خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

تولدم :) ---> ویرایش شد!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۰۲ ب.ظ

صبح شنبه بود ک امتحان زبان داشتیم،منم ک زبانم افتضاح:)) نشسته بودم قبل امتحان داشتم از ملیکا سوال میپرسیدم.

ملیحه: عطی بیا رضا* کارِت داره

من: بله رضا؟

یهو دیدم رضا پرید بغلم!

رضا: تولدت مبارک دوستم!

بعدم ی کارت گرف جلوم ک کادومو توش گذاشته بود

رضا مچکریم!

* رضا در واقع یکی از دوستانه که فامیلیش رضازاده ـس، ما واس اینکه راحتتره بهش میگیم رضا:))

-------------------------------------

 

یکشنبه بود،22دی یا ب عبارتی روز تولد بنده،امتحان حرفه داشتیم

رفتم نشستم پیش زهرا

من: زهرا؟ملیکا و کیمیا کوشن؟

زهرا: رفتن حیاط هوا بخورن

قضیه مشکوک بود،ملیکا همیشه میگفت من صبحا یخ میزنم تو این هوا...ولی خب از اونجایی ک هرسال دوستان ب دلیل امتحانات ترم تولد منو یادشون میره، اصلا انتظار نداشتم ک اونا یادشون باشه

یکم نشستم با زهرا سوالا رو خوندم، فرناز اومد

فرناز: بچه ها ملی و کیمیا کوشن؟

زهرا: رفتن هوا بخورن تو حیاط

فرناز: آهان باشه،منم میرم پیششون پس

فرناز رفت،منم یکم گذشت حوصلم سر رفت داشتم مگس میپروندم، یهو یکی چشامو گرفت،منم ک عادت دارم یا ماریه یا ملیکا(این یه ملیکای دیگه ـس) چشامو بگیرن اسمشونو گفتم ولی جواب نداد.بعد یهو اون یارو دستاشو برداشت و ملیکا و فرناز و کیمیا پریدن جلوم و شروع کردن شعر تولد خوندن...کادوهاشونم گذاشته بودن رو پام، من ک جو گرفتتم کادو هارو پرت کردم اونور و پریدم بغل ملیکا (خوبه حالا نشکست کادوم)

کلی شاد شدمااااا....خیلی خوب بود :- ذوووووووووق مــــرگ

ملیکا،فرناز،کیمیا،زهرا مچکریم!

------------------------------------

ویرایش شده:

 قبل امتحان بود ک رفتم پیش کیانا و ساراو اینا....

کلی بهم تبریک گفتن همشون :)

یکم وایسادم یهو کیانا گف"آها راستی عطیه...." بعدم دستشو کرد تو کیفش و شورو کرد به گشتن....منم ک کاملا پررو تشریف دارم، با نیش باز زل زده بودم به دست کیانا،یهو کیانا کتاب حرفه ـشو در آورد و من از حالت نیشخند به حالت خنثی دراومدم!!!!

کیانا بقیه حرفشو زد و منم بعد ی ذره برگشتم پیش ملیکا!

حالا امتحانو دادیم و من داشتم شوکولات پخش میکردم ک دیدم کیانا ی جعبه ی کوچولو و کادوپیچ ک خیلیم خوکشل بود اورد داد بهم...خیلی خوشکل بود،دستبند بود توش..... و من فهمیدم ک باید اون حالت نیشخند رو حفظ میکردم!

کیانا مچکریم :)**

 

-------------------------------------

بعد امتحان

رها: عطیه واست کادو اوردم، حوصله ندارم بهت بدم، بعدا میدم (رکه بچه)

هیچی دیگه دیگه وقتی زنگو زدن حوصلش گرفت و کادومو داد

رها مچکریم!

-----------------------------------

 

روز بعدش شد،دوشنبه

کتایون: عطیه من دیروز فهمیدم تاریخا رو اشتباه کردم،فکر میکردم دیروز 19امه،ببخشید واقعا

من: نه بابا بیخیال

کتایون: اینم کادوهات

من: مرسی دوستم!

نه ک من خیلی بادقتم اون موقع ازبین کادوها یه تقویمو دیدم و یه جامدادی

رفتم خونه مامانم اون دوتا رو درآورده بعد بهم میگه:این همه رو کتایون اورده؟؟

من: کودوم همه؟

نگاه کردم دیدم چندتا خودکار رنگی و یه اتود و یه پاکن و یه کارت و یدونه از این آویز موبایلا رو هم واسم خریده و من ندیدم!

:)****

کتایون مچکریم!

------------------------------

 

الان سه روز از تولدم گذشته و من همچنان در حال دریافت کادو هستم!

محیا دیروز بهم جامدادی داد، از اون خوشگلاس، تازه آبــــــــــیــــــه :)**

محیا مچکریم!

---------------------

امروز بعد امتحان حدودا از ساعت11 تا ساعت 1:30 ک تعطیل میشدیم بیکار بودیم، داشتم راه میرفتم یهو سارا رو دیدم، من و سارا تو ی سایتی عضویم هردومون

سارا: عطی تولدت بوده؟؟؟

من:آره

سارا: بچه ها انجمن رو ترکوندن واسه تولدت، تاپیک زدن واست

کلی هم واسه اونا ذوق کردم.

بچه های انجمن، مخصوصا یاسی، مچکریم:)*

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

× خیلی دوستت دارم، هم تو رو، هم اون دوتا رو که اگه گوشت هم رو بخورین استخون هم رو لیس میزنین :))))           :)***     :XxXxXx

 

×× یادم رف بگم، من قرار بود این پست رو همون 22 دی بذارم، ولی از اونجایی ک خیلی درسخون تشریف دارم(فکر کن ی درصد!) وقت نشد بیام بنویسم!

 

××× من منتظر اومدنت هستم :)

 

×××× 11/1 نوشت: فردا میاد :)*

 

××××× نشسته بودم عین این گیجا هِی کادوها رو میشمردم، هِی تعداد اینایی ک اینجا نوشتم رو میشمردم...هِی میدیدم یه نفر نیست...یه کادو اضافه میاد! عجیب بوداااا...نگو خنگ بازیم زده بالا کیانا رو ننوشتم!!! نیشخند

  • ۹۲/۱۰/۲۵
  • ع. ا.

نظرات  (۶)

تفلدن مبارکــــــــــــ بنده پیر شدم از بس اومدم هیچ پستی نذاشته بودی!!!!؟؟؟؟ +اولین نظر گذارنده ++تو؟ آبــــیــــــ؟
پاسخ:
مرسیــــــــــــــــ خو خوبه امتحانای ترم بودا...منم ک اصلن خرخــــــــون، فقدم داشتم درس میخوندم،اصلنم ب تبلت و تلوزیون و اینا کاری نداشتم! + آورین آورین!!!! ++ نه از اون لحاظ که، من عاشق آبی ـم، دیگه چیکار میتونم بکنم وقتی تیم مورد علاقم قرمزه؟ :|
اخی ، قابل نداش ! مبارک عطی! :دی ×مارو دوس داری دیگه ؟! ;)
پاسخ:
:) مرسی فَری!:دی ×بعله دیگه،جمله ی قصار گفته ملیکا:))
سلام عطیه جونم ... خوبی ؟! :) مبارکت باشه عزیزم ... هم تولدت هم کادوهات ! :** فرمایش دیه ای نی ... ;) خوب باشی ! :)
پاسخ:
در اینجا جا داره خو ش امد بگم:دی آدرس وبت کوووو؟ چرا ننوشتی لینکت کنم پس؟؟ مرسی عزیزم:** تو ام:)
باو چقد همه زحمت کشیدن :دی تولدت مبروووووک : ** + عطی وب  melifarsak منتقل شد به این جایی که آدرسشو گذاشتم ، لینکمونو درس کن لطفا :دی !
پاسخ:
بعله همه زحمت کشیدن...تازه یکی رو ننوشته بودم ...مرســــــــــی:** باوشه...درستش میکنم
وای اون نوشته ـهه زیر عکست خیلی خوبه !
پاسخ:
آره منم خیلی دوسش دارم....خودم ننوشتماااا
عطیه تو از سال 89(ینی وقتی11سالت بوده) وب داشتی ؟؟؟!
پاسخ:
آره ! اون شهریوری ک بعدش رفتم پ نجم دبستان وبلاگمو سازیدم...من مث شوماها نیستم ک وبم جوون باشه،مث شما تازه ب دوران رسیده نیستم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی