خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

[ بنا بر گفته‌ی صخره ]

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۰۸ ب.ظ

صخره فرمودن بنویسید چی از سال ۹۷ می‌خواید و من در لحظه گفتم می‌شینم درست و حسابی فکر می‌کنم و یه متن خوب می‌نویسم در وصف ۹۶ای که گذشت و یه تحمیدیه می‌نویسم واسه ۹۷، باشد که مهربان باشد و مشت مشت اتفاق خوب بر سرمان بپاشد. (لحن چی می‌گه؟!)

در انتها شد همین که سه چار ساعت مونده به سال تحویل یهو یادم افتاد سال داره تموم می‌شه و می‌خواستم قبل سال تحویل بنویسمش. صفحه‌ی نت‌هام رو باز‌کردم چار تا جمله بلغور کردم و کپی‌ش کردم این‌جا. انتظار بی‌جا داشتم! من این‌کاره نیستم و طبق معمول جهت خالی نبودن عریضه یه چیزی تایپ کردم بذارم.


اولش که می‌شه سلامتی و خوش‌حالی واسه سال جدید. می‌شه خوب بودن حال آدما. می‌شه تکرار نشدن حال بدی که تو ۹۶ زیاد پیش میومد داشته باشیم.

امسال اون سالیه که هیچ وقت فکر نمی‌کردم برسه. که فکر می‌کردم قرن‌ها طول می‌کشه تا برسم بهش. که فکر می‌کردم قراره کلی تلاش کرده باشم و وقتی ۹۷ شروع شد از لحاظ درسی کلی راه سخت رو رفته باشم. تیرماهش کنکور دارم و نمی‌دونم اوضاع قراره قبل و بعدش چطور رقم بخوره. چون تا این‌جا اون طوری نبوده که تصور می‌کردم. امید است این سه ماه رو عاقل باشم و یکم درس بخونم که هشتم تیر ۹۷ باهام مهربون باشه. 

خب بعدش می‌ریم سراغ چیزای دیگه. این تابستون می‌شه اون تابستونی که قرن‌هاست منتظرشم! :)) یه عطیه‌ی ۱۸ ساله داریم با کلی برنامه‌ی منطقی و غیرمنطقی تو ذهنش. از یادگیری رانندگی گرفته تا رفتن به کلاس نستعلیق. از خوندن یه عالمه کتاب گرفته تا دیدن یه عالمه فیلم. از کلاس تیراندازی تا رقص هیپ‌هاپ! باید پولامو جمع کنم کمانچه بخرم و برم دنبال یادگیریش. ( کاش کسی به روم نیاره که برای خیلی از این کارا چقدر دیره! :)) )

می‌خوام کار کنم. نمی‌دونم چی. ولی می‌خوام که کار کنم.

دیدن یه سری آدما هم جزو برنامه‌هامه حتا! 

یه طوری یه عالمه کار دارم واسه امسال که فکر کنم تهش به خوردن و خوابیدن و سریال دیدن ختم شه!

خب بس نیست یاوه‌گویی؟ کاش تو سال ۹۷ اگه نمی‌تونم بهتر بنویسم لااقل یاوه هم ننویسم انقد این‌جا! :))

باسپاس از تمامی دوستان و دست‌اندرکارانی که امسال همراهمون بودن. خدا یار و یاورتان.


  • ع. ا.

[ روزهایی که هست ]

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۳۴ ب.ظ
1- دیروز ماه‌سمین داشت دنبال کلید نازک می‌گشت. گفتم: "کجا رو می‌خوای باز کنی؟ قفل پشت بوم؟" درست بود. :)) 
خب. اتفاقی که افتاد این بود: « امروز، سه‌شنبه مورخ 22 اسفند 96، من و ماه‌سمین و سارا زنگ سوم بالا پشت بوم بودیم. ریسکش اون‌جایی بود که می‌خواستیم بیایم تو ساختمون دوباره. یه سری نرده بود که روش قفل داشت و ما قفل رو بسته بودیم که اگه کسی رد شد نبینه بازه و شک کنه. باید بازش می‌کردیم. رفتم جلو و دستمو از نرده‌ها رد کردم و رسوندم به قفل. در اون لحظه اگه کسی رد می‌شد، هیچ جایی برای استتار وجود نداشت. سارا هم پشت سرم بود. یادگاری هم نوشتیم.» :)) صرفا باید ثبتش می‌کردم چون به نظرم جزو کارایی نبود که بخوایم هر روز انجام بدیم یا آدمای دیگه‌ای انجامش داده باشن.

2- پارسال امروز یکشنبه‌ی بعد از کارگاه بود و اولین حلقه‌ی رسمی پژواک‌دار. همون روزی که من و سارا رفتیم وسط وسط حلقه و اسما بهم گفت داری می‌لرزی! سردته؟ و من سردم نبود. هیجان بود. آخ.

3- صبح داشتم با فاطمه حرف می‌زدم یهو نمی‌دونم چی شد بحث رسید به حرفای جدی‌ای که واقعا عجیب بودن برام!

4- امروز اولین روز اجرای کارگاه هنری سال پایینیامون بود. سال پایینیامون! هی پسر کی انقد پیر شدیم؟

5- خب من باورم نمی‌شه ولی دارم اون حال عجیب و غیرخوب رو دریافت می‌کنم. نمی‌خوام زمان بگذره. نمی‌خوام بعد از عید شه.

6- این حجم از «اتفاق نیفتادن» چطور ممکنه؟ حدودا هشت ماهه تقریبا هر چیزی که تصور می‌کنم و مطمئنم اتفاق می‌افته، حتا ذره‌ای به وقوع نزدیک نمی‌شه. مچل شدم. مخصوصا با این قوه‌ی تخیل لعنتی!
  • ع. ا.

همه برای وبلاگ‌نویسی

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ

دوستان عزیز وبلاگ نویسم!

لطفا یه سر به این پست بزنید.ضرر که نمی کنید، هیچ؛ کلی هم سود توشه!

اینجا

خیلی هم متشکرم!

  • ع. ا.

[ قصه‌مون هنوز ناتمومه ]

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ

۱- بچه که بودیم لیوان رو می‌ذاشتیم رو دهنمون و هوای توش رو می‌کشیدیم تو ریه‌هامون. فشار هوای توی لیوان کم می‌شد و باعث می‌شد لبا و دور دهنمون کشیده شن. اون حس کشیده شدن رو یادته؟ یه چیزی تو همون مایه‌ها، ولی الان انگار روی قلبت مثلا. خوشایند نیست.

۲- دو روز در هفته که صبحا می‌ریم حلقه می‌زنیم. می‌دونی که چقدر دوست دارم حسشو؟ ولی دیدی یه مدته دلم نمی‌خواد برم توش؟ انگار که خسته شده باشم. شاید دقیقا خستگی نباشه ولی شبیهشه. می‌خوام بگم می‌شه آدم هر چیزی رو خیلی دوست داشته باشه ولی یه مدت ازش خسته شه. حالا تعمیمش بده به زندگی من کلا.

۳- یه شخصیت جدید داره در من ظهور می‌کنه که نمی‌خوام رشد کنه. دوستش ندارم. از اونایی که یه کارایی می‌کنه و در لحظه حس خوب می‌گیرم ولی بعد با عقل و منطق که بررسی می‌کنم می‌فهمم نباید انجامش می‌دادم.

۴- من آدمی نیستم که بیخیال آدمای قدیمی‌تر زندگیم شم. به هیچ وجه. مگر این که خود اون آدم هم بخواد بیخیال من شه. هیچ کدوم از فاصله گرفتنام دائمی نیست. همه‌ش موقته. 

۵- از دستم در رفته به کیا آدرس این‌جا رو دادم. وقتی می‌دونم محیط خیلی خصوصی نیست نباید بعد از ساعت دوازده شب هر چی به ذهنم می‌رسه رو بنویسم! ولی می‌نویسم.

۶- حس می‌کنم غریبه شده.

۷- می‌گه می‌خوام بمونم واسه سال بعد بخونم. زود نیست واسه تصمیم گرفتن راجع به پشت کنکور موندن؟

۸- آخرین باری رو که دلت خواسته از غم درونی خودت گریه کنی یادته؟ عین این بچه لوس ننرا که الکی بهونه می‌گیرن. همچین چیزی. 

۹- می‌شه یه هفته برم تو دو سال پیش این موقع زندگی کنم؟ 



« از این‌جا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه؟ »


* آهنگ پرتقال من از مرجان فرساد

  • ع. ا.