خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ غروب ]

شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

هی پسر، بیا فکر نکنیم.

بیا فکر نکنیم که حتی یه فصل کامل از سال رو هم ندیدی. بیا فکر نکنیم که من چقد منتظر تابستون بودم تا بیام ببینمت، نه تنها من، که حتی فک نکنیم خاله ت چقد مشتاق دیدنت بود.

بیا فکر نکنیم که مامانت الان تو چه حالیه. بیا فکر نکنیم که ممکن بود وقتی بزرگ شدی جوونمردی بشی برا خودت.

بیا به چیزای خوب فکر کنیم امیرمحمد. بیا فکر کنیم خدا چقد دوست داشته که به این زودی برت گردوند پیش خودش. بیا فکرکنیم به این که پاک برگشتی پیشش. بیا فکر کنیم به این که چقد همه ناراحت شدن از رفتنت، ناراحت بودنشون خوب نیست، دلیل ناراحتیشون خوبه. تو معصوم بودی، پاک بودی، هنوز با دنیای پر از گناه و آلودگی و بیرحمی ها آشنا نشده بودی... و پاک موندی و برگشتی همونجایی که بودی.

هی پسر...  بیا ناراحت نباشیم. تو که مامانتو میبینی. به اونی که از همه بیشتر دوستت داره بگو مراقب مامان بابات و خواهرت باشه. بهش بگو هواشونو داشته باشه. تو که جات خوبه. : )

  • ۹۴/۰۲/۲۶
  • ع. ا.

نظرات  (۳)

کی مُرده مگه ؟
پاسخ:
پسر خاله‌ـم.
موهایش سپید شد... کودکی که داشت دفتر خاطراتم را می خواند... . . . . . . . . . . . . . . . . . چون گرفتم با سر کردمش توو کیسه ی گچ... تا بفهمه دفتر خاطرات شخصیه... وااالاااا. این قضیه امیر محمد چیه یک آن فکر کردم امیر محمد عمو پورنگ مرده؟
پاسخ:
به نطرم کاش یه ذره با دقت تر میخوندی مطلبو، اینی که مرده ،"حتی یه فصل کامل از سال رو هم ندید" ینی سه ماهش هم نبود حتی.
عطیه :  | چرا وقتی میخام برای اولین بار تو وبت کامنت بذارم، باید با همچین پستی روبه رو شم؟!:| نگفتی بودی بم چرا؟!:/ ناراحت شدم از ی لحاظی از ی لحاظیم خوشحال که ب قول تو تو اوج عه پاکی رفت! خیلی خوبه که الان پیش عه خودش کلی تصور میکنه این دنیا چقد خوبو قشنگه! خیلی خوبه ک از شر این دنیا خلاص شد! دیگ چ بگم برات عزیز جان!؟هعی...!
پاسخ:
ملیکا :  ) بیا فک نکنیم این پست راجع به چیه : ) بیخیال ملیکا... بیخیال :) حتی هنوز شبیه بچه های معمولی نشده بود. گفته بودم قراره خرداد به دنیا بیاد، زود به دنیا اومد. میدونی ملیکا، کوچیک که بودم یادمه مامانم میگفت بچه های انقدی وقتی میمیرن تبدیل به فرشته میشن. میشه الانم مثل بچه ها فکر کرد اون فرشته شده و الان مراقب خونواده ـش هست. : )

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی