خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ مث ک تموم شد...! ]

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۲۱ ق.ظ

توجه: این مطلب قبل از اتمام امتحانات نوشته شده، ب دلیل قطع بودن اینترنت دیر گذاشته شده... همه ی این ها زمانی نوشته شدن ک منطقم از کار نیفتاده بود! سعی میکنم با خودن عه دوبارش این حس شدید گیجی رو از بین ببرم :|

خب...

چی باید بگم؟

متن بنویسم از خاطرات این سه سال؟ سخته!

اونقد تو این 3 سال سر هر اتفاقی ی متن نوشتم هیچی نمونده ک بخام درموردش بنویسم!

عجیبه! از همون سال اول، از همون موقعی ک سوما رو دیدم چقد آخر سال ناراحتن و چقد متن و نوشته و گریه و... همه ی اینا تو بساطشون هس، با خودم فک میکردم: " خب خیلی مونده تا تموم شدن راهنمایی عه ما، ولی وختی اون روز رسید، میشینم جوری مطلب مینویسم ک اشک همه ی بچه ها در بیاد..."

حتا امسال آخر ترم اول هم اینکارو کردم، ی متن نوشتم یادآوری عه این سه سال... ولی خب فقد برا دو نفر خوندمش...

ی دونه عم متن نوشتم برا شب شعر، خیلی خوب نشده بود ولی ب هرحال نوشتم!

ولی الان! کاملن میتونم بگم کم آوردم! همین فقد! هرکی قراره درک کنه، درک میکنه! هرکی عم قرار نیس بفهمه این حس رو، هزارتا عَم متن بنویسم ب نظرش مسخره
میاد!

فقد میتونم بگم :" این ب قول پارمیدا «5 درصد عه عمرمون» خیلی خوب بود..."

اوووم... تابستون 91 هِی بچه های یک عه شیش ی سریاشون [ازجمله خودم] ب یاد یک عه شیش مطلب میذاشتیم... ساجده ی حرف خوبی زد "یک عه شیش خوب بود... از تموم شدنشم ناراحتیم... ولی الانمونو نباید ب خاطرِ اون دوران از دست بدیم...
الان برا چی حسرت چیزی رو میخوریم ک دیگه برنمیگرده؟..."

خب راس میگف! همه ی این سه سال [ یا برا ی سریا دوسال ] خیلی خوب بود... تو ذهنم حک شده خاطره هاش ولی قرار نیس بشه ی بُت برام... برام عزیز بود، هست و میمونه... ولی قرار نیس الانمو فقد با حسرت خوردن از دس بدم!

خوشحالم تو این مدرسه بودم...

یک عه شیش... بهترین کلاسی ک من حسش کردم... حتا از سه عه شیش هم بهتر... :]***

دو عه پنج.... با وجود ی سریا بازم خوب بود... ب خاطر اون 7 نفری ک ازشون خوشم نمیومد نمیتونم بگم دو عه پنج بد بود!   : )

سه عه شیش... عالی... و حتا اونقد خوب ک گاهی اوقات وقتی میخام بنویسم "یک عه شیش" اشتباهی اول مینویسم "سه عه شیش"...  بازم سال اول بهتر بود... ولی خب عالی بودن این کلاس هم قابل انکار نیس... ی کلاس... با ی سری همکلاسی خوب [ اگه از ی رفتارایی فاکتور بگیریم البت!]    :]××

همین!

فقد میتونم بگم این مدرسه هه... همینی ک الان اسمش "خونه ی ما" س ولی تا یک عه مهر عه 93 تمام و کمال میشه "خونه ی اونا"...
همین ساختمون آجری با شیروونی عه سبزش تو ذهنم میمونه حتمن... روزای خوبش... شادیش.... غمش... کم چیزی نیس! ســــــــــــــــــه ســــــــــــــــــالـــــــــــــه! [شاید هم ب نظر بعضیا "فقد سه سال" باشه]

توذهنم میمونه این سبزی عه شیروونیت، ک من افتخار میکردم شیروونی عه خونمون عم سبزه... خب انگاری سبزی عه تو خیلی فرق داره با سبزی عه شیروونی عه خونمون، نه رنگش، نه! ی مدل خاصیه... اینکه چشمم ب تو ک میفته لبخند رو لبم میاد، ولی دیدن شیروونی عه خونمون هیچ حس خاصی بهم نمیده!

حداقل چیزی ک ازت فهمیدم این بود ک شاید ظاهر ی سری چیزا عین هم باشه، ولی هیچ وخ باطنا یکی نیس! ازت یاد گرفتم ب خاطر ظاهر چیزی دوسِش نداشته باشم!

+ نمیدونم اینی ک نوشتم اگه کسی بخونه چی میگه! شاید بگه : "اینو باش! از کجا رسید ب کجا! عآخه چ ربطی داره؟"

ولی خب فک کنم قبلنم گفتم!  «گاهی اوقات هم باس عآدم بیخیال عه این باشه ک دیگران در موردش چی میگن!»  

++ قرار نبود اِنقده طول بکشه مطلبم! نشستم ب نوشتن... خودش خالی شد رو دکمه های کیبورد!

+++ شاد باشید :)

++++ راسی الان ک دارم فک میکنم میبینم خیلی زود تموم شد!

+++++ عآغا من این آخرشم گریه نکردمآآآآ...!!!

++++++ زیاد نیس باو! صد عو سه روزه! صد روزش ک چیزی نیس، اون سه روزو
تحمل کنید بقیش حله! میدونم براتون سخته منو 103 روز نبینید  [ خودشیفته عَم خودتونید :)) ]

+++++++ و  ب قول یکی از دوستان...این قسمت از فلان آهنگ ک میگوید :" ی خونه ک قده ی دنیا برامون، پر از خاطراته پر از ماجرامون...." کاملن وصف حالمان است... نیست؟

× نت نداشتم؛ برا همین مطلبو با ی روز تاخیر گذاشتم...! وباتونم
نیومدم! الان میام همه رو :دی

×× مرسی واسه شعرها و نوشته هات... خیلی قشنگه این «آبی ترین آبی»....
و خیلی یادگاری عه خوبی میتونه باشه برام :)**

 

  • ۹۳/۰۳/۲۲
  • ع. ا.

نظرات  (۶)

عاقا منم گریه نکردم! ولی حستو کاملا میدرکم! ولی واقعا سه سال از بهترین سالهای عمرمونو گذروندیم! با موردیم که گفتی موافقم چیزیم که خواستی گذاشتم!
پاسخ:
عوضش تو شب عه شعر کلی گرییدی! من اون موقه عَم خیلی کم گریه کردم! سه سال :)  مرسی زیاد :]
خیلی سه سال خوبی بود... واقعا سخته 103 روز ندیدنت...
پاسخ:
خیلی خوب :) چ خوب ک این ندیدن واسشه 103 روزه! قرار بود واسه مدت زمان زیادی باشه...!
+من کلا نفهمیدمچی شد که چیزی بگماحتمالا هنوز در تاثیر امتحانا قرار دارم++کلا زیاد حرف میزنی چیز عجیبی نیست:دیــــــ+++هستم++++موافقم+++++اصلا کسی گریه کرد؟؟؟؟++++++101 روز نه 103 روز+++++++نظری ندارم×ما هم همین طورا چه جالب چقدر دنیا کوچیکه××نمیشناسم
پاسخ:
+ میگم تو بیخیال :)) ++  :| +++ خوبه :) ++++ +++++ آره بابا! [ ستاد مبارزه با پ ن پ ] ++++++ از همون 21 عُم حساب کردم من :| +++++++ :| × تفاهم داریم زیاد :دی ×× کیو نمیشناسی؟ یکی از بچه ها بهم داده اونو :)
سلام... می دونی تو استعداد زیادی در نوشتن چیزهایی داری که همیشه تو دلم می مونه... "مرسی به خاطر بودنت" همون طو که تو گفتی منم می گم باشه؟ لطفا یه سری به وب خودمون هم بزن... مرسی
پاسخ:
درود :) تنها جوابی ک میتونم ب این حرفت بدم لخند زدنه... مرسی :) « آدم ها می آیند... و این آمدن باید رخ بدهد، تا تو بدانی... آمدن را همه بلدند... این ماندن است، که هنر می خواهد.... » مرسی واسه موندنت :) باشه میام حتمن... اون سری هم اومدم، ولی واقعا نمیدونستم چی بنویسم...!
آبجی جونم سلام... این سه سال واقعاعالی بودبرام...مخصوصا امسال باوجود توو7نفردیگه(ک خودشون میدونن کیان...)... من ک بعداز103روزهم نمیتونم ببینمت چی کارکنم؟؟؟ بزودی میزنگم بهت...
پاسخ:
دااااااااایــــــــــــــــــــی...! سلام...! ای بابا... عآخه نمیشه ک :|   باس تو تابستون قرار بذاریم همو ببینیم... خونتون دوره ک :| :) + امروز رفتی اردو عه رو؟ من امروز رفتم مدرسه، رو دیوار ی یادگاری عه جدید نوشتم، با خودکار عه قرمز... :)
اره خب...
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی