خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ قصه‌مون هنوز ناتمومه ]

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ

۱- بچه که بودیم لیوان رو می‌ذاشتیم رو دهنمون و هوای توش رو می‌کشیدیم تو ریه‌هامون. فشار هوای توی لیوان کم می‌شد و باعث می‌شد لبا و دور دهنمون کشیده شن. اون حس کشیده شدن رو یادته؟ یه چیزی تو همون مایه‌ها، ولی الان انگار روی قلبت مثلا. خوشایند نیست.

۲- دو روز در هفته که صبحا می‌ریم حلقه می‌زنیم. می‌دونی که چقدر دوست دارم حسشو؟ ولی دیدی یه مدته دلم نمی‌خواد برم توش؟ انگار که خسته شده باشم. شاید دقیقا خستگی نباشه ولی شبیهشه. می‌خوام بگم می‌شه آدم هر چیزی رو خیلی دوست داشته باشه ولی یه مدت ازش خسته شه. حالا تعمیمش بده به زندگی من کلا.

۳- یه شخصیت جدید داره در من ظهور می‌کنه که نمی‌خوام رشد کنه. دوستش ندارم. از اونایی که یه کارایی می‌کنه و در لحظه حس خوب می‌گیرم ولی بعد با عقل و منطق که بررسی می‌کنم می‌فهمم نباید انجامش می‌دادم.

۴- من آدمی نیستم که بیخیال آدمای قدیمی‌تر زندگیم شم. به هیچ وجه. مگر این که خود اون آدم هم بخواد بیخیال من شه. هیچ کدوم از فاصله گرفتنام دائمی نیست. همه‌ش موقته. 

۵- از دستم در رفته به کیا آدرس این‌جا رو دادم. وقتی می‌دونم محیط خیلی خصوصی نیست نباید بعد از ساعت دوازده شب هر چی به ذهنم می‌رسه رو بنویسم! ولی می‌نویسم.

۶- حس می‌کنم غریبه شده.

۷- می‌گه می‌خوام بمونم واسه سال بعد بخونم. زود نیست واسه تصمیم گرفتن راجع به پشت کنکور موندن؟

۸- آخرین باری رو که دلت خواسته از غم درونی خودت گریه کنی یادته؟ عین این بچه لوس ننرا که الکی بهونه می‌گیرن. همچین چیزی. 

۹- می‌شه یه هفته برم تو دو سال پیش این موقع زندگی کنم؟ 



« از این‌جا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه؟ »


* آهنگ پرتقال من از مرجان فرساد

  • ۹۶/۱۲/۰۹
  • ع. ا.

نظرات  (۷)

وای اینو مرجان فرسادم خوووندهههه؟ من چرا با صدا گلشیفته شنیده بودمششششش! وای 
مرجان فرساد*___________*
پاسخ:
آرهههه ^____^ من دیشب سرچ کردم که لینک دانلودش رو بذارم تازه فهمیدم گلشیفته هم خوندتش. 
در باب شماره هفت :
برای ناامید شدن همیشه زوده.
پاسخ:
احسنت!! 
قالت رمضانعلی (س) :-"
عقل و منطقت بر اساس حال دل تو نظر می‌دن یا خوشایند طرف مقابلت؟
من آدمی نیستم که بگم به جهنم که بقیه ناراحت می‌شن و اصلا اهمیتی نداشته باشه برام، ولی بعضی جاها مثکه واقعا فلسفه جهنم اینه که بگی « به جهنم! این همه زور من بود. » 
اون روز داشتم می‌گفتم بعضی روزا هم هست که نخوای به هیچکس فکر کنی! یعنی نخوای و نتونی حتی. به حرفا و آدما و همه چیزایی که دوستشون داری حتی. می‌دونی هیچوقت تو عمرم دوست نداشتم اتاقم جدا بشه. الان مدام حس می‌کنم نیاز دارم که توی اتاق خودم تنها باشم. 
اینا دقیقا همون چیزاییه که الان نباید بهشون اعتنا کنی! همون چیزاییه که از خستگی اتفاق میافته و فکر کردن بهشون خسته ترت میکنه، نا امیدت میکنه! حق داری بی حوصله باشی ولی خودتو سرزنش نکن بابتش. بی حوصله تر میشی! فقط این روزا به همه جا خوب نگاه کن! ثبتش کن تو خاطرت. برای همش نه، ولی یه روزی دلت برای یه چیزاییش تنگ خواهد شد.
پاسخ:
نه قضیه خوشایند طرف مقابل نیست. قضیه اینه که تو اگه یه سری رفتار از خودت نشون بدی شاید در لحظه به بقیه و خودت حال خوب بدی ولی با اون کار باعث می‌شی توقع به وجود بیاد. و خب وقتی نخوای یا نتونی توقع آدما رو برآورده کنی هم آدما غمگین می‌شن از دستت هم خودت حس منفی می‌گیری.
باورت می‌شه وقتی یکی راجع به پستم یه حرفی بهم زد حتا بادم نمی‌اومد چی نوشتم؟ خب نصفه‌شبی مغزم خاموش شده بود :)))) اوکی‌م کلا. مرسی قشنگ. 💙 :*
ناراحت کننده س که تو بهترین مقطع خاطراتت چندان حضوری نداشتم. انی وی. داریم میریم واسه روزایی که قشنگترن.
کام آن!
راحت برو جلو.
پاسخ:
داشتم به نازنین می‌گفتم که من واقعا روزای خوبی داشتم تو دوران دبیرستان. و این که گفتم دو سال پیش و اینا، اصلا به این معنی نیست که روزهای بهتر و قشنگ‌تری بودن. صرفا در لحظه دلم واسه اون موقع تنگ شد.
تو؟ بچه تو خودت یه مقطع خاطره‌ای!! :)) 
۲- پارسال یادم‌ه یه مدتی نسبت به حلقه چنین حسی داشتم؛ ولی الان دلم تنگ شده.
۴- ولی همون موقتش تاثیرگذاره در ادامه‌ی رابطه، نه؟ (دنبال اثبات هیچی نیستم :)) صرفا دارم سوال می‌کنم 🚶)
۵- حس می‌کنم قبل از الان، امروز یه دور دیگه اومدم این‌جا، ولی پستت نبود :-؟ البته می‌تونه توهم ناشی از قاطی‌شدن اتفاقات روزهای مختلف هم باشه.🚶
۶- نباید پرسید کی، نه؟ :-”
۸- حس می‌کنم دقیقا همین چند وقت‌ه باهاش مواجه‌م؛ ولی می‌دونی فکر کنم مقاومتم رو در برابر گریه کردن...
در مورد عنوان اینا هم بحثی نمی‌کنم.. (با وجود کلاس‌های موسیقی این هفته و داستانش.)

می‌شه بیشتر بیای بنویسی؟
پاسخ:
۲- منطقیه که تنگ شده باشه دلت!
۴- آره. شاید برا همینه که من خیلی دیر تونستم چند نفر رو پیدا کنم که بازگشتم به سوشون باشه :)) (در ادامه باید بگم که و شاید برا همینه که می‌تونم همون اول اعتراف کنم من لیاقت یه چیزایی رو ندارم. و دقیقا می‌دونی منظورمو.)
۵- بود! من کاریش نداشتم! صبح هم تو مدرسه خودم سر زدم و بود :دی
۶- ترجیحا نه =)) مرسی.
۸- آره دقیقا می‌دونم.
کلاس‌های موسیقی این هفته و داستانش؟

دلم می‌خواد ولی هیچی برای نوشتن ندارم!!!

+ جواب اون یکی هم آره‌ست :))
۴- ( آره، به‌نظرم می‌دونم.)
۵- پس توهمات من‌ه.
کلاس‌ رو بحثش رو اختصاصا می‌گم خدمتتون.

می‌شه بابا، سخت نگیر.
پاسخ:
بله باتشکر :دی
۲.منم یه همچین حسی دارم 
۹. مفتخرم که بهت بگم اون موقع همکلاسی بودیم
آقا طرف مام بیا خوشحال میشیم 

پاسخ:
۲. ای بابا!
۹. بح بح می‌دونم مایه‌ی افتخارته که با من همکلاسی بودی  😎اومده‌م قبلش  😎

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی