداخته بود.

من و ثمین و مریم هم به نشانه ی نوازندگان از اون روسری های سنتی

که ثمین آورده بود سر کرده بودیم. مبینا داشت با کمک سمیرا لوگو

رو کنار در وصل می کرد واقعا عالی شده بود. من هم که ریتم رو

به دست آورده بودم برا خودم آهنگ میزدم حال می کردم. مبینا هم

کارش تموم شد با عطیه و فرناز و عاطفه داشتن سفره رو می چیدن

عطیه هم اون میوه های کاجی رو که تو اون روز برفی جمع کرده بودیم

و رنگ کرده بودیم گذاشته بود سر سفره. من و مریم هم داشتیم سنتور

هامون رو میذاشتیم یه جای امن. شیرین و بهین و سارا (ق) و فاطمه

با یاسی داشتن یه قل دو قل شمالی بازی می کردن و فرناز و ماریه و دیبا

هم نمایش رو بازی می کردن که حانیه هم داشت برش نظاره می کرد که

تخم مرغ هامون رو آوردن. من تخم مرغم رو گم کردم بعد یه تخم مرغ

پیدا کردم گذاشتم رنگ کردمش بعدا اون یکی رو هم پیدا کردم. مال من

یه تخم مرغ نقره ای بود با پولک و اون یکی هم یه تخم مرغ راه راه....

یادمه مال شقایق که کنار من نشسته بود سفید بود......

رنگشون که کردیم کیفا رو انداختیم تلنبار کردیم یه جایی یادمه من باید

مواظب سنتورم میبودم پس حانیه برام کیفمو گذاشت. بعدش که خبر

این پیچید که داره شروع میشه سارینا و پرستو غذاها رو چیدن.

اولین نفری که اومد یادمه خانوم فرید نیا بود با خانوم حاجیلی.

آهان اون خانوم عکاسه هم موقعی که من تازه ریتم رو پیدا کرده بودم

داشت از من فیلم می گرفت. بعدش دوما اومدن غذاها رو غارت کردن

و ما هم موقعی که فرنازو با فرنازی و دیبا اومدن ما آهنگ رعنا رو گذاشتیم

و من و ثمین هم اصلی ها رو خوندیم بقیه فرعی ها رو.....

آخ از اون موقعی که می زدم دستم زق زق می کرد وای بعدش تازه

هلیا دهقان و دو سه تا از سوما اومدن غذا داشت تموم می شد که

مامان پارمیدا مثل فرشته ی نجات از راه رسیدن باقاله قاتوق هم آوردن.

بعدش گفتن برنامه هاتونو کوتاه کنین ما گوش نکردیم. حداقل من که سنتورم

رو کوتاه نکردم. نمایش هم که کوتاه نشد. وای یادتونه که خانوم فرید نیا

گفتش اون آهنگ رو برای اون خوندیم؟ خلاصه دیگه خانوم هویدا که

اومد من اون آهنگ گل پامچال رو نزدم که اگه یه وقت غلط زدم ضایع نشه

البته غلط نزدم ولی دیگه.....

خب یادتونه موقعی که بچه ها گفتن یکی گفته ما از همه بهتریم؟ ما ها

خل شدیم من و مریم آهنگ می زدیم مریم تنبک می زد سارینا هم

اون وسط می رقصد پرستو هم می خندید همه همدیگه رو بغل کردیم.

بعدش دیگه تموم شد... آخرین کارسوقمون بود دیگه تموم شد رفت.

خاطراتش موند.آهان یادمه پالتوم گم شده بود با مبینا دعوا کردم

بعدا ازش معذرت خوایتم گریه کردیم همدیگه رو بغل کردیم.

بعد با یاسی رفتیم دو تا فال مجانی از رو زمین تو ناهار خوری

برداشتیم. بعدش حلقه زدیم و خدافظی کردیم که بعد عید همدیگه

رو ببینیم. منم رفتم جلو در نشستم برا مدیا (اون 1.5 ایه) سنتور

می زدم یه خانوم پیری هم اومد کلی بهم آفرین گفت. رفتم خونه

همه چی رو برا پدرم تعریف کردم. تو عیدم چه خبر بود ما

همش تو اتق مباحثه بودیم از جمله من، ثمین، فرناز،حانیه،

مریم و ....

دیگه چیزی یادم نمیاد اما خداییش اگه چیزی یادتون اومد تو نظرات

بگین. مرسی


آینرسی

  • ع. ا.

شعر 1.6

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۵۴ ب.ظ
 
آن زمان که قلب ها بر می خیزند.....

آن زمان که تنفر بیدار می شود.....

آن زمان که عشق دگرگون می گردد....

و آن زمان که پیمان دوستی می شکند...

تو پشتیبانم باش.....

تو عشق را بر من برگردان.....

تو خاطرات را تجدید کن....

که درمانده ام....... درمانده.....

که عشقم پایان و نیرویم تحلیل یافته است...

آن زمان که انقلابی در درونم رخ می دهد.....

تو این انقلاب را دریاب.....

تو مرا محکم بر جای بگذار....

که سست شده ام.....

آن زمان که کمک می خواهم، تو دست کمک به سویم دراز کن...

زیرا که قلبم سرد شده است......

قلبم ، عشقم ، وجودم ، احساساتم دفن شده است....

در آن آرامگاه که آبشاری از عشق در آن جاری است....

دفن شده ام...... دفن.....

آن زمان که دل میبندم ، تو سدی باش برای دل بستنم..

تو مانعی باش برای شکستنم....

که دل بسته ام و دلم شکسته است....

شکسته است...... شکسته.......

شــــــــکـــــــــســــــــــــــتـــــــــــه............

برای 1.6

حسم اینه که میخوام بمیرم و اونا که به 1.6 توهین می کنن رو هم

با خودم ببرم....

لطفا اینو تا جایی که میتونید پخش کنید.....

رو وبلاگ هاتون بذارین....

دوستون دارم.

آینرسی
  • ع. ا.