خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

دیواری برای سنجاق کردن یادداشت ها

خط‌خطی‌های یک ذهن آبی

که نوشتن قطعا یکی از بزرگ ترین نعمت های خداست برای انسان.
که حتا اگه خوب نمی نویسیم هم، بنویسیم.
که ثبت بشه.
که بدونیم چقدر تغییر می کنه اوضاع.

کاغذهای ورق‌خورده

باز باران...

جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ق.ظ

نشستی تو هال(حال؟)،بستنیتو ک خوردی مامانت میگه:"دیگه پاشو برو سر درست"

با کلی غرغر میری تو اتاقت،فقط برای اینکه خابت نگیره میری سمت پنجره و بازش میکنی، ی نسیم خنک میخوره تو صورتت،لبخندی از سر رضایت میزنی...ی نفس عمیق میکشی،بوی خاک میاد،خاک بارون خورده،چشاتو باز میکنی و با تعجب بیرونو نگاه میکنی...

- بارون مییییاد؟...بارونـــــــــه!

بدو بدو لباس میپوشی...از اتاق میپری بیرون...

- عطیه ترسیدم

- ببخشید داداشی!

لبخند میزنی ب داداشت،میری درو واز میکنی

- کجا؟

- مامان بارون میادا...!

- دوس داری مریض شی؟

همینجوری بی حواس از در خونه میای بیرون؛ باخودت فکر میکنی: اوهوم، البته هستما، مریضم من؛ اصلن دیوونه ـَم...دیوونه ی بارون!

ی نگاه ب در آسانسور میکنی و بیخیال از کنارش رد میشی...همینجوری ک داری پله هارو دوتا یکی میکنی میرسی جلو در خونه ی همسایه طبقه اول،دختر5 سالشون درو وا میکنه و ی نگاه عاقل اندرسفیه بهت میندازه!!!

تو حیاط برا خودت قدم میزنی،خوشحالی،تو دلت میگی "خدایا شکرت"

همینجوری داری راه میری ک متوجه میشی یکی پشت سرته،شاید مثل این رمانا سنگینی نگاهشو حس میکنی!

برمیگردی میبینی بعله!نه تنهای مهمونای طبقه اولیا از تو ماشین دارن با تعجب نگاهت میکنن،بلکه پسر همسایه هه هم کلاه کاپشنشو کشیده رو سرش و داره مثل خاهرش عاقل اندر سفیه نگات میکنه...!

بابیخیالی شونه هاتو میندازی بالا و ب راهت ادامه میدی،با خودت کلی آهنگ مربوط ب بارون زمزمه میکنی و نفسای عمیق میکشی...

دیگه عادی شده برات ک هرکی از پارکینگ رد میشه ی نگاه عجیبی هم ب تو میکنه و میره...!فکر میکنن عقلتو از دست دادی!

دلت میخاد عکس بگیری...میبینی موبایلتو نیاوردی،دوباره میری بالاو با عجله گوشیتو ورمیداری

- منم خیلی دلم میخاد بیام،ولی نمیشه،آخه سرما خوردم

- میدونم داداش کوچیکه،بهتره نیای،حالت بدتر میشه

خوشحال میشی از اینکه داداش 4 سالت مثل اون دختره نگاهت نمیکنه!

کلی عکس میگیری...

چند دیقه بعد میبینی نگهبان مجتمعتون خیلی بدجور داره نگاهت میکنه!برمیگردی،سلام میکنی و میگی:"خیلی هوای خوبیه ها...مگه نه؟"

نگهبانه تایید میکنه و میره...

با کمتر شدن بارون و وقتی یادت میفته پس فردا مدرسه داری و تکالیفت مونده مجبور میشی برگردی خونه...

ی نگاه ب آسمون میندازی و میگی :" مرسی ک فرستادیش،دلم برای قدم زدن زیر بارون بهاری خیلی تنگ شده بود..."

با دماغ قرمز و لپای گل انداخته، لبخند ب لب بر میگردی خونه...

خوشحال و سبک...خیلی زیاد :)

 

---------------

* خونمون مجتمعه،حیاطش ی مدلیه ک دورتادورش پارکینگه،برا همین هم رفت و آمد زیاده،هم هرکی تو پارکینگه حیاطو کاملا میبینه

 

× کم آوردن تو توصیف حسی ک داشتم...

×× نتونستم خوب بنویسم،ولی اینم ی ثبت خاطره بود...

××× عکسا زیاد بودن، نور خوب نبود برا همین خیلیاشون خوب نشدن... ب هرحال هر ثبت خاطره ای ی عکسی لازم داره

:)


×××× آپلود نشدن عکسام... :|   چرا آپلود نمیــــــــــــشـــــــــه؟؟

  • ۹۳/۰۱/۱۵
  • ع. ا.

نظرات  (۱۰)

منِ بیچاره که مامان بابام رفته بودن بیرون ، درو هم قفل کرده بودن که من فرار نکنم یه وخ ! :| از این حیاط خوشگل حوض دارا ـم نداریم بریم توش صفا کنیم ! هیچی دیگه ! عین تارزان از پنجره آویزون می شدم بیرون تا بارون ـو ببینم . . . :
پاسخ:
مامان بابات خوب میشناسنتا...قشنگ میدونن عین این میمونای تو باغ وحش ممکنه فرار کنی :))) خیلی دوس دارم این حوض ـه رو...چند روز قبل از عید توشو تمیز کردن،رنگ کردن،فوارشم عوض کردن 8-> تارزان :))   نه همون میمون تو باغ وحش واست خوبه :)) تو مدرسه عوضشو درمیاری اگه بارون بیاد :)
نظر آقای بانو کیمیا رو که دیدم یاد یه چیزی افتادم ... خیلی خوب نوشته بودی واقعا .. می تو من هم بارون رو دوس دارم ولی بیشتر برف رو ترجیح میدم
پاسخ:
این کیمیاعه همسنِ منه ها!...حالا دوماه بزرگتر...ینی با ی حساب سر انگشتی حدود 4 سال و 8 ماه حدودا ازش بزرگتری...دیگه این پیشوندِ "آقای بانو" چیه این وسط؟ :)) یاد چی افتادی؟ مرسی :) من دوتاشو خیلی دوس دارم...کلا عاشق سرمام... زمستونی ای دیگه...آدم زمستونی باشه و عاشق برف نباشه؟مگه میشه اصلن؟ :]
تو این جا باید همدردى کنى خیر سرت ! :||||| خونه مامان بزرگ منم حوض داره ولى همش از ترس این که من عین این ندید بدیدا بپرم توش ( :-""" ) خالى مى ذارنش ! :||||| اصن من همون بیمارِ روانى ـو به همش ترجیح مى دم :دى اصن همه مى دونن من چه قد عقده اى ـم :-"""
پاسخ:
ی همچین آدم با احساسی ـَم من :)) حق دارن خو! خوبه همه ی فامیل کاملا شخصیت اورانگ اوتانیِ تو رو شناختن :))  البته بگما تو این مورد همدردیم...اون موقعی ک خونه ی مامانبزرگ منم حوض داش،ب ندرت آب توش میریختن...نه ک هممون میپریدیم تو آب (توجه کن این رضاعه هم بود،ب عنوان شریک جرم و البته شاهد :-") بیــــــــمارِ روانی :))   عشقه اصلن :)) ی مشت عقده ای جمع شدیم اجتماع تشکیل دادیم...
سن و سال مهم نیست هرکسی یه شخصیتی داره و شاید دلش نخاد که من بهش بگم کیمیا احترام سن و سال نداره ما هرکی حرف از عاشقی میزد براش محدودیت میذاشتیم مثه قدم زدن زیر بارون ممنوع ... نگاه کردن به غروب خورشید ممنوع ... تکیه کردن به هر نوع درخت یا بوته ممنوع...بهرحال مهم نیته خودت میدونی هرچی باشه خیلیل باشه
پاسخ:
صحیح... تو مگه تاحالا ب کسی ک عاشق(نه این الکیاها...واقعی..)باشه از این چیزا گفتی؟اصلن دوروبرت بوده؟ بعله مشخصه ک هرچی باشه زیاد باشه... میگم این مدلی جدی ندیده بودمت ک ب لطف کامنتای وبم دیدم!
کاشکی بازم بارون بیاد، منم بیرون باشم چون اگه خونه باشم نهایت کاری که میتونم بکنم اینه که دستمو از پنجره بکنم بیرون :/  یا نهایتا چند لحظه کله‌م رو بیارم بیرون :/ خوشا به حالت :)
پاسخ:
هِی بابا... منم تا قبل این،هروقت بارون میومد و نمیتونستم برم بیرون کلِ بالاتنه ـَمو از پنجره میبردم بیرون :دی :]×
منم عاشقه بارونم چقد خونتون خوشگله ببخشید دیر شد اصن چک نکردم وبمو
پاسخ:
عالیـــــــــــست اصلن... خاهش میشه، در اینجاست ک شاعر میفرماید " دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره"
عاخه مگ میشه؟! انقـــد تفاهمممم؟؟! عایا؟؟! :)) کاملن میفهمم چ حالی داشی... همون حالی ک من 5 شب پیشش داشم.. ی چیزی فوق تصور..! :) +بهم ثابت شد ک ن تنبلی ن بی ذوق! :* ++ چقد حیاطتون با صفاس..! :]
پاسخ:
میبینی؟ اصلن ما برای هم ساخته شدیم :)) 5 شب پیشش :)*   +   ها دیدی؟   : ) +   عاشقشم من...قبل عید وقتی حوضو رنگش کردن و فواره ـَشو عوض کردن کلی ذوق کردم... :]×
salam... kheili khoshgel bood :like
پاسخ:
مرسی :)
محض اطلاعتون من با رضا یکی مینویسم رضا تنها تو اون سایت نمی نویسه منم هستم پس کنار اون رضا یه علی هم بهش اضافه کن
پاسخ:
دعوا نکن...دعوا نکن... اوج نگیر... من ک فعالیتی از تو نمیبینم تو وبتونا :| کلن...حواسم نبود...مینویسم الان :)
بِآپ دیگ عطکم ! { زبانِ اورانگ اوتانى ! }
پاسخ:
من متوجه نمیشم... میشه لطفا ی انسان صحبت کنه من بفهمم چی میگه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی