خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ مشکل همین فکر نکردن است و بس...! ]

پنجشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۰۱ ق.ظ

یه روزایی هست، فکر میکنی، خیلی زیاد...

به نعمت هایی که بهت داده

به خوبیایی که در حقت کرده

به وقتایی که صداتو شنیده، که کمکت کرده

فکر میکنی، به جوابت نسبت به کارهاش

به ناشکریت

به گناهکاریت

به ناپاکیت

به قولایی که بهش دادی و زدی زیرشون

 

کم کم حالت از خودت بهم میخوره

کم کم ذهنت پر میشه از یه عبارت، عبارتی که تو ذهنت تکرار میشه "چرا"

چرا ناشکرم؟

چرا دوسِش ندارم؟

چرا در جواب خوبیاش بد بودم؟

چرا فراموشش کردم وقتی هیچ وقت فراموشم نکرده؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟...

تو مغزت رژه میرن و اعصابت بهم میریزه

یه بغض میشینه تو گلوت

فکر میکنی، به اون گرفتگیِ زجرآورِ تو گلوت

چرا بغض کردم؟

انگار این تنها چرا عی عه که جوابش برات واضحه...!

« چون بد بودم، چون بد هستم... »

 

فکر میکنی، به بدیات، به گناهات...

تصمیم میگیری خوب باشی...

یه سوال دیگه! "اون" چطور اِنقدر خوبه؟

دوباره سوالا سرازیر میشن تو فکرت:

کمکم میکنه؟

میبخشتم؟

بعدِ این همه زیرِ قولم زدن، چی میشه؟

میتونم این بار به قولم عمل کنم؟

 

به زندگیت نگاه میکنی،

زندگیِ بیهودت...!

برا چی داری زندگی میکنی؟

اسم این رو میشه گذاشت زندگی؟

بیکاری و بیکاری... صرفا داری وقتتو تلف میکنی...!

برای هزارمین بار تصمیم میگیری تموم کنی این مدلی زندگی کردن رو، تموم کنی بی خاصیت بودن رو...

برای هزارمین بار زیرلب زمزمه میکنی:

« ای خدای مهربون، دلم گرفته...

از این ابرِ نیمه جون، دلم گرفته...

از زمین و آسمون، دلم گرفته...

آخه اشکامو ببین، دلم گرفته...

تو خطاهامو نبین، دلم گرفته...

تو ببخش فقط همین، دلم گرفته... »*

 

اشکاتو پاک میکنی و نگاهی به آسمون میندازی

لبخند میزنی و بلند داد میزنی: « کمکم میکنی دیگه، مگه نه؟ »

نگاهت میکنه و یه لبخند بهت میزنه...

ب افکارت...

به اینکه هنوزم که هنوزه فکر میکنی فقط میشه تو آسمون پیداش کرد...

به اینکه میخوای خوب باشی...

به اینکه حداقل بعد این همه زیر قول زدنا و بد بودنافهمیدی فقط اونه که میتونه کمکت کنه...

 

لبخند میزنه و تو با اینکه میدونی اون از جنس ماها نیست بازم برا خودت دوتا چشم مهربونشو تصور میکنی و از مهربونیِ چشاش دوباره امید میگیری...

:)

 

« با تو شعرام همگی رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همه چی تیره و تاره

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره... »*

 

 

_________

 

* آهنگ "دلم گرفته" از مازیار فلاحی

 

[  ×نوشته شده در 23.تیر.1393×  ]

  • ۹۳/۰۵/۰۲
  • ع. ا.

نظرات  (۱۱)

کاش هیچ وقت خسته نشه از طلب بخشش کردنامون...
پاسخ:
اوهوم... + هی بچک! هفته پیش چت بود؟ این هفته چت بود؟ نبینم دیگه چت باشه عا!
:-درک طور.
پاسخ:
: )
با عرض و طول سلام اینجانب ریضا یا همون رضا همون رضایی من باشم استم حالا بهرحال کاری به نوع متنت ندارم ولی اوووووووووووووووووووووووووووو چقدر طولانی چه خبره میگه میخایم فیل هوا کنیم بهرحال مبارکه صاحابش
پاسخ:
ب سلامتی :| خب نخون :| دلیلی نمیبینم چون ی سری از بازدیدکننده عا حوصلشون نمیگیره مطلب طولانی بخونن وبلاگمو ناقص کنمو نوشته عایی ک دوس دارمو نذارم توش :| + من اصولن کاری ندارم ک میخای فیل هوا کنی یا شیر ^ _^
woOoOoOow مازیار عشق است
پاسخ:
:دی بله بله! صد البته :]
نظری ندارم خدایی
پاسخ:
:))) مرسی از حضورت :)))
کلن فقط اومدم واست نظر بذارم چون تو نظر بارونم کرده بودی همین
پاسخ:
الان من چی بگم؟ :| :)) آها! خب من معمولن واسه همه عه مطالب نظر میذارم :]
سلام عطیه جان ؟ خوبی عزیزم ؟ راستش تعجب کردم ، اما خب عزیزم ... خدا خیلی مشتاق جوانیه که توبه می کنه :) عکس خیلی قشنگی بود:) التماس دعا خانوم:)
پاسخ:
سلام ساجده جان! مرسی، تو خوبی؟ :] تعجب چرا؟ اوهوم...خیلی خوبه این چیزایی ک میگی :] منم خیلی دوسِش دارم :] محتاجیم ب دعا خانوم :] + وای ساجده باور کن من بلد نیستم مث تو حرف بزنم! از این عزیزم و اینا ک میگی، بعدم خیلی مودبانه و ادبی حرف میزنی، بعد من نمیتونم این طوری باشم خب!
atiyeh toM naneVC bhtareha! khob nakonid inkaro ba adam!koli say mikoni karaye maskhareE mese khune jamkardano anjab bdi k vakh nakoni b hichi fk koni k geryat bgire bad miay ina ro mikhuni mimiri rasman! nakon inkaro ba mn, khob? -__-
پاسخ:
ای بابا خب :| چ کنم خب؟ :| واقعن هیچی ب ذهنم نمیرسه بنویسم، اینا رو عَم باید بنویسم چون میخام نگهشون دارم حتمن ی جا :/ ببخشید خب :| نزن خب :| ای بابا :|
شما آپ نکن، خب؟
پاسخ:
چشم :))
شما هم باافتخار لینکی راستی از متن ک زیر عکس گذاشتی کپی کردم بااجازه
پاسخ:
مرسی :) شعره مال قیصر امین پوره :)
با خوندنش یاد چیزی افتادم که هفته پیش به هلیا گفته بودم؛ «نمی دونم چرا به اون درکی ازش نمی رسم که وقتی می گه ”چون تو با مایی نباشد هیچ غم“، که وقتی ناراحت می شم بهش فکر کنم و ببینم هست، و دیگه ناراحت نباشم.»
پاسخ:
میدونی، کاش برسیم به اون درکه. کاش بتونیم بفهمیم. کاش انقدر غافل نباشیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی