خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

[ این نیز گذشت ]

دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۰۱ ق.ظ

پنجم دبستان بودیم، بهمون گفتن آزمون تیزهوشانی هس؛ خیلیا بدون اینکه بدونن مدرسه فرزانگان چیه، آزمون دادن و قبول هم شدن...

[ سال اول ابتدای راه، با ترس تنها بودن... اومدیم و شدیم یک تکه ابر گوشه ای از آسمون زیبا ]

سال اول راهنمایی شد، اومدیم زیر این شیروونی سبز... شیروونی سبزی که اون موقه نمیدونستیم چقدر برامون باارزش میشه...

اولین ها رو تجربه کردیم؛ اولین حلقه، اولین خونه ما واولین شیروونی سبزی ک برامون ی دنیا ارزش داشت...

سال اول خوب بود، خیلی خوب... اونقدری ک با تموم شدنش حس کردیم غم عالم ریخته رو سرمون...

وقتی فهمیدیم ی سری آدم جدید قراره بیان بینمون و از هم جدامون کنن تصمیم گرفتیم ازشون متنفر باشیم... طی تابستون این نفرت نسبت ب کسایی ک حتا اسماشونو هم نمیدونستیم قوی قویتر میشد...

تا اینکه....

[ بار دیگه مدرسه.... سال دوم از راه میرسه؛ دی\ه ترس توی قلبم جایی نداره؛ دوستی میگیره رنگی دوباره...]

سال دوم رسید... جدا شدیم... کلاسا عوض شد... و اون آدمای جدید اومدن بینمون... آدمای جدیدی ک کم کم شدن عزیزترین کسامون... آدمای جدیدی ک ی سریاشون از دوستای قدیمیمونم برامون عزیزتر و مهم تر شدن....

سال دوم هم گذشت...

و دوباره ما رو از هم جدا کردن...

به طرز مسخره ای...! هر چی گفتیم ما ها تازه با هم جور شدیم، کسی ب حرفمون گوش نکرد...!

جدا شدیم و رسیدیم ب این سال... ب این قسمت از آهنگ حونه ی ما:

[ سال سوم، سال آخره... اینجا، اونجا هست خاطره... غم و شادی و بازی توی حیاط، همشون بهترین لحظات... ]

اول سال، همه معتقد بودیم: « هنوز وقت هس... تازه اول ساله... »

گذشت... گذشت و کم کم ی سری دوستی های جدید شکل گرفت... ی سری. اتحادها....

از اتحادهای کوچیکی مثل وقتی قلم از دست آدین افتاد، تا اتحادهایی ب بزرگی قیمت ی زندگی؛ تا نگرانی هامون واسه نگین و...

مهربونی ها زیاد میشد، فرصت واسه خاطره ساختن کم....

حاطره های مشترک زیادی ساخته میشد: اردو، انجمن همراه، آزمون ۷ اسفند، بهارانه، نمایشگاه آفتاب آخرمون، اندازه گرفتن مقدار برف حتا...

و ما هنوز معتقد بودیم:« تازه اول ساله.... مگه نه؟ »

حالا باید با این شیروونی سبزی ک تبدیل شده ب ی دنیا برامون، خدافظی کنیم و بریم سمت دیوارای قرمز دبیرستان...

کی فکرشو میکرد انقد زود بگذره؟

تموم بشه این سال و بزرگتر بشیم و از دنیای شاد کودکانمون فاصله بگیریم؟ کی باورش میشد انقدر زود از اولین ها برسیم ب آخرش؟ ب آخرین ها؟...

آخرین سال راهنمایی... آخرین حلقه... آخرین شب شعر....

و آخرین باری ک زیر این شیروونی سبز با هم زمزمه میکنیم:

[ قلبمون میمونه اینجا... قلبمون میمونه اینجا.... ]

و تا چه شود دبیرستان....

  • ۹۳/۰۲/۲۲
  • ع. ا.

نظرات  (۹)

عطیه...سلام! خیلیییییییییییییییییییییییییییی آپ قشنگی بود... منم به مامانت ثابت میکنم...قول میدم تو تابستون هم از طریق دنیای مجازی حتا شاید حقیق باهم باشیم! آخه...دیبی :) ولی به من نگفتیا!
پاسخ:
ملیکا... سلام مرسی دوستم :) اوهوم... ازت متنفرم :]
are raftam bebeakhshid j nadadam... sh nadaram
پاسخ:
خاوش :)
سلام من با مامانت موافقم ولی!
پاسخ:
منم جای تو بودم موافق میبودم...
سیلوووووووووووووووم عطــــــــــــــــــــــــــــــــــیه جونم امممم ببخش... من ننم هی نتمو قط میکنه و بد نبشـــــــــ ک بیام وبت :عر ولی خو بلخره اومدم... +ببخش واس پاکیدن عاپام... نظراشو دوس نداشـــــــــــــــــ تم... :)))))
پاسخ:
درود نرگـــــــــــــــــــــــــس :) خاوش باو :) درک میشود! خوش اومدی! + دوباره گذاشتیشون ک ^ ^ گرفتم :))
منم گریم نگرفت :| مامانه منم همینو میگه معلمه ک همیشه به فکر همیم همه ی سمپادیا پشت همن هنیشه هم به هم فکر میکنن
پاسخ:
خیلی کار سختی بود! تازگیا کلن گریه سخت شده برام! شایدم ی چیزی دیدن ک میگن... همیشه با همیم... دنیا هیشکیو شبیه ما ندید....
در کل دلیل گریه ها رو متوجه نشدم آهان ببخشید من این رضام اون رضا نیستم واللا ما که سال تموم میشه کلی خوشحال میشدیم که دیگه ریخت مدرسه و افراد داخل اونو نمیبینیم اه اه چه کاری ملت گریه میکردن اه اه اصلا روز اخر مدرسه واسه نرفتنه بهرحال مبارکه صاحابش یه خاطره ی زدم تو وبلاگ از همه دعوت میکنم بخوننش
پاسخ:
در کل انتظاری نمیرفت ک متوجه بشی... سراب مث تهران نیس ک، با اونایی ک رفیقی میتونی بری اینور اونور... تهران گندس آدم فامیلاشم سالی ی بارمیبینه، مسلمن جدا ک میشیم همو اصلن نمیبینیم! همه ک بد نیستن... مدرسه ی ما عه ها... تک و توک ی سری آدم مزخرف بینشون هس، ولی بقیه همه خوب :)
چرا؟
پاسخ:
سم مشد... :|
چرا آپ تولد پاک شد؟؟؟ + منم خیلییییییییی ازت متنفرم
پاسخ:
پاک نشده... کو؟ هس ک سر جاش! + لطف داری شوما!
عطیه محض رضای خدا بیا این نظرارو ج بده... تو ک از من بدتری...! گفتن امتحانا شرو شده اما نگفتن زندگیو تعطیل کنید ک! اپم!اگ خاستی بیا!
پاسخ:
دارم جواب میدم دیگه :) زندگیو تعطیل نکردم ک... سرم گرم رمان خوندنه بعدشم.... تو، مگه منو نمیشناسی؟ من و درس خوندن عاخه؟ اونم چی؟ انشا و املا مثلن خوندن داره؟؟؟؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی