خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

[ sweet 15 ]

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۳۵ ب.ظ

به هر حال آدم هی بزرگ و بزرگ تر میشه و نمیشه جلوشو گرفت.  :  )

من هم روز 22 دی ماه 93 پونزده سالم رو تموم کردم.

............

 

دوشنبه. 8 دی:

ملیحه اومده بود مدرسه ـَمون. خیلی کم همدیگه رو ملاقات میکنم. اومده بود و برا منم پیشاپیش کادو آورده بود. یه جفت جوراب خیلی خوب با یه تابلو نقاشی که خودش کشیده بود. ^_^

یکشنبه. 21 دی:

ملیکا [ملک]: "میدونم تولدت فرداست. ولی من کادوتو امروز میدم." و چه کادوی قشنگی بود این کادو. یه عروسک: عروسک مینیون. [اشو]  مینیون ها بهترین ها هستند قطعا. ^_^

( حانیه و صبا و سارینا داشتن با شیطونک بازی میکزدن. من:" حانیه فردا تولدمه. برام شیطونک بخر. :-" )

دوشنبه. 22 دی:

قبل امتحان:

ماریه: "عطیه تولدت مبارک." یه تابلوی مستطیلی ِ شنی. واقعن یکی از سرگرم کننده ترین کادوهایی ِ که تا حالا گرفتم. به جرعت میتونم بگم یک ربع تمام زل زده بودم به ریختن ِ دونه های ریز ِ توش. ^_^ (تو عکس مشخصه، صورتی ِ.)

رها: یه صندوق آبی، با یه آویز موبایل خوشگل. و چه خوبه که دوستت بدونه رنگ مورد علاقه ـَت چیه و برات کادو همون رنگی بخره. ^_^

ملیکا [شکاری]: یه لیوان خوشگل و یه گیره سر پروانه ای. من هر چند تا لیوان داشته باشم بازم کمه. به بهونه ی لیوان هِی میرم آب میخورم و هِی حس میکنم دارم میترکم از بس آب خوردم.^_^

حانیه: "عطیه این نصفش. فردا نصف دیگه ی کادوتو میارم." و در کمال ناباوری حانیه حرفمو جدی گرفته بود ُ جدی جدی برام شیطونک خریده بود. ^_^ (صورتی ِ و تو عکس بالای کتابا مشاهده میشه.)

بعد امتحان:

من: "کیمیا، شکلات" کیمیا: "مرسی. بیا کادوتو بدم." و من چقد از دیدن اون گوشواره که شکل ماه و ستاره بود و اون کتاب دوست داشتنی خوشحال شدم. و شما از علاقه شدید من به ماه و ستاره چیزی میدونید؟ ^_^ (کتاب نفرین مومیایی)

فاطمه: یه کتاب که متاسفانه هنوز نتونستم بخونمش. ولی به هر کی نشونش دادم گفت فوق العاده ـَس. میدونید داشتن دوستایی که کادوی تولد بهت کتاب هدیه بدن چه لذتی داره؟ ^_^ (کتاب قصر افسون شده)

کیانا: یه کتاب دیگه. اینو ـَم هنوز نخوندم. ولی با دیدن عنوانش و جلدش، به طور همزمان با کیانا زدم زیر خنده. :)) این کادو چیزی بود که امکان نداره هیچوقت فراموشش کنم. :)) ^_^ (کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم)

من: "درسا. شکلات بخور." درسا: "من هنوز کادوتو ندادم آخه." و گرفتن هدیه ای که قیافه ـَش فریاد میزنه از طرف "درسا" واسه تو خریده شده فوق العاده ـَس. اِتود نارنجی رنگ و اسپری ای که روش قطعا با حروف خوانا نوشته شده: «she is HAPPY» ^_^

سه شنبه. 23 دی:

فرناز: یه کتاب فوق العاده ی دیگه. و من به زور وسط خوندنش گذاشتمش کنار که بشینم این پستو تایپ کنم. الان سعی دارم با بیشترین سرعت ممکن تایپ کنم که بتونم برم بقیه شو بخونم. شاید واقعن قابل درک نباشه که چقد خوشحالم از دریافت این کتاب ها. ^_^ (کتاب کوری)

حانیه دوباره: من فکرشم نمیکردم حانیه اِنقد مصمم باشه واسه هدیه دادن بهم. شما میدونید چقد مهربونه این آدم؟ یه توپ از اینایی که توش چراغ و پولک داره. پولکاشم شکل ستاره ـَس. من سه شنبه داشتم با یه بچه ی پنج ساله دعوا میکردم که خودم میخوام با توپم بازی کنم. ^_^ (تو عکس کنار ِکتاب ِکوری مشاهده میشه)

صدف: خوردنی آورده بود. موز آغشته به شکلات همراه با اسمارتیز. خودش درست کرده بود. و من چقد ممنونم از وقتی که گذاشته بود واسه درست کردن ـِشون. ^_^

چهارشنبه. 24 دی:

سارا: یه شال خیلی خوشرنگ. من با وجود اینکه اون رنگ شالو لازم داشتم، هنوز وقت نکرده بودم برم و بخرمش. ^_^ (متاسفانه تو عکس نیست.)

 

بعدا نوشت:

شنبه 27 دی: 

محیا بهم یه گلدون خیلی گوگولی داد، با گلای توش. خیلی خوشحالم کرد محیا. ^_^

ملیکا بهم یه آینه دسته دار خوشگل با شونه ی کوچولوی ست ـِش داد. در حدی قشنگ بود این کادو که مامانم ـَم وقتی دیدش، گفت : "وای عطیه این خیلی قشنگه." ^_^

_______

از همه اونایی که یادشون بود تولدمو تشکر میکنم. چون واقعن همه کلی خوشحالم کردن. مرسی که به یادم بودین. همین کلی برام ارزش داشت. همین که بدونم یه سری آدما هستن که یادشون بمونه منو. خب واقعن من به روز تولد اعتقاد دارم! نه کاملن البته. بین دوستام. ینی اگه از فامیل کسی تولدمو یادش نمونه هیچ مشکلی ندارم ولی اگه دوستام یادشون نمونه احتمال اینکه ناراحت شم زیاده. :-" [حالا اینکه عیبه یا نه رو نمیدونم!] و همه اونایی که بهم تبریک گفتن خیلی خیلی، خیلی زیاد خوشحالم کردن و نشونم دادن که چقد خوبن.

مرسی از همه. خیلی مرسی. گاهی اوقات آدم در مورد یه سری چیزا نمیدونه چطور حرف بزنه. کلی حرف زدم ولی بازم حس میکنم کم بود. به هر حال تا همین حد بیشتر نمیتونم بگم. به جرات میتونم بگم بهترین تولدم بین دوستام بود. :]

 

+ خیلی زیاد شد. فکر نمیکردم اِنقد شه!

  • ع. ا.

[ دشمن عزیز ]

سه شنبه, ۲ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۳۰ ق.ظ

دنیای خوبی ست ولی آدم هایی که توش زندگی می کنن اونو بد میکنن …

  • ع. ا.