خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ بیخیال ]

سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۱ ب.ظ

هِی من میخام تو ی سری چیزا دخالت نکنم، هِی نمیشه...

خو آخه عزیز عه من... این چکاریه میکنی؟

حالا مخاطبم ی نفر نیستا! هرکی خودش حس کرد میتونه مخاطبم باشه بفهمه لدفن منظورمو...!!!

 من نمیفهمم تو چطوری از دست خودت دیوونه نمیشی...؟ والا من جای تو بودم دیوونه شده بودم.... بیخیال دیگه، چرا فک میکنی ی شکاف تو آسمونه، غم عالم از اون تو ریخته رو سرت؟... چرا چیزای کوچیکو بزرگشون میکنی؟... چرا خودت ی کاری میکنی سوءتفاهمای کوچیک باعث شن بین تو و یکی از بهترین دوستات فاصله بیفته؟...

باور کن اگه باهاش حرف بزنی خیلی از این حسا از بین میره :|

بابا من ک ی چیزی رو رو هوا نمیگم، خودم تجربه کردم ک میگم! تو ک سال اول و دوم یا کلن منو نمیشناختی، یا خیلی دورادور بود... تو ک نمیدونی من بر حسب چ چیزایی اِنقده باهات حرف میزنم...

بابا من از نصیحت کردن بدم میاد، ولی خودت داری باعث میشی نصیحتت کنم، اسمشو نذار نصیحت... خوشم نمیاد ازش...!

فقد فک کن ی ذره... واقعیت همیشه اونی نیس ک ب نظر میاد... ی سری چیزا هس از دید تو ی جوره، از دید اون ی جور کاملن متفاوت... "مث اون داستانه ک اون روز خودت تعریف کرد" (این جمله خطاب ب ی نفر بود!)... مث اون انشای من با موضوع "خودآزاری هایم" ! ... هر کی ی دید داره... ی ذره سعی کن از دید مثبت نگاه کنی... ی ذره سعی کن فک کنی اون هم وضعیت تو رو داره و فک میکنه تو مقصری...!

هوم؟

+ ب هر حال من وظیفه ی خودم میدونستم پیرو  ی سری اتفاقات و صحبت های دوستان خوبم ی سری چیزا رو متذکر بشم :))    [ داوود ززززز ]

++ عآغا من اعصاب ندارم! جان من نیا باز چرت و پرت بگو لطفن :)   [ اینم مربوط ب ی نفر بود! نفر قبلی نه ها! ی نفر دیگه! کسی ب خودش نگیره..! ]

 

 

  • ۹۳/۰۳/۱۳
  • ع. ا.

نظرات  (۹)

یه بارم یه پست بزار مخاطب ش من باشم مثلا :-"" :-پررو :)) + درد من کلا آدم هاى نفهم است :| -__-
پاسخ:
حالا ب اون جاها عَم میرسیم در آینده :)) + :|  9 _6
من خودمم احساس کردم مخاطب پستت بودم!!!نبودم؟؟ و اینکه... عکسات عالین... ولی تو بعضی رابطه ها احساس میکنم تقصیر من بوده که یه سری توقعات نابجا داشتم و شاید بعضی جاها زیادی خودمو بی تقصیر و مظلوم جلوه دادم... یه چیزی دارم همیشه هروخ بش نگا میکنم گریم میگیره! خیلی دوسش دارم...دیشب گذاشتمش کنارم و باهاش گریه کردم... تو از اون دسته آدمایی که وقتی یادشون میوفتم خندم میگیره... +بعضی آدما هستن که وقتی یادشون میکنی لبخند میاد رو لبت چه زیباست این لبخند و چه دوست داشتنیند این آدم ها!! با جوابم واسه نظری که گذاشته بودی موافقی؟
پاسخ:
ی جورایی فک کنم بودی! من خودمم نمیدونم دقیقن کیا منظورم بود! خیلی دوسشون دارم :]  (حیف خودم درس نکردم! وگرنه تشکر هم ضمیمه میشد از تعریفت!) توقع خیلی چیز بیخودیه :| چ وقتی از کسی داشته باشیش... چ وقتی کسی ازت داشته باشدش :| چ چیزی؟ منم خیلی چیزا دارم ک در حال حاضر وقتی میبینمشون دلم میخاد گریه کنم... خب چرا فوضولی عه عآدمو کنجکاو میکنی؟ (جمله رو حال کردی؟) نگو خندم میگیره! مگه دلقکم؟ :))   خوبه ک جزو اینام... ^ _^ + من ینی دوس داشتنی عَم؟ :-ذووق؟    تو عَم از اونایی عی ک وقتی یادش میفتم لبخند رو لبم میاد... مثلن دیشب گریم گرفته بود، داشتم عکسای دوستانو نگا میکردم، رسیدم ب تو و آرزو ی لبخند گشاد اومده بود رولبم باس بودی میدیدی :] کودوم نظر؟اونی ک باید خصوصی میبود ک نبود؟ اگه اونو میگی ک اصلن جواب نداش! اگرم اونو نمیگی ک خوب... نمیدونم!
میدونی یه سری ها کلا هستن میخوان الکی برای خودشون ناراحتی درست کنن اصن دست خودشون نیست من کلا درکشون نمیکنم نمیدونم چرا اینجورین؟  همه چی رو میشه خیلی ساده حل کرد نه با این بزرگنمایی ها... :/ +:-" عکست
پاسخ:
آره! ولی گاهی اوقاتم ناخودآگاهه این کارشون و با ی حرفی چیزی باید ب خودشون بیاریمشون!... حتا شاید ی زمانی خودم بشم جزو اونا! آدم ک از آینده خبر نداره! اونوخ یکی مث تو باید بیاد ی تلنگر هم ب من بزنه! همیشه ک نباید همه چیو درک کنی! مهم اینه ک نذاری این اتفاق بیفته :] + چرا :-" ؟
آره خو لازم نیست همه چی درک شه +همینجوری
پاسخ:
:] + آها!
عطیه بعدا میام میخونم
پاسخ:
باوش : )
منم مخاطب بودم،عایا/؟؟ چ قد حرفای قشنگ میزنی!!! من نمیخوام دیگه این سه روزو با کارای الکی بگذرونم... هر گلی تا حالا زدیم،ب سر خودمون زدیم و بس....
پاسخ:
حس میکنم یکی دیگه اینارو نوشته! چون اصلن نمیدونم مخاطباش کی عَن :)) ای بابا...! لطف داری شوما :دی سه روز هم گذشت! تموم شد :|
خوش به حال آدم هایی مثل تو...نمدونم جریان چیهاما خوب نوشتی."خیلی خوبه آدم بتونه به بدترین اتفاق ها مثبت نگاه کنه""اما سخته طرف مقابل سو’ استفاده کنه"
پاسخ:
: ) مرسی :) خب، شاید این تنها چیزیه ک دوس داشتم باشم و ی ذره بهش نزدیک شدم... "فقط ی ذره"... امیدوارم هیچوخ این اتفاق واست نیوفته :)
شاید ی سری سوئ تفاهم ها باشه ک بین تو و بهترین دوستات باشه اما وقتی ببینی اونا انگار ن انگار ک اتفاقی افتاده باشه دارن زندگی میکنن تا تهت میسوزه...اره قبول دارم تو این سن لعنتی بعضی وقتا ادم زیادی مشکلاتشو بزرگ میکنه..اما خو شاید بعضیاشون واقعا هم بزگن!!! +چرا وبم نمیای تو؟؟؟
پاسخ:
آره خب... ولی اینکه آدم حرف بزنه بهتر از اینه ک تو بلاتکلیفی بمونه! [ ب نظر عه من البت ]... این ک شاید واقعن بعضیاشون بزرگن رو قبول دارم، اصلن شاید همشون بزرگ باشن! ولی گاهی اوقاتم میشه مشکلات بزرگ رو کوچیک نشون داد... شاید! + نتم قط بود، میام امروز حتمن
  • ملیکا آبی ! :)
  • عطیه تو کی وخ کردی این همه پست بذاری که من نفهمیدم ؟ ! :| دقیقن همین الان فهمیدم که چه قد عادم بی شوعوری شدم که نفهمیدم سه چار تا پست پشت هم گذشتی از بس نیومدم وبت :/
    پاسخ:
    تو امتحانا شما داشتی خر میزدی من داشتم مطلب میذاشتم :)) بیخیال بَچَک :]

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی