خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ دوش سیلاب غمم تا به سر زانو بود ]

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ق.ظ

این جمله روزی چندین بار در ذهنم تکرار می‌شود. روزی چندین بار از خودم می‌پرسم: «پس کی جامون عوض می‌شه؟»

نزدیک به یک سال است که اولویت‌های ذهنم جا به جا شده. که دغدغه‌هایم تغییر کرده‌اند. که در انتها، هر چقدر هم نخواهم، باز هم انگار طنابی نامرئی دور مغزم بسته می‌شود و قلاده می‌شود و می‌کشد مغزم را به همان جای همیشگی.

جا‌به‌جاییِ من از این‌جایی که هستم؟ تصور محالی نیست اما فقط لحظه‌ای تصور کن که تو برسی به این‌جا! محال است.

من هنوز همانم که برمی‌گردد روی نقطه‌ی شروع حرکتش. نمی‌دانم این از ناتوانی‌ام است یا از جاذبه‌ی آن نقطه. مثال سیاه‌چاله‌ایست دور از گرانش زمین. انگار که در هوا معلقی؛ هیچ کششی را حس نمی‌کنی که یکهو متوجه می‌شوی با سرعت سرسام‌آوری کشیده می‌شوی به یک سو. تنها نکته‌ی مثبتش این است که می‌دانی در انتها با جمجمه روی آسفالت سقوط نمی‌کنی. اما سیاهچاله‌ها ناشناخته‌اند. این به آن در.



«... امشب ای دوست چه تدبیر که بگذشت از دوش »


+ این که ساعت نه و نیم صبح منتشر شده دلیل نمی‌شه همون موقع نوشته شده باشه. :-"

  • ۹۶/۰۶/۱۸
  • ع. ا.

نظرات  (۷)

ببین من خی لی اینطوری ام گاهن میام از چیزی فرار کنم.یا بگم نه مثلن من دوسش ندارم و اینا
ولی ناخوداگاه دوباره میبینم همون جام..حسم همونه.نمیدونم این همونیه ک تو میگی یا چب ولی این یادم افتاد :-"
پاسخ:
والا من خودمم نمی‌دونم چی گفتم و این همونه یا نه ولی همین که یادش افتادی کافیه برا مرتبط بودنش :))
اکبری . 
یه حالی شدن حرفات که هم انگار توان هم انگار نیستن . 
ولی تهش میرسن به تو .(شاید بیان تغییر کرده.)
آره دیگه خلاصه .
اکبری :))
پاسخ:
اکبری.
گفتم که نمیان 🚶 دیگه حالا که اومده همچین شده.
اکبری بک :))
به نظرم این هیچوقت به آن در نمیشود 
با سر روی آسفالت خوردن به کرات بهتر از ناشناخته بودن مقصد است ...
پاسخ:
هر چقدر هم بخوایم مثبت‌نگر باشیم نمی‌شه ینی؟
یادمه که یکبار هم نوشتم "بذار استخونام خورد شن. اصلا بذار از بین برم. بذار گم شم تو زمان و مکان. مختصات جغرافیایی و عقربه های ثانیه شمار به چه دردم می‌خورن؟ فقط بذار تو سیاه چاله چشمات بمونم."

لازم نبود دوباره بازنویسی ش کنم. ولی خیلی یادش افتادم. فقط یاد همین افتادم.
پاسخ:
می‌تونم ده‌ها بار بخونمش اینی که نوشتی رو.
ولی گم شدن به چه قیمتی؟ به کجا می‌شه رسید این‌طوری؟
اینجا یه بیت داریم که مولوی میفرماد 
  
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی 
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته 

من د

پاسخ:
به به
ولی در این‌جا آسفالت رو داریم.
شما با یه شتاب مناسبی کله‌ت می‌خوره تو موزائیکا. تازه اگه ژ رو ده بگیری. 
به عدم! به فراموشی. به نیستی. به هیچ که گاهی ارزشمند تر از هر چیزیه.

عقاب سردر ورودی ریونکلاو یه بار یه سوالی پرسید از مک گونگال.
" اشیا گمشده به کجا می روند؟ "
جواب داد " به عدم، یا به عبارتی، به تمام هستی می پیوندند. "
یا به عبارتی به تمام هستی.
پاسخ:
اگه بدونی چقدر فکر کردم برای جواب مناسب این کامنت! و اگه بدونی به نتیجه نرسیدم. :|
ولی ما طاقتشو نداریم که تهش برسیم به فراموشی.
گم شیم بلکه از اون راه برسیم به تمام هستی.
چیزی که من دارم ازش حرف میزنم حقیقته 
و حقیقت نسبی نیس که بشه با مثبت بینی یا ... تغییرش داد 
حقیقت ، مطلقه :)
 
یه طالبی میندازم روو موزاییکا میگم سرم بوده ...
میری هفت تیر یه ژ میخری 7 باشه خب 


+ یه جینکس اساسی به شایا واسه اینکه بین دو تا کامنت من کامنت گذاشت :)) 
پاسخ:
مواظب باش نترکه فقط باز زنا اخ و پیف می‌کنن می‌گن...

+ آره شما توجه کن به کامنت قبلی هم :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی