خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

روزشه...

شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۳:۳۹ ب.ظ

خیلی وقتا سعی میکنم خوب باشم باهاش... مهربون باشم باهاش...

نمیتونم! الکی اعصاب خوردی دارم...الکی الکی با صدای بلند باهاش حرف میزنم... الکی الکی دعوا میکنم!

نمیگم همیشه ها...نه! در اون حدم اعصابم نپوکیده... ولی خوب اگه دقت کنم، خیلی هس از این داد زدنا و با صدای بلند و عصبانیت حرف زدن باهاش...

فردا روزشه...فقط امیدوارم بتونم همیشه باعث بشم ی لبخند قشنگ بشینه رو لباش :)

 

 

× حواسم باشه... ده ها سال دیگه نشه، حسرت بخورم واسه این روزام... حسرت بخورم واسه آغوشش... همین آغوشی ک تو این زندگی دیجیتالی و همین عصر ارتباطات خیلی خیلی کمرنگه....(تاکید میکنم: "ده ها سال دیگه..." ینی حدود 80-90 سال دیگه فک کنم!)

  • ع. ا.

باز باران...

جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ق.ظ

نشستی تو هال(حال؟)،بستنیتو ک خوردی مامانت میگه:"دیگه پاشو برو سر درست"

با کلی غرغر میری تو اتاقت،فقط برای اینکه خابت نگیره میری سمت پنجره و بازش میکنی، ی نسیم خنک میخوره تو صورتت،لبخندی از سر رضایت میزنی...ی نفس عمیق میکشی،بوی خاک میاد،خاک بارون خورده،چشاتو باز میکنی و با تعجب بیرونو نگاه میکنی...

- بارون مییییاد؟...بارونـــــــــه!

بدو بدو لباس میپوشی...از اتاق میپری بیرون...

- عطیه ترسیدم

- ببخشید داداشی!

لبخند میزنی ب داداشت،میری درو واز میکنی

- کجا؟

- مامان بارون میادا...!

- دوس داری مریض شی؟

همینجوری بی حواس از در خونه میای بیرون؛ باخودت فکر میکنی: اوهوم، البته هستما، مریضم من؛ اصلن دیوونه ـَم...دیوونه ی بارون!

ی نگاه ب در آسانسور میکنی و بیخیال از کنارش رد میشی...همینجوری ک داری پله هارو دوتا یکی میکنی میرسی جلو در خونه ی همسایه طبقه اول،دختر5 سالشون درو وا میکنه و ی نگاه عاقل اندرسفیه بهت میندازه!!!

تو حیاط برا خودت قدم میزنی،خوشحالی،تو دلت میگی "خدایا شکرت"

همینجوری داری راه میری ک متوجه میشی یکی پشت سرته،شاید مثل این رمانا سنگینی نگاهشو حس میکنی!

برمیگردی میبینی بعله!نه تنهای مهمونای طبقه اولیا از تو ماشین دارن با تعجب نگاهت میکنن،بلکه پسر همسایه هه هم کلاه کاپشنشو کشیده رو سرش و داره مثل خاهرش عاقل اندر سفیه نگات میکنه...!

بابیخیالی شونه هاتو میندازی بالا و ب راهت ادامه میدی،با خودت کلی آهنگ مربوط ب بارون زمزمه میکنی و نفسای عمیق میکشی...

دیگه عادی شده برات ک هرکی از پارکینگ رد میشه ی نگاه عجیبی هم ب تو میکنه و میره...!فکر میکنن عقلتو از دست دادی!

دلت میخاد عکس بگیری...میبینی موبایلتو نیاوردی،دوباره میری بالاو با عجله گوشیتو ورمیداری

- منم خیلی دلم میخاد بیام،ولی نمیشه،آخه سرما خوردم

- میدونم داداش کوچیکه،بهتره نیای،حالت بدتر میشه

خوشحال میشی از اینکه داداش 4 سالت مثل اون دختره نگاهت نمیکنه!

کلی عکس میگیری...

چند دیقه بعد میبینی نگهبان مجتمعتون خیلی بدجور داره نگاهت میکنه!برمیگردی،سلام میکنی و میگی:"خیلی هوای خوبیه ها...مگه نه؟"

نگهبانه تایید میکنه و میره...

با کمتر شدن بارون و وقتی یادت میفته پس فردا مدرسه داری و تکالیفت مونده مجبور میشی برگردی خونه...

ی نگاه ب آسمون میندازی و میگی :" مرسی ک فرستادیش،دلم برای قدم زدن زیر بارون بهاری خیلی تنگ شده بود..."

با دماغ قرمز و لپای گل انداخته، لبخند ب لب بر میگردی خونه...

خوشحال و سبک...خیلی زیاد :)

 

---------------

* خونمون مجتمعه،حیاطش ی مدلیه ک دورتادورش پارکینگه،برا همین هم رفت و آمد زیاده،هم هرکی تو پارکینگه حیاطو کاملا میبینه

 

× کم آوردن تو توصیف حسی ک داشتم...

×× نتونستم خوب بنویسم،ولی اینم ی ثبت خاطره بود...

××× عکسا زیاد بودن، نور خوب نبود برا همین خیلیاشون خوب نشدن... ب هرحال هر ثبت خاطره ای ی عکسی لازم داره

:)


×××× آپلود نشدن عکسام... :|   چرا آپلود نمیــــــــــــشـــــــــه؟؟

  • ع. ا.

درج خاطره ها (پست قبل هم خانده شود حتمن)

دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ق.ظ

+ تو راه، بارون،آهنگ گوش کردن با صدای بلند، آلبوم شخصی فرزاد فرزین...

از پشتِ شیشه ی بارون خورده...

 

 

 

+ تو راه...جاده ی برفی...

 

+ بستان آباد...دمِ اون دسشویی عه :))  ...   75 کیلومتر مونده تا برسیم سراب :)

 

+ تو راهِ آب گرم...

 

 

+ 6 فروردین...بالکن خونه ی مامانبزرگ....آهنگ گوش دادن...هوای خنک،خوب،ابری :)

  • ع. ا.

میگن سال نو عه

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۱:۰۳ ب.ظ

اولین پستِ من تو سالِ نودُ سه...

نمیدونم با این همه مطلبای مختلفی ک نوشته شده،من چی میتونم بنویسم ک تکراری نباشه،امروز 10 روز گذشته از اون موقعی ک میگفتن سال تحویل شد

خاستم ی چیزی بنویسم مربوط ب سالِ نو،خب فک میکردم ذهنم پره،ولی الان هیچی تو ذهنم نیس...خالی عه خالی...!

امسال اولین سالی بود ک حس کردم همزمان با عوض شدن سال منم میتونم عوض بشم،ولی نتونستم

شاید بهتر باشه اصلن جمله نسازم،اولین باریه ک حس میکنم اصلن بلد نیستم حرف بزنم! فقط میخام ی سری کلید واژه (!) بنویسم ک یادم بمونه ی سری چیزا...

+ روز 28 اسفند،تو راه، بارون...جاده...آهنگ گوش دادن با صدای بلند...آلبوم شخصی فرزاد فرزین...

+ 29 اُم ، خونه ی مامانبزرگ...

+ سرِ سال تحویل، وقتی ک مامانبزرگم بلند رو به همه گفت:" برای دوست عطیه هم دعا کنید"...

+ نگرانیِ همه ی بچه ها واسه اون عضوِ خاصِ کلاسمون...

+ برنامه ریزی برای تقسیمِ تکالیفِ عید با ملیکا، ک آخرشم ب نتیجه نرسدیم!

+ اومدنِ مبینا از مکه

+ فهمیدنِ اینکه چقد داییمو دوس دارم! (تاحالا نمیدونستم اِنقد زیاد دوسش دارم!)

+ خراب شدنِ تبلتم حتا !

+ عینِ خر تو حل کردن تکالیفم موندن... :))

+ خاطره تعریف کردنِ داییم از زمان مدرسش،نصفه شبی جمع شدن و از خاطراتِ مختلف گفتن...

+ صبحونه دعوت خونه ی خاله نسیم، کله پاچه!... من نخوردم البته

+ تصمیمِ من برای کمتر کردن غذام ک با رفتن خونه ی خاله و عمو کاملن برعکس عمل کردم :-"

+ عیدی گرفتن :)

+ دنبالِ سوغاتی گشتن،آخرشم ب نتیجه ای جز خوراکی خریدن نرسیدم

+ تولدِ بابام و خالم...6 فروردین...

+ کلاه قرمزی،فامیلِ دور،بچه ی فامیلِ دور،تشبیه من ب "عزیزم ببخشید فرزندِلطفا" توسطِ خاله! :]*

+ آب گرم رفتن، اون عده آدمی ک آهنگ گذاشته بودن میرقصیدن!

+ داده شدن کتابِ شازده کوچولو به من :)

+ دختر عمه گفتنِ النا ب من...!

+ اِل آی :]****

......................

دیگه همینا! اینا اتفاقای چند روز عه آخر عه سالِ نودُدو و چند روز عه اول عه سالِ نودُسه بودن...

عیدمم مبارک با تاخیر :دی

 

  • ع. ا.