خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

[ No title ]

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۵:۲۹ ق.ظ

[ صرفا جهت خالی نبودن وبه این مطلب! ]

یهو دلم خاس ی چیزی بنویسم... یادم نیس چی...!

از اون وقتاییه ک ذهنم پر از "هیچی" عه... فقط و فقط "هیچی"...

بیخیال... بهتره سکوت کنم!

 

 

 

+ دو روز بعد نوشت: شبکه تماشا دونگ یی میده... خیلی خوبه این سریال ^_^

  • ع. ا.

[ خب؟! ]

يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۲۵ ب.ظ

کلی میخاستم بنویسم

الان ولی کلن 3 دیقه وقت دارم تا این مطلبو بذارم! حالا دلیلو ایناش مهم نی!

فقد اومدم بگم " تولدت مبارک کلی "

 

دوست کوچولو عه :]**

:]××

  • ع. ا.

[ این نیز گذشت ]

دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۰۱ ق.ظ

من [خطاب به برادرم]: ازت متنفرم...

مامانم: یعنی چی؟ نگو اینو بهش خنثی

من: از زبان دیبی بود... آبجی آبجی ماچ...ماچ...

مامانم:  خنثی

- آخه نمیدونی ک... امروز همه گریه میکردن... ب هم میگفتن خیلی همو دوس دارن و اینا، من گریه ـَم نگرفته بود، هرکیو میدیدم بهش میگفتم"ازت متنفرم"... بعد تا نمیخندوندمش ولش نمیکردم :)

- آره تو الان میخندونیشون... اونا الان گریه میکنن... دوروز دیگه یادشون میره اصلن ی همچین همکلاسی داشتن...

- کی گفته؟

- خودِ تو...اِنقده میشینی پشت کامپیوتر، اون موقه ها اصلن ب فکر دوستات هستی؟ همتون  یادتون میره همدیگه رو...

مادرم نمیداند وقتی پشت کامپیوتر هستم، تنها دلیلش دوستانم اند... اینکه از طریق دنیای مجازی با دوستان واقعی ام ارتباط دارم... میخواهم ثابت کنم که هیچوقت فراموشتان نمیکنم...

کمکم میکنید؟ شما هم به مادرم ثابت کنید هیچگاه این روزها را یادتان نخواهد رفت... هیچگاه....

 

 

 

× شب شعر... اشک ریختیم، وخندیدیم... دنیایی میان اشک ها و لبخند ها ....

×× در ادامه میپردازیم ب متنی ک برای شب شعر نوشته بودم [ میپردازیم ~> دیالوگ نگین :) ]

  • ع. ا.

[ ب یک عدد عنوان نیازمندیم ]

سه شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۲:۰۹ ب.ظ

دوبارهـ شرو شدهـ ... همین اتفاقای عجیب دور و برمـ ... همین حسی ک معلومـ نیس از کجاس... قرار نبود امسال اینجوری باشهـ ... ی مدتش عالی بود، همونجوری ک پیش بینی میشد...

حالا! همین آخر سالی! دقیقن همون موقعی ک باید عالی باشمـ!

مغزم پرهـ از ی سری فکرای درهمـ برهمـ ک نمیدونمـ کودومـ ب کودومهـ! تفکیکشون همـ نمیتونمـ بکنمـ حتا، چ برسهـ ب رفعشون، چ برسهـ ب راهـ حل ساختن واسهـ نظم دادن بهشون

 

همش ذهنمـ درگیر احساسات عجیب غریبیهـ ک باعث میشهـ همش همین مدل :|  رو داشته باشمـ

الان دقیقن همون وقتیهـ ک کاملن ب متن "About" عمـ معتقد عمـ

« احساساتی ک تعریفی براشون صورت نگرفتهـ »

مغزمـ پرهـ ولی اصلن نمیتونمـ بنویسمـ افکاری ک دارن رژهـ میرن تو سرمـ  

 × با همین خوددرگیری ها باز همـ همهـ چی میتونه خوب باشهـ ... تنها مشکل ی حسیهـ ک هیشکی ب جز خودش نمیتونهـ از بین ببرتش... خودِ # خوب ـِش... تازگیا دارم ی ذره بیشتر سعی میکنمـ تو # قلبم نگهـش دارم [با اینکهـ # همیشهـ _ هست و من یادش نمیوفتم]

+ ڪولـِہ بارَҐ بَر בوش... سَفَرے بایـَב رَفت... سَفَرے بـے هَمراهـ

گـُҐ شُـבَטּ تا تـَـہِ تَنهایـے مَحض...

یارِ تَنهایـے مَـטּ با مَـטּ گُفت : هَر ڪُجا لَزریـבے ... اَز سَفَر تَرسیـבے ...

تو بِگو اَز تَــہِ בِل « مَـטּ خـُـــــ❤ــــــבآ را בارَҐ »

 

 

  • ع. ا.