خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

[ غروب ]

شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

هی پسر، بیا فکر نکنیم.

بیا فکر نکنیم که حتی یه فصل کامل از سال رو هم ندیدی. بیا فکر نکنیم که من چقد منتظر تابستون بودم تا بیام ببینمت، نه تنها من، که حتی فک نکنیم خاله ت چقد مشتاق دیدنت بود.

بیا فکر نکنیم که مامانت الان تو چه حالیه. بیا فکر نکنیم که ممکن بود وقتی بزرگ شدی جوونمردی بشی برا خودت.

بیا به چیزای خوب فکر کنیم امیرمحمد. بیا فکر کنیم خدا چقد دوست داشته که به این زودی برت گردوند پیش خودش. بیا فکرکنیم به این که پاک برگشتی پیشش. بیا فکر کنیم به این که چقد همه ناراحت شدن از رفتنت، ناراحت بودنشون خوب نیست، دلیل ناراحتیشون خوبه. تو معصوم بودی، پاک بودی، هنوز با دنیای پر از گناه و آلودگی و بیرحمی ها آشنا نشده بودی... و پاک موندی و برگشتی همونجایی که بودی.

هی پسر...  بیا ناراحت نباشیم. تو که مامانتو میبینی. به اونی که از همه بیشتر دوستت داره بگو مراقب مامان بابات و خواهرت باشه. بهش بگو هواشونو داشته باشه. تو که جات خوبه. : )

  • ع. ا.

[ خورشید را بیدار کنیم ]

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۴ ق.ظ

تکه ای از کتاب:

« دیگر هرگز نمی‌توانستم مانوئل والادارس خودم را ببینم. هرگز٬ هرگز. یک قطار لعنتی او را کشته بود.

- فراموش کن زه‌زه. به موریس فکر کن. این‌طور بهتر است. »

 

------------------

 

وقتی داشتم «کتاب درخت زیبای من» رو میخوندم٬ وقتی شخصیت پرتغالی رو دیدم٬ گفتم زندگی آدم باید یه پرتغالی داشته باشه توش.

وقتی گفتی پرتغالی داشتی و دیگه نداری٬ گفتم یه کاری کن برگرده. گفتی نمیشه.

دارم «خورشید را بیدار کنیم» رو می‌خونم.

آدم اگه نمی‌تونه یه پرتغالی داشته باشه٬ نباید با دنیا قهر کنه. نباید حسرت بخوره. نباید بمیره... شاید پرتغالی نداشته باشم. شاید پرتغالی نداشته باشی. میشه با "آدام" زندگی کرد. میشه تو زندگی‌ـت "موریس"ـت رو پیدا کنی. میشه حتی چشمات‌ـو باز کنی و ببینی "پل لوئی فی‌یول" داره با لبخند به‌ـت نگاه می‌کنه. میشه خورشیدت رو بیدار کنی... : )

 

پ.ن: این‌ مال تاریخ پنج‌شنبه. سوم اردی‌بهشت.

پ.ن۲ : دل‌ـم برا عزیزان عشق کتاب که ساکن تهران نیستن می‌سوزه. چقد بد که خیلی‌ـاشون نمی‌تونن بیان برا بازدید از نمایشگاه.

پ.ن۳ : چهارشنبه. شانزدهم اردی‌بهشت. از بهترین روزهام بود. هم امتحان فیزیک‌ـم رو خوب دادم، هم با #دوست_داشتنی_هام رفتم نمایشگاه کتاب (البته جای چند نفر خالی بود و دو عزیز هم طی یک عملیات انتحاری غیب‌ـشون زد و تا فردای اون روز خبری ازشون نداشتم!)

  • ع. ا.