خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ جهت خالی نبودن عریضه ]

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ب.ظ

۱- دیروز با خودم وکس و خون مصنوعی و کرم پودر برده بودم مدرسه. نشستم رو دست سارا از این زخما درست کردم که مثلا زیرش طرف پولک داره. :)) یکی دو نفر جیغ زدن و دور شدن وقتی دیدنش. خیلیا پرسیدن چرا زیرش سبزه و باید توضیح می‌دادم اینا پولکه! ولی در کل کلی همه تشویقم کردن. ^______^

۲- چارتایی کنار هم وایستاده بودن داشتن به صورت جدی برام دست می‌زدن. منم تعظیم کوچیکی کردم و عقب عقب صحنه رو ترک کردم. :))) می‌خوام کارخونه‌ی تولید استیکر بزنم. :| :))

۳- شکیبا و نگار اومده بودن مدرسه. منم داشتم با کاظمی حرف می‌زدم. نشستم تو فرهنگی و داشتم فکر می‌کردم کاش می‌شد تا ابد همین‌طوری نشست و به حرفاشون راجع به تئاتر گوش داد. بعدشم با کاظمی راجع به خیلی چیزا حرف زدم. از کارگاه هنریمون گفت و جشن فارغ‌التحصیلی سال بالاییامون و این که ما رو خیلی دوست داره و اینا. [ آه می‌کشد و صحنه را ترک می‌کند. ]

۴- تکلیفای شیمی‌م یه طوری زیادن که حس می‌کنم حل کردنشون تا ابد طول می‌کشه. تصورم اینه که حتا روز بعد از کنکور هم باید بیام بشینم شیمی حل کنم.


+ بعد از صدای سجاد افشاریان که داره برای دلبر حرف می‌زنه یهو صدای ترک سورنا بیاد! عدم تعادل من به گوشی‌م هم سرایت کرده خودش یه چیزی لود می‌کنه از تلگرام و شروع می‌کنه به پخش کردنش! 

+« آخ که رهایی حقیقتی نیست.»

  • ۹۶/۰۹/۲۳
  • ع. ا.

نظرات  (۶)

کاظمی. [ قلب قلب قلب ]
دلم تنگ شد که براش. :((
من چرا نبودم آه.
چی گفت درباره جشن؟!
پاسخ:
واقعا چرا نبودی؟ یکی از فانتزیامم نگه داشتن زمان تو تابستون امسال بود :(
خیلی چیزا گفت. ولی یه تیکه‌ش داشت می‌گفت نمی‌تونستم ته جشن باهاشون خدافظی کنم. تمام مدت تمرینا و اینا خوش‌حال بودم که کنارشونم و تهش نمی‌تونستم وایستم بغلشون کنم و جد شم ازشون. 
چقدر تو آذر داری مینویسی ! ^___^ ینی اگه یکی دیگه بنویسی میشه بیشترین پستات تو این هفت سال :))) 
پاسخ:
عهههه خودم اصلا توجه نکرده بودم بهش! خب پس من پنج روز وقت دارم که رکورد بزنم! :دی
هفت روز ؟
پاسخ:
:-کوبیدن بر پیشانی
امروز که تموم شد. شیش روز
عزیزدلم.
یادمه بدون خداحافظی و بی خبر رفت. همه دنبالش می گشتن.
فکر می کردیم ناراحت شده از دستمون سر ماجراهای پش صحنه.
مثل اینکه به یکی گفته بود خبرش کرده بوده ن باید می رفته.
پاسخ:
آخ. 🚶🚶🚶🚶
انقدر سرعتت در پست گذاشتن زیاد شده که دیگه لود نمیشم :)) 
البته حدس میزدما 
ولی خب بازم رکورد جدیدیه :)))
۱_ منم اگه بودم تشویقت میکردم 
۴_ دقیقا منم همین حس رو بهشون دارم 
+ آآخخخ از سورنا :)
پاسخ:
خودمم لود نمی‌شم والا :)))
چیو حدس می‌زدی؟ 
۱- مخلصت برم
۴- تهشم نقص تکلیف خوردم =))
+ آخ!
اهنگ خونه ی ما مرجان فرساد همزمان با خوندن پست تموم میشه و بدو بدو ترک رو پلی میکنم
خندم میگیره!:) 
نسل پارادوکسی هستیم
پاسخ:
واقعا عجیبیم بابا! مغزمون گره نمی‌خوره به خودش از دستمون؟ :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی