خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ صرفا برای ثبت شدن ]

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

چهارشنبه. زنگ اول عربی. مجبور بودیم بریم بشینیم سرش. اجراها ساعت 15:30 شروع میشدن تازه.

من و نیلوفر که همیشه اون عقبیم. ولی این بار انگار عقب تر بودیم :)) ینی انگار کلا از کلاس جدا بودیم. کل زنگ داشتیم حرف می زدیم. :))

زنگ دوم. زیست. خب. منطقیه که بازم سر کلاس بودیم.

زنگ تفریح شد. رفتم اتاق فرمان که یاد بگیرم نور ها رو چجوری تنظیم می کنن. کتایون گفت به میترا یاد دادم. دم در آمفی پریناز و کیمیا و فاطمه و فاطمه نشسته بودن. گفتم من نمیخوام برم سر کلاس. شما چی دارین؟ بیام سر کلاستون؟ فاطمه گفت عربی. کیمیا گفت دیفرانسیل. و من در کمال پررویی گفتم میام سر عربیتون. رفتم بالا. روم نمیشد برم به دبیرشون بگم :)) نگین و فاطمه رو دیدم. گفتم نگین بیا نریم سر شریفی. بریم سر 405. گفتن باشه. سه تایی رفتیم نشستیم تو 405  :))

گویا دبیرشون خیلی خفنه. یه سری از بچه های پیش تجربی اومده بودن نشسته بودن اون جا. کنار صدیقه دو تا صندلی خالی بود. نشستم اون جا. نگین هم کنارم. فاطمه یکم جلوتر نشست. تمام زنگ داشتیم چرت و پرت میگفتیم. می گفتن دعا کنید مهدی زاده بحث روانشناسی شروع کنه. آخرای زنگ بود گفت بذارید یه میان برنامه برم. 

- شما با یه نفر آشنا شدین و می خواید برای ازدواج انتخابش کنید. آیا زیبایی مهمه؟
یه سریا گفتن آره. یه سریا گفتن نه.

- من بهتون میگم مهم نیست! زیبایی بعد از یه مدت عادی میشه کاملا. ولی در عوض زشتی اصلا عادی نمیشه. یعنی اگه به نظرتون قدبلند خوبه ولی شخص مقابل قدش کوتاهه، بدونید که همیشه قد کوتاهش به چشمتون میاد. پس فکر نکنید عادی میشه. یا مثلا طرف مقابل اگه کچل باشه و شما خوشتون نمیاد بدونید که عادی نمیشه.

سکوت غریبی بود :)) همه بادقت داشتن گوش میکردن.

- بابا آخه مو خیلی جذابه.

- نه ببین کچل جذاب هم داریم.

- ولی مو جذابیت رو می بره بالا! :|

- چشم! چشم از همه چی جذاب تره. من تو چشمم همه ش.

- آره!! مو و چشم و صدا! من نه مو دارم نه صدا دارم. چشم هم... 

نگین: چشم دااااری!

- خب. چشم دارم گویا. :)) 

صدیقه یه چیزی کشیده بود. چند دیقه طول کشید بخونیمش. خیلی ساده بودا. ما خنگ بودیم به نظرم. مثلا به جای «ف» خوندم «و». بعد داشتم فکر میکردم چرا «و»ش دُم داره! :|

یه برگه تو جامیزش بود. روش با خط تحریری طور انگلیسی نوشته بود. یه سری اسم بودن. همین جوری که داشتیم نگاشون می کردیم و ذوق می کردیم دیدم گوشه ی جزوه ش اسم منم نوشت. نگین نرگسو که دید گفت عههه این چیه؟ نرگسه که! :| گفتم آره. نگین نیست. :)) یکم گذشت برداشت نگین هم نوشت. گفتم بیا ذوق کن :))

زنگ خورد. نمی دونم چرا خورد ولی. :| :))

نیکی ناهار داشت. داشتم بهشون میگفتم این زنگ رفتم 405. نمیدونم مریم بود گفت یا خودم بودم گفتم پاشید بریم بشینیم پیششون. رفتیم نشستیم. یکم بعد نازلی اومد.

- وا کنید منم بشینم.

- تو این جمع کیا رو می شناسی دقیقا؟
- شما سه تا رو!
- اینا رو نمی شناسی؟
- یه بار با هم ناهار خوردیم دیگه. چند بار مگه آدم آشنا می شه با بقیه؟

نازلی هم از اون شخصیت جلباست. :))

زنگ آخر شد. گفتم می رید سر کلاس؟ مریم گفت نه. نیکی گفت آره. پاشدیم جمع کردیم. 

ستاره اینا پایین بودن. رفتم دیدم ستاره داره می گه: دایناسورا منقرض نشدن. گذاشتنشون تو یه آدامسایی که باید بگیری بخوریش بعد تمرکز کنی و تخم بذاری. بعد از تو تخمه دایناسور درمیاد. الان من نمیتونم پاشم چون دارم تمرکز می کنم.

- می شه منم تمرکز کنم؟ 

- آره برو بهش بگو آدامس سوسماری می خوام. بهت آدامس دایناسوری می ده. =))) حواسم نبود به سارا گفتم برو برام آدامس سوسماری بگیر. رفته بود دم بوفه می گفت خانم یه آدامس سوسماری بدین. برگش سمت من گفت سوسماری بود دیگه؟ منم داشتم از خنده می ترکیدم هی تایید می کردم.

رفتم ناهار خریدم. نشستم بخورم. حنانه و نگار پیشم بودن. نیلوفر و سارا و نگین هم اومدن. یکم بعد هم فاطمه. ناهارم تموم شد. بلند شدم با نیلوفر حرف زدم. از خنده نابود شدم با اون حرفایی که می زد و راه حلایی که ارائه می داد. :)) رفتم دستشویی و وضو گرفتم و نمازمو خوندم. دیدم شیدا و فاطمه و صدیقه و نرگس اومدن پایین. بدو بدو رفتم به شیدا گفتم تو نمی مونی؟ گفتن می مونیم همه مون. می ریم یه چرخ بزنیم. گفتم زود بیاین چون خیلی شلوغ می شه.

یکم گذشت. ستاره اومد. اون فلیکس فلیسیسه رو ندادم بهش چون بچه ها می گفتن خوشگل نیس. -.-

من و نیکتا و آلا و نیلوفر و کیانا و شقایق رفتیم جلوی در طبقه ی بالای آمفی. رامون ندادن تو. خیلی شلوغ شد. فارغ التحصیلا. مادرا. پیشا. خواهر نگین اومده بود. تا دیدمش فهمیدم خواهر نگینه. گفتم اسم خواهرت نگینه؟ گفت نه! بعد فهمیدم الکی گفته :)) نخود بود. نمک بود. کوچولو بود و دوست داشتنی و آروم.

تمام مدت زمانی که اجرا می رفتن ما داشتیم پشت در می چرخیدیم. تا رسید به تئاتر آلا. رفتم که از تو مانیتور اتاق فرمان ببینمش. گفتن پروژکتور سوخته! خیلی استرس بدی بود. از یه ور اجرای آلا رو ندیده بودم و نگرانشون بودم که الان کلی ناراحت می شن و اجراشون خراب شد. از یه ور وقتی پروژکتور خراب بود طبیعتا پخش کلیپ هم وجود نداشت و درنتیجه برنامه ی بعدی می شد اختتامیه و و من وقت کمی داشتم برای چسبوندن ماسک بچه ها. بدو بدو رفتم ماسکا رو چسبوندم. اجرای میو تموم شد و گفتن پروژکتور درست شده. رفتم از اتاق فرمان دیدم تئاترشونو. 

و بعد جمع شدیم پشت در. در انتظار اتمام اختتامیه. و با آهنگش بالا و پایین پریدیم و خندیدیم. اختتامیه تموم شد. امینه رفت متن بخونه. و بعد خوندن سرود. رفتیم رو سن و پرده ها رفتن کنار. ما بودیم و یه جمعیت عظیییییم از فارغ التحصیلا و مادرا و پیشا. و شروع کردیم به خوندنش. به فریاد زدنش با تمام وجودمون. و پر از حس خوب شدیم وقتی دیدم چقدر سعی دارن همزمان با ما بخوننش. و اشتری یه سری جاهاش رو حفظ کرده بود. همه داشتن گریه می کردن! نیکتا که ترکیده بود عملا!! من بازم موفق نشدم ولی :))

تموم شد. دوباره خوندیمش. رفتیم تو حیاط. نرگسو دیدم. کلی خوشش اومده بود از کارگاه. کلی انرژی مثبت داد بهم. کلی حال خوبمو خوب تر کرد. رفتم تو حلقه. پژواک خوندم. سرودای دیگه رو خوندم. شب بود و من تو حلقه بودم. و دست مریم رو گرفته بودم و هر بار که نیکتا از کنارم رد می شد لبخند می زدم. دوباره پژواک گذاشتن و فارغ التحصیلا وسط بودن و بلدش نبودن. رفتم وسط. وسط وسط و سرود خودمونو فریاد زدم. همون اولاش آهنگ رو قطع کردن. و ما بدون آهنگ ادامه دادیم. حس خوب داشت. خیلی زیاد. شروع کردیم ف ر ز خوندن. ستاره اومد وسط. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز با سمیرا و ستاره وسط حلقه باشم! یکی از فارغ التحصیلا سطل زباله آورد وسط و شروع کرد به ریتم زدن. گفت گومبا بخونین دوباره با این ریتم. :)) خوندیم. و بعد تموم شد. اولین حلقه ی پژواک دار تموم شد.

داشتم تو حیاط می چرخیدم و آدما رو نگاه می کردم. آدمایی که داشتن با هم حرف می زدن. رفتم یه گوشه اس ام اس زدم به مامانم که زنگ بزنه بهم. امیدوار بودم ته شارژم باشه و اس ام اسم برسه. رسید. قرار شد با مترو برگردم و بابا تو ارم سبز بیاد دنبالم. فاطمه رو دیدم که داشت با ساینا حرف می زد و می خندید. خوشحال شدم. نمی خواستم حرفشونو قطع کنم. ولی خب مجبور شدم. :)) گفتم بیا با مترو بریم گفت باشه. داشتم می رفتم سمت در نمازخونه که از مریم تشکر کنم که تو اتاق فرمان به بچه ها کمک کرده. تو راه دیدم یه سری از فارغ التحصیلا دارن با هم می چرخن و سرودشونو می خونن. کجا می شه چنین حالی رو پیدا کرد جز این جا؟ از مریم تشکر کردم و نسیم از کارگاهمون تعریف کرد و بغلش کردم. گفتم سه روزه دارم سعی می کنم گریه کنم ولی نمی شه. مریم گفت یه جایی می زنه بیرون که انتظارش رو نداری!

پرنیا اومد گفت شما مترو نمی رین؟ گفتم چرا من می رم. یکم بعد که داشتیم راه میفتادیم به فاطمه گفتم کارت چقدر طول می کشه؟ گفت مامانم گفت با مترو نیام. دو تایی رفتیم. من و پرنیا. و داشتیم تو راه به این فکر می کردیم که اگه بکشنمون می تونیم در حال خوندن پژواک بمیریم. و داشتیم فکر میکردیم سه تا دونات هزار بگیریم که تو قطار از گرسنگی نمیریم. و اگر مردیم فردا تو روزنامه ها می زنن دو اتفاق همزمان در دو قطار در جهت مخالف هم. ولی اون آقاهه که دونات می فروخت دیگه اون جا واینستاده بود. کلی هم گشتیم دنبال تست خوراکی ولی همه شون جمع کرده بودن رفته بودن.

تو مترو داشتم آهنگ گوش می دادم. بین دو تا آهنگ که سکوت شد، یهو یکی صدام کرد. برگشتم دیدم یاسمنه. تو مدرسه کلی گشتم دنبالش ولی پیداش نکردم. گفت نیکی و نیکتا رو دیده ولی من و مریم رو پپیدا نکرده. با ثنا (سنا؟) بود. همونی که شبیه آیلینه! یکم حرف زدیم و بعد پیاده شد. ثنا هم ایستگاه بعدش.

رسیدم خونه. قبلا ها، وقتی نگار می گفت اس ام اس با پی ام فرق داره نمی فهمیدم. رسیدم خونه. دیدم اون شخصی که انتظار داشتم بهم پی ام بده، پی ام نداده. ناراحت شدم. نباید می شدم ولی. همون لحظه بهم اس ام اس داد. و نمی دونم چطور انقدر سریع تونست حالم رو عوض کنه. فکر نکنم خودش متوجه باشه چقدر راحت می تونه خوشحالم کنه.

و تموم شد. حتا چهارشنبه هم تموم شد. 18 اسفند 95.

نظرات  (۲)

اس ام اس با پی ام فرق داره عطیه. فرق داره فرق داره فرق داره.
+ می تونی دست منو بگیری ببری وسط حلقه و همونجا به قتل برسونی منو. یا اینکه برام قیمه بخری و بشینم وسط اون سه نفری که وسط حلقه وایسادن، و انقد قیمه بخورم که خودم تو حال خودم بمیرم.
+ .again « دو اتفاق همزمان در دو قطار در جهت مخالف هم» Not to mention
+ حس می کنم بعضی چیزا رو انفد گفتم که کم کم به جمع کلیشه ها می پیوندن. پس دیگه دوباره نمیگم اینجا. ولی باور کن کلیشه نیستن. همونایی که ظهر گفتم بهت مثلا.
+ بهتون افتخار میکنم. همیشه رفیقامین. ازینا >>><<<
پاسخ:
دیگه یادم نمی ره که فرق دارن!
+ می شه به جای اینا، یه روز با هم قیمه بپزیم و بعد بخوریمش؟ :)) خیلی خاطره ی جذابی می شه ها!
من چرا نمی تونم به همون تعدادی که تو برام + گذاشتی، جوابشون رو بدم؟ :|
شایا. شایا. >>>><<<<
کوووور شدم تا تموم شد!
اون دفعه دوم -سوم در واقع- که آهنگ م قطع کردن، اون وسط، قطعا وسط کمتر از تموم شدن یه آهنگ سرگیجه می گیرم ولی قابل گذشتن نبود حقیقتا! شما سه تا م که بودین... می دونی، الان یه دفعه از ذهنم رد شد که هر سه تاتون، اول راهنمایی هم کلاسی بودین...
من م بلد نیستم گریه کنم! نمی تونم، واقعا نمی تونم! راه حلی پیدا شد، من م در جریان بذار.
حتا ستاره هم وی ویل راک یو رو حفظ نبود وقتی اون وسط بودیم! :))
پاسخ:
زیاد بود خب :-" واقعا زیاد بود :-"
حقیقتا خودم به این که اول راهنمایی همکلاسیشون بودم توجه نکرده بودم!!
باشه باشه حتما درجریان قرارت می دم. :))
واقعا چه دلیلی وجود داره که حفظ باشه؟ :-" بابا یادش میره آدم جدا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی