خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ خورشید را بیدار کنیم ]

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۴ ق.ظ

تکه ای از کتاب:

« دیگر هرگز نمی‌توانستم مانوئل والادارس خودم را ببینم. هرگز٬ هرگز. یک قطار لعنتی او را کشته بود.

- فراموش کن زه‌زه. به موریس فکر کن. این‌طور بهتر است. »

 

------------------

 

وقتی داشتم «کتاب درخت زیبای من» رو میخوندم٬ وقتی شخصیت پرتغالی رو دیدم٬ گفتم زندگی آدم باید یه پرتغالی داشته باشه توش.

وقتی گفتی پرتغالی داشتی و دیگه نداری٬ گفتم یه کاری کن برگرده. گفتی نمیشه.

دارم «خورشید را بیدار کنیم» رو می‌خونم.

آدم اگه نمی‌تونه یه پرتغالی داشته باشه٬ نباید با دنیا قهر کنه. نباید حسرت بخوره. نباید بمیره... شاید پرتغالی نداشته باشم. شاید پرتغالی نداشته باشی. میشه با "آدام" زندگی کرد. میشه تو زندگی‌ـت "موریس"ـت رو پیدا کنی. میشه حتی چشمات‌ـو باز کنی و ببینی "پل لوئی فی‌یول" داره با لبخند به‌ـت نگاه می‌کنه. میشه خورشیدت رو بیدار کنی... : )

 

پ.ن: این‌ مال تاریخ پنج‌شنبه. سوم اردی‌بهشت.

پ.ن۲ : دل‌ـم برا عزیزان عشق کتاب که ساکن تهران نیستن می‌سوزه. چقد بد که خیلی‌ـاشون نمی‌تونن بیان برا بازدید از نمایشگاه.

پ.ن۳ : چهارشنبه. شانزدهم اردی‌بهشت. از بهترین روزهام بود. هم امتحان فیزیک‌ـم رو خوب دادم، هم با #دوست_داشتنی_هام رفتم نمایشگاه کتاب (البته جای چند نفر خالی بود و دو عزیز هم طی یک عملیات انتحاری غیب‌ـشون زد و تا فردای اون روز خبری ازشون نداشتم!)

  • ۹۴/۰۲/۱۹
  • ع. ا.

نظرات  (۳)

اولن سلام ... دومن راستش کلن نفهمیدم این پسته درباره ی کی و به کیه ... اگه خاستی میتونی راهنماییم کنی ...  : ) سومن دلم بسی برا تو و دوستات تنگیده ... ...
پاسخ:
سلام :) خب راستش اون شخص خودش درجریانه و اینا. این پست بیشتر برا به اشتراک گذاشتن اون قسمت از کتابه بود، و با عرض پوزش اون قسمتش پست با مخاطب محسوب میشد! دل منم برات تنگ شده ملیحه. تابستون ببینیم ایشالا همو.
آره ولی حتی آدام و موریس ـم می رن بلخره. پل لوئی فی یول ـم میوفته می میره تازه :| به هامونم ـم نی حتی فلن :))) :| اون دو عزیز من و مریم بودیم دیگه ؟ اوهوهوع هوع ! [مرگ زه زه نگو نه اه شم برم دیگه نیام :| ] عمل انتحاری :)) آره طی یک عملیات عاشقانه مریم ـو اون وسط ول کردم بدون خدافظی رفتم :| بعد تازه ارجمندی دیده بودش که اون وسط گم شده بوده دنبال در خروجی دور خودش می گشته =)))) از افتخاراتم محسوب می شه این قضیه :>> ولی تنهایی رفته بود واسه خودش آیس پک خریده بود نکبت :| شما هاعم که بسنی مفتی خوردین :| منم زهرا برام بسنی گرف خب -___- ولی بسنی ـو باعد بمالی به لباس یکی تا بهت حال بده نه که مثه این باشخصیتا بخوری :/ حالا چه قدم که من بیرون مدرسه ازین کارا می کنم مثلن خلاصه رفیق دمت وارم ولی ازین به بعد غصه ی هیچی ـو نمی خورم بلکه نوبتی حوالشون می کنم به هامونام می تونی اون بالا رو به میل خودت سانسور کنی مثلن :؟ فردا ریخت نکبتت ـو می بینم چه بخام چه نخام پس هیجی دیگه + راسی فک کنم بلاگفا کلن بسته رفته همه نوشته عام به فنا رف :|
پاسخ:
خب به هرحال یه چیزی داریم به اسم "تنها خداست که می‌ماند" حالا مجبور نبودی ته کتابو بگی‌ـا :/ :| متاسفانه دقیقا شما دو نفرو منظورم بود. عه؟:)))  ارجمندی‌ـو هم دیده؟ :))) افتخارات قشنگی داری :))) من‌ـم خودم خریدم بستنی‌ـمو. آخه نه که آیس‌پک می‌خواستم، گرون بود زشت بود عطی‌جان بخره :-" در جریانی که پرشین‌بلاگ خاصیت ویرایشی نداره :/ + آره دیدم ترکیده. خدا رو شکر پرشین‌بلاگ فقط یه مشکل پیدا کرده جدیدا،  اون‌ـم تعداد کامنت‌ـاس که صفر نشون میده.
  • قالیچه پرنده
  • منم عاشق ززه و این دوتا کتابم! کلا عاشق این نویسنده م. مینگینیو و پرتغالی و موریس و ... درمورد پسرخاله کوچولو واقعاً متاسفم. خدا به مامانش صبر بده به قول شما: بیا فکر نکنیم ... بیا فکر کنیم ..
    پاسخ:
    :)   از اون کتابایی بودن که واقعن ارزش دوباره و دوباره خوندن رو دارن. ممنون :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی